تبلیغات
آفتاب پنهان - میرزا حسینعلی نوری
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
پیوندهای روزانه
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
میرزا حسینعلی نوری

میرزا حسینعلی نوری (زاده:1817، درگذشت:1892) كه او را بهاءالله می خوانند، پایه گذار دین بهائی است. بهائیان معتقدند كه بهاءالله، بنیانگذار دین بـهائی جدیدترین فرستاده الهی در سلسله پیامبران پیشین چون ابراهیم، موسی و بودا و زردشت و مسیح و محمّد است و رسالتش برای ایجاد تمدّنی جدید و جهانی است كه بشر در این زمان بدان نیازمند است. بهائیان پیامبران را تجلی روح اعظم الهی بروی زمین می دانند.[1] پیروان او بهائیان خوانده می شوند.[2]  144سال از اظهار امر بهاءالله می گذرد و شمار بهائیان بیش از 7 میلیون و 400 هزار نفر برآورد شده است.[3]


پاورقی:
1. ی 1ی0 1ی1 موهبت سبحانی. «الوهیت و پیامبران». آموزه های نظم نوین جهانی بهائی. دهلی نو، هندوستان: موسسه چاپ و انتشارات مرآت، ISBN 81-902662-6-8،  45.

2. ی مرکز جهانی بهائی دپارتمان آمار (در تاریخ 2001-08). آمار جهانی بهائی سال 2001. bahai-library.org. بازدید در تاریخ 2007-03-16.
3. ی دانشنامه بریتانیکا


تولد
میرزا حسینعلی نوری از اهالی مازندران، در سال 1195 هجری شمسی در تهران متولد شد. پدرش میرزا بزرگ نوری از رجال دوره فتحعلی شاه و مردی ادیب و خطاط بود و در دربار شاه ایران منصبی عالی داشت ولی مدتی بود كه دیگر بازنشیته شده بود و شغل درباری یا دیوانی نداشت. با آغاز دعوت باب در سال 1221(1844 میلادی) به او پیوست (27 سالگی) اقدامات و فعالیت های او در گسترش آیین بابی او را تبدیل به یكی از مهمترین پیروان باب نمود.

اولین تبعید
مسیر تبعید بهاءالله از ایران به عكا بعد از تیرباران باب به دستور امیركبیر و درسال 1851 میرزا حسینعلی كه درآنوقت بین بابیان به جناب بهاء معروف بود، به كربلا تبعید شد. امیركبیر به میرزا حسینعلی پیشنهاد كرد كه : در حال حاضر كه شاه عازم اصفهان است ، بهتر است شما از پایتخت دور باشید.[با اینكه این پیشنهاد مؤدبانه بود، ولی درحقیقت یك دستور بود. بهاءالله به كربلا میرود و درآنجا ساكن می شود و یكسال بعد به ایران باز می گردد. با وجود آنكه امیركبیر ضربات شدیدی بر پیكر جنبش بابی می زند، ولی چون وطن خواه و اصلاح طلب و درستكار بوده است در آثار بهاءالله از او به نیكی یاد می شود. با آنكه در آغاز پیدیش و ظهور امر مبارك، میرزا تقی خان ضربات سنگینی بر پیكر آن وارد ساخت ولی منصفانه باید قبول كرد كه وی وزیری غیور، اصلاح طلب، درست كار و فعّال بود. در زمان صدارت میرزا آقاخان نوری او از بهاالله دعوت به بازگشت به ایران می كند.بهاءالله به تازگی وارد تهران شده بود كه طوفان تازه ا ی دامن گیر جامعه بابی می شود. علت این گرفتاری «منسوبان بی اندیشه و عصبانی جامعه بابی بودند» كه بعد از اعدام باب ، تصمیم به قصاص شاه گرفته و به جان او سوء قصد كردند.



بلافاصله بعد از سوء قصد نافرجام و درهمان روزهای اول 36 نفر بابی به گفته محمد جعفر خورموجی دستگیر می شوند. «تفحصی بسزا دركار هر یك بعمل آمده سه چهار نفر نوری چون كفر و ارتداد ایشان به ثبوت شرعی نرسیده به جان امان یافته محبوس شدند. بقیه را بین الناس تقسیم نمودند كه عموم بندگان خدا از این فیض عظمی بی نصیب نباشند.» با این ابتكار دولتیان و روحانیون دو هدف را تعقیب می كردند. یكی آلوده كردن دست همه گروه های اجتماعی به خون بابیان، و دوم در امان بودن از حمله احتمالی بابیان به عنوان قصاص از عاملین كشتار. از این نظر هر یك از بابیان را به گروهای كه متعلق به آن بوده اند جهت اعدام می سپارند. برای نمونه «میرزا نبی دماوندی كه مردی عالم بوده است به دست معلمین دارالفنون، ملا شیخ علی كه از روحانیون بوده است به دست علما و طلاب، محمد تقی شیرازی كه كارگری ساده بوده است به دست عمله اصطبل و محمد علی نجف آبادی كه یك سرباز بوده است به دست خمپاره چیان می سپارند كه هرطور میل دارند آنها را بكشند.»

حكم تقیه در آئین بابی ممنوع بوده است[نیازمند منبع] و از اینرو هیچ كدام از بابیان حاضر به تقیه و انكار اعتقادات خود نبوده اند در حالیكه با یك جمله تقیه می توانسته اند جان خودرا نجات بدهند. ولی آنها از جان خود گذشتند و اعتقادات خود را مخفی نكردند و از حكم تقیه كه از معتقدات كلامی- فقهی عالم تشیع است[ ، استفاده نكردند. بعد از این واقعه، جامعه بابی تحت فشار قرار می گیرد و بابیان، قتل عام می شوند. بهاءالله با وجود اینكه می توانست خود را حفظ كند و یا با وساطت شوهر خواهرش در سفارت روس پناه گیرد و یا از كشور خارج شود ولی خطر را به جان می خرد و خود را تسلیم مأموران دولتی می كند.

بهاءالله را به زندان سیاه چال طهران می برند و مدت چندین ماه در غل و زنجیر نگه می دارند. سیاه چال در قدیم خزینه حمام بوده كه به زندان تبدیل شده بود. بهاءالله چنین مینویسد: اما سجن كه محل مظلوم بود فی الحقیقه دخمه تنگ تاریك از آن افضل بود ... اما محل تاریك و معاشرت قریب صد و پنجاه نفس از سارقین اموال و قاتلین نفوس و قاطعین طرق بود. بهاءالله خود چنین میگوید: درشبی از شب ها در عالم رؤیا از جمیع جهات این كلمه علیا اصغا شد انا ننصرك بك و بقلمك.

بهاءالله می گوید:
ندایی شنیدم كه می گفت ما ترا و قلم ترا یاری خواهیم كرد. پیامی است آشكار نه پیام جنگ و خون ریزی است و نه پیام جبر و زور بلكه پیام قلم است و علم و خرد. درحقیقت از شمشیر و كشتار و جهاد خبری نیست. شمشیر نیست كه مشكلات را حل می كند بلكه قلم و اندیشه راهكارهای عصر نوین هستند.

آزادی بهاءالله از زندان
عباس نامی پیش خدمت سلیمان خان كه بابیان را شناسائی و به مأمورین معرفی می كرده، منكر دیدن بهاءالله در جمع بابیان منزل سلیمان خان می شود و هم چنین میرزا آقاخان نوری كه بجای امیركبیر صدراعظم ایران شده است، خود را مدیون بهاءالله میداند و برای آزادی او اقدام می كند.میرزا آقاخان در دوران حاج میرزا آقاسی توقیف شد، وی را چوب زدند و محكوم به پرداخت وجهی شد كه امكان پرداخت آن را نداشت. بهاءالله به كمك او آمد و پول مورد لزوم را برای او تهیه كرد و همچنین در دورانی كه در كاشان در تبعید به سر می بُرد و از نظر مالی در مضیقه بود بهاءالله به او كمك كرد. (بهاءالله در شمس حقیقت ... یاد شده، ص 129).

با وجود اثبات بی گناهی بهاءالله و اقداماتی كه از طرف اقوام او و خصوصاً شوهر خواهر او مجید آهی منشی سفارت روسیه و میرزا آقاخان صدراعظم انجام شد، وی بعد از 4 ماه به دستور شاه از زندان آزاد شد ؛ مشروط براینكه ایران را ترك كند. برای ترك ایران یك ماه به او مهلت دادند . سفیر روسیه پیشنهاد اقامت در روسیه را به بهاء الله داد ولی او قبول نكرد و در اولین ماه سال 1853 به همراه خانواده و دو برادرش ایران را به قصد عراق ترك كرد. در آن دوران عراق جزو متصرفات دولت عثمانی بود. پس از گذشت 10 سال از تبعید بهاءالله در بغداد ، وی از بغداد به شهر استانبول تبعید گردید. وی قبل از خروج از بغداد اعلان نمود كه همان موعود و یا من یظهره الله است كه باب به ظهور او بشارت داده و پیروان خویش را به ایمان به او سفارش نموده بود. بعدها این تاریخ در بین بهائیان به عید رضوان مشهور شد..

بهاءالله پس از مدت چهار ماه اقامت در استانبول به شهر ادرنه تبعید گردید. وی در آنجا نامه هایی به سران ممالك نوشت كه می توان از آن جمله نامه ای به ناپلئون و پاپ و هم چنین ناصرالدین شاه پادشاه ایران اشاره نمود. وی در آن نامه ها ، سران ممالك را با تعالیم خویش آشنا نمود. الواح خطاب به سلاطین (متن توضیحات و منابع انگلیسی) پس از تیرباران باب، پیروانش كه به «بابی» مشهور بودند بر طبق بیانات باب در كتاب بیان به دنبال مظهر ظهور بعدی كه در این كتاب به «ظهور من یظهره الله» اشاره شده است، گشتند. در سال 1863 بود كه بهاءالله خود را من یظهره الله موعود در كتاب بیان معرفی كرد. اكثر بابیان به او ایمان آورده و بهائی نامیده شدند. لازم به ذكر است كه نابرادری كوچك او صبح ازل، ادعای رهبری بابیان را داشت و كسانی كه به ازل گرویدند ازلی نامیده می شوند.

وفات
آرامگاه میرزا حسین علی نوری بهاءالله پس از 5 سال اقامت در ادرنه، بهاءالله به زندان دولت عثمانی یعنی «عكا» واقع در اراضی فلسطین تبعید گردید و در قلعه ی زندانی شد و پس از زندان عكا بالاخره ین امكان را یافت كه ادامه زندگی را در خانه ی به نام قصر بهجی به سر بَرَد. وی در سال 1892 میلادی و در سن 75 سالگی به مرگ طبیعی درگذشت آرامگاه او در شهر عكا به نام «روضه مباركه» قبله بهائیان می باشد. بنا به كتاب عهدی، وصیتنامه ی بهاءالله، فرزند ارشدش عبدالبهاء جانشین او بری تبیین آثار در امور بهائی شد.

آثار
كتاب اقدس ام الكتاب دین بهائی كه شامل احكام و تعالیم اصلی دین بهائی می باشد .
كتاب ایقان كه در پاسخ به سوالات فردی در مورد ظهور قائم و متشابهات قرآن می باشد .
كلمات مكنونه، كه روش و نحوه زندگی بری افراد بشر در آن ذكر گردیده است از اصلی ترین آثار بهاالله می باشد. از دیگر آثار بهاءالله می توان به مكتوباتی كه برای پیروانش می فرستاد اشاره كرد وی در خلال این مكتوبات تعالیم دیانت بهائی را بری پیروانش تشریح می نمود. این مكتوبات در میان بهائیان به « لوح» مشهورند و تعداد آنها بیش از شانزده هزار لوح می باشد. كه از آن جمله می توان به مكتوباتی خطاب به سلاطین وقت اشاره نمود. (هم چون ناپلئون، پاپ و ...) دیگر آثار او : جواهر الاسرار ، هفت وادی ، چهار وادی ، الواح سلاطین و ...

دیدگاه بهائیان درباره تصویر بهاءالله
بهائیان معتقدند تصویر تجلیات خداوندی (كه حسین علی نوری بهاءالله به باور آنان از آن جمله است) باید با نهایت احتیاط و حفظ احترام شایسته نمیانده شود. از این قرار تصویر وی تنها در هنگام نییش در مقام اعلی به نمایش گذاشته می شود و بهائیان در صورتی كه مطمئن نباشند كه شریط مورد نظر برای نشان دادن تصویر مهیا نیست از نمیاندن آن در معرض عموم خودداری می ورزند. بنیادهای بهائی نیز همواره از رسانه ها می خواهند تا از چاپ تصویر بهاءالله خودداری كنند.

دعوی خدائی حسینعلی بهاء
ما برای اثبات اینكه حسینعلی دعوای خدائی كرده به قول این و آن متمسك نمی شویم بلكه از دو كتاب مبین و اقدس، كه به اعتراف تمام بهائیان از آسمان به مغز حسینعلی نازل شده، برایتان دلیل می آوریم تا اینكه نگوئید ما نسبت دروغ و افتراء به حسینعلی بهاء داده ایم.

آغاز دعوت حسینعلی بهاء در ادرنه
حسینعلی از برادرش صبح ازل زیركتر و زبردست تر بود وی از آنجائی كه حسن سیاست و كیاست داشت می دانست كه به یك مرتبه نمی توان در مقابل وصیت علی محمد عرض اندام كرده مخالفت نمود و در نتیجه صبح ازل را از بین برد لذا بتدریج از طرفی نقشه هائی را كه در پیش در مغز خویش می پروراند، در ادرنه به مورد اجرا گذاشت و از طرف دیگر روابط خود را با زعمای بابیه كه كلماتشان در هر امری مؤثر واقع می شد محكم نمود تا اینكه در سال
1284 هجری دعوی من یظهره اللهی كرد، از دعوی وی به خوبی زیركی و زبردستی او آشكار می شود. پس بسیار بجاست كه داستان من یظهره اللهی را شرح دهیم تا اینكه بدانید حسینعلی با چه نقشه و تردستی توانسته در مقابل وصیت علی محمد مقاومت كند و صبح ازل را از بین ببرد.

شرح زندگی حسینعلی بهاء
میرزا حسینعلی پسر میرزا عباس معروف به میرزا بزرگ نوری در سال 1233 هجری در طهران تولد یافت علوم ادبیات را در طهران تحصیل كرد پس از آن به عالم تصوف علاقه فراوانی پیدا نمود در آن مسلك وارد شد و از همین جهت بود كه مانند دراویش گیسوی بلند داشت آن چه كه از نوشته های او استفاده می شود معارف وی همان معارف صوفیه ولی به طرز ناقصش بوده است. وی هنگامی كه آوازه علی محمد را شنید در شمار پیروان وی درآمده درباره اش شروع به تبلیغ نمود پس از قتل علی محمد در حدود 180 سال مرید برادرش صبح ازل گردید سپس خودسری آغاز نمود از اطاعت صبح ازل و وصیت علی محمد خارج گردیده بر خلاف نص كتاب بیان علی محمد ادعای من یظهری كرد بعد ادعای رجعت حسینی بعد ادعای رجعت مسیح بعد ادعای ربوبیت و الوهیت نمود.

تألیفات حسینعلی بهاء
حسینعلی دارای چهار كتاب به نام ایقان و بدیع و مبین و اقدس بود، و نیز الواحی هم داشت، كتاب ایقان را در بغداد زمانی كه پیرو صبح ازل بود تألیف كرده این كتاب را به تقلید از قرآن سوره بندی كرده در آن پاره ای از اخبار كه از ائمه طاهرین علیهم السلام درباره علامات ظهور حضرت بقیه الله (عجل الله) نقل گردیده، درج نموده و تمام را با علی محمد تطبیق كرده است همه تطبیقات او بی جا و بی مورد است زیرا وی در اول اخبار را تحریف كرده پس از آن با علی محمد تطبیق می نماید هر چند بیان آنها در این مقام كه شرح زندگانی حسینعلی است بی مورد است ولی برای ثابت نمودن اینكه وی در روایات دستبرد كرده به یكی از تطبیقات وی از باب نمونه اكتفا می كنیم و آن اینكه در ایقان صفحه 155 می نویسد:

فی البحار ان فی قائمنا اربع علامات من اربع نبی، موسی و عیسی و یوسف و محمد اما العلامه من موسی الخوف و الانتظار و اما العلامه من عیسی ما قالوا فی حقه و اما العلامه من یوسف السجن و التقیه و اما العلامه من محمد یظهر باثار مثل قرآن ترجمه - در بحار است اینكه در قائم ما چهار علامت است از چهار پیغمبر 1 - موسی 2 - عیسی 3 - یوسف 4 - محمد اما نشانه ای كه از موسی دارد، ترس و انتظار است و اما نشانه ای كه از عیسی دارد می گویند در حق او آنچه را كه درباره ی عیسی گفته اند و اما نشانه ای كه از یوسف دارد زندان و تقیه است و اما علامتی كه از محمد دارد اینكه ظاهر می شود به آثاری مانند قرآن (یعنی كتابی می آورد مانند قرآن مجید)

مؤلف گوید، حسینعلی گذشته از اینكه در روایات تحریف كرده جمله یظهر به آثار مثل قرآن: او نیز غلط است زیرا بایستی بگوید یظهر باثر مثل القرآن: اصل روایت این طور ضبط شده، خوانندگان محترم به جلد سیزده بحارالانوار علامه مجلسی ره صفحه 57 چاپ كمپانی مراجعه فرمایند روایت ابی بصیر از ابی جعفر (امام باقر (ع)) است می فرماید فی صاحب الامر سنه من موسی و سنه من عیسی و سنه من یوسف و سنه من محمد (ص ع) فاما من موسی فخائف یترقب و اما من عیسی فیقال فیه ما قال فی عیسی و اما من یوسف فالسجن و التقیه و اما من محمد فالقیام بسیرته و تبیین آثاره ثم یضع سبقه علی عاتقه و لا یزال یقتل اعداءالله حتی یرضی الله قلت، و كیف یعلم ان الله عزوجل قد رضی قال 4 یلقی الله عزوجل فی قلبه الرحمه (ترجمه) در صاحب الامر (امام زمان عجل) سنتی است از موسی (ع) و سنتی است از عیسی (ع) و سنتی است از یوسف (ع) و سنتی است از حضرت محمد (ص) پس سنتی كه از موسی (ع) دارد پس ترسناكی است كه همیشه در انتظار است و اما سنتی كه از عیسی (ع) دارد پس گفته می شود درباره ی او آنچه را كه درباره ی عیسی (ع) گفته شد یعنی می گویند حضرت بقیه الله مرده است چنانچه در حق حضرت عیسی (ع) گفته شد، این مطلب را ما از خبری دیگر كه به همین مضمون از ابی بصیر نقل گردیده، استفاده نموده ایم در آن خبر به جای عبارت مذكور این عبارت مضبوط است (و اما من عیسی فیقال انه مات و لم یمت) یعنی اما از عیسی پس گفته می شود كه حضرت بقیه الله مرده است و حال اینكه نمرده، و اما سنتی كه از یوسف (ع) دارد پس زندان و تقیه است و اما سنتی كه از حضرت محمد (ص ع) دارد پس این است كه قیام می كند به سیره و روش پیامبر اسلام و بیان كردن آثار او، پس می گذارد شمشیرش را بر روی شانه شریفش و مدام می كشد دشمنان خدا را تا آنكه خدای متعال راضی می شود، ابی بصیر گفت چگونه می فهمد كه خدای عزوجل راضی شده حضرت فرمود هنگامی می فهند كه خدای عزوجل در قلبش رحمت و مهربانی قرار می دهد:

بر ارباب دانش پوشیده نماند كه جمله (فالقیام بسیرته و تبیین اثاره الخ) چون بر ضرر و علیه حسینعلی تمام می شد لذا طراری كرده به جای آن جمله این عبارت را نسبت به امام (ع) می دهد (و یظهر به آثار مثل قرآن) خوانندگان محترم تعجب نكنند كه چگونه می شود حسینعلی در روایت تحریف كند. چون كسی كه آیه مباركه قرآن را تغییر دهد، برای او تحریف روایت آسان است: ملاحظه كنید چگونه این آیه مباركه را تحریف كرده، خدای متعال در قرآن مجید در سوره بقره آیه 209 چنین می فرماید: هل ینظرون الا ان یاتیهم الله فی ظلل من الغمام در این آیه خدای متعال كسانی را كه در انتظار دیدار حضرتش به سر می بردند، ذم و توبیخ می فرماید استفهام در این آیه استفهام انكاری و غیر حقیقی است پس معنای آیه چنین می شود، نباید انتظار بكشند اینكه بیاید آنان را خدا در سایه ای از ابر: ولی حسینعلی در آیه تصرف كرده در ایقانش در صفحه 47 چنین می نویسد و این مضمونات در قرآن هم نازل شده چنانچه می فرماید، یوم یأتی الله فی ظلل من الغمام یعنی می آید خدا روزی در سایه ای از ابر، و نیز در صفحه 89 همین جمله را كه نسبت به قرآن داده، تكرار می كند، اگر شما خوانندگان محترم سرتاسر قرآن كریم را به دقت ملاحظه كنید یك همچه آیه ای را كه حسینعلی به قرآن نسبت می دهد نخواهید یافت: رجوع به اصل مطلب ثانیا بر فرض اینكه آن روایت از امام باقر (ع) باشد، به حسینعلی می گوئیم مقصودش از آن روایت چیست آیا می خواهد بگوید كه منظور امام (ع) از روایت این است كه هر كسی ترس و انتظار داشته باشد، و درباره اش مردم سخنانی بگویند و مدتی در زندان به سر برد و كتابی مانند قرآن (از حیث صفحه بندی و جلد) بیاورد، او امام قائم است اگر این است، این كه امتیازی برای علی محمد نمی گردد زیرا نتیجه این كلام چنین می شود كه از زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل) تاكنون هزارها امام قائم العیاذ بالله آمده باشند و تا هنگام ظهور حضرتش نیز امام های قائم دیگری بیایند، چون در هر عصری بسیاری از دانشمندان بر اثر برخی از حوادث زندانی شده و خوف و انتظار هم داشته و درباره آنان مردم سخن ها گفته و كتاب هائی هم مانند قرآن از حیث صفحه بندی و جلد تألیف كرده اند و یا می خواهد بگوید علی محمد كتابی مانند قرآن از جهت فصاحت و بلاغت و سمو معانی و علو مطالب آورده اگر منظورش این است می گوئیم این كلام كلامی است بسیار بی جا و منطقی است در نهایت پوشالی زیرا مطالب كتاب بیان علی محمد موجود است و ما چند فراز از جملات زیبای آن را در اینجا می نگاریم و قضاوت عادلانه را به عهده شما خوانندگان محترم می گذاریم تا خودتان بر حماقت و نادانی حسینعلی بخندید كه چطور نتوانسته بین آیات فصیحه و بلیغه و جملات مهمله و سخیفه فرق بگذارد گر چه تقصیر ندارد چون اهل تمیز نبوده لذا نتوانسته است فرق بگذارد، اگر برلیان و سنگ را به سبزی فروش عرضه بدارند، آن دو را جز سنگی بیش نخواهد دید ولی اگر به نزد گوهرفروش ببرند برلیان را از سنگ ناچیز تمیز خواهد داد باری برخی از آیات مباركه علی محمد به عقیده حسینعلی و جملات مهمله به عقیده ما از این قرار است:


زنهای دائمی حسینعلی
حسینعلی چهار زن دائمی و اختصاصی داشت، اسامی زنهای او از این قرار است:
1 - گوهر از او یك اولاد داشت.
2 - بی بی از او سه اولاد داشت.
3 - بی بی جان، از او چهار اولاد داشت.
4 - جمالیه از او هیچ اولاد نداشت، و اما زنهای غیر دائمی و اشتراكی خیلی داشت یكی از آنها قره العین بود، شرح قره العین در اشعار ما به طور تفصیل خواهد آمد. قره العین در زمان علی محمد اختصاص به او داشت ولی بعد از قتل علی محمد زعمای بابیه درباره اش قائل به تساوی و اشتراك شده، توده وار با وی رفتار می كردند، لذا گاهی در آغوش بهاء و زمانی در بغل حسین بشروئی و هنگامی در دامن خلیل ارومی به سر می برد و مابقی اوقات هم با كسان دیگر سر و كار داشت، این زن خیلی وقیح بود واقعا وقاحت را به درجه اعلایش رسانیده بود، به طوری كه به پیروان خویش می گفت هر كس دست به پستانهای من بزند از آتش جهنم نجات، خواهد یافت. همین زن به قلعه شیخ طبرسی در مازندران (كه به دستیاری حسین بشروئی وعده ی دیگر از زعمای بابیه بنا شده و با دولت وقت به جنگ پرداخته سرانجام مغلوب گردیدند) وارد شد، و برقع از چهره برداشته این كلمات را می سرود:

این الشهداء كلهم ماتوا
این الصلحاء كلهم فاتوا

پسران حسینعلی بهاء


حسینعلی دارای پنج پسر بود 1 - عباس افندی 2 - مهدی، این دو از بی بی بودند، 3 - محمد علی 4 - ضیاءالله 5 - بدیع الله این سه از بی بی جان بودند، حسینعلی به سه فرزند خود عباس، مهدی، محمد لقب داد: عباس را به غصن اعظم و مهدی را به غصن اطهر، و محمد علی به غصن اكبر ملقب ساخت، به ضیاءالله و بدیع الله لقب نداد در سالی كه حسینعلی و پیروانش به زندان عكا رسیدند، مهدی بر بالای بام زندان راه می رفت و دیدگان خود را به آسمان دوخته مشغول مناجات (یعنی اوراد پوچ بی معنی) بود، كه ناگهان از سوراخ هواخوری بام به داخل اطاق سقوط كرده استخوانهایش خورد شد و پس از چندی جان سپرد.

ادعای خدائی میرزا بهاء
در پیش به مناسبتی ادعاهای خدائی میرزا بهاء را از كتاب مبین و اقدسش ذكر نمودیم اكنون به دو مورد دیگر كه در كتاب مبین یا (سوره هیكل) ادعای خدائی كرده می پردازیم: 1 - در كتاب مبین صفحه 80 سطر 12 «خطاب به ملكه لندن ویكتوریا می كند» یا ایتها الملكه فی لندن اسمعی ندا ربك مالك البریه من سدره البهیه انه» اله الا انا العزیز الحكیم ضعی ما علی الارض ثم زینی راس الملك با كلیل ذكر ربك الجلیل انه قداتی فی العالم بمجده الاعظم و كل ما ذكر فی الانجیل: یعنی ای ملكه كه در لندن هستی بشنو ندای پروردگارت را كه مالك جهان است از سدره الهی این كه نیست خدائی جز من خدای عزیز حكیم بگذار آنچه را كه داری بر زمین پس آن گه زینت ده تاج را با كلیل ذكر پروردگارت كه جلیل القدر است، به درستی كه آن خدا آمد در جهان با مجد اعظم و هر آنچه در انجیل ذكره شده: و نیز در همان كتاب در صفحه 191 سطر (5) می گوید لیس ضری سجنی و بلائی و ما یرد علی من طغاه عبادی یعنی نیست ضرر من (یعنی اهمیتی ندارد) زندانی شدن من و بلائی كه بر من می رسد و آنچه را كه وارد می شود بر من از بندگان ستمكارم .


ادعای رجعت حسینی حسینعلی بهاء
قل قد انتهت الظهورات الی هذا الظهور الاعظم و من یدعی بعد هذا انه مفتر كذاب:
یعنی بگو (خطاب به آقاجان كاتب الواح است) [1] به تحقیق منتهی شد همه ظهورها به این ظهور اعظم (یعنی ظهور حسینعلی بهاء) و هر كسی بعد از این ادعا كند او افترا زننده و دروغگوست آنچه كه از برخی از مورخین استفاده می شود مراد وی از ظهور اعظم و ظهور و رجعت حسینی است.

پاورقی:
[1] ملا علی اكبر و زین المقربین و مشكین قلم هم كاتب الواح بودند نقل از برخی از مورخین.


ادعای نبوت
حسینعلی در مواردی خود را پیامبر خواند اما با لفافه ی فراوان كه با جملات قبلی مربوط به خاتم النبیین نیز مباینت نداشته باشد. مثلا در صفحه ی 83 - 82 كتاب «اقتدارات» یواشكی می نویسد:
اگر آیات بدیعه ی عربیه این ظهور را ادراك نمی كنید در بیان فارسی (منظور سخنانی است كه به فارسی بیان كرده است) كه از قبل نازل فرمودم و كلمات فارسیه كه در این ظهور نازل شده، تفكر نما لكی تجدوا الی الحق سبیلا.
عباس: عبدالبهاء در صفحه ی 124 مفاوضات می نویسد: كلیه ی انبیاء بر دو قسمند:
سؤال: كلیه ی انبیاء بر چند قسمند.
جواب: كلیه ی انبیاء بر دو قسمند: قسمی نبی بالاستقلالند و متبوع، و قسمی دیگر غیر مستقل و تابع انبیای مستقله ی اصحاب شریعتند و مؤسس دور جدید كه از ظهور آنان عالم خلعت جدید پوشد و تأسیس دین جدید شود و كتاب جدید نازل گردد و بدون واسطه اقتباس فیض از حقیقت الوهیت نماید. می نویسد تا می رسد به آن مظاهر نبوت كلیه كه بالاستقلال اشراق نموده اند مانند حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت مسیح و حضرت محمد علیهم السلام و حضرت اعلی و جمال مبارك.

و اما قسم ثانی كه تابع أو مروجند... و لذا یاوه گوئیهای ابوالفضل گلپایگانی كه در صفحه ی 275 فرائد می نویسد: (این جناب شیخ گمان فرموده اند كه شاید ادعای ایشان نبوت باشد محض وهم و گمان خود جناب شیخ است و هر كس با اهل بها معاشر و یا از كتب این طائفه مطلع باشد، می داند كه نه در الواح مقدسه ادعای نبوت وارد شده و نه بر السنه ی اهل بها لفظی نبی بر آن وجود اقدس اطلاق گشته با كلمات قبلی عبدالبهاء و غیره روشن و برملا گردید آدرس چند مورد دیگر صفحه ی 167 قاموس ایقان، ج 2، ص 16 قرن بدیع، ج 2، كه در همه اشاره به پیامبری می نماید، ولی باز اشراق خاوری منكر شده و در صفحه ی 114 قاموس توقیع منیع مبارك جلد 2 می نویسد:
«از این مطلب در كمال وضوح عظمت مقام مظهر الهی و موعود ملل و ادیان ظاهر می شود، بدین معنی كه مقام آن حضرت رسالت و نبوت نبوده و نیست، بلكه ظهور الله و مظهر مقدس نفس غیب الغیوب است».

سرنوشت میرزا حسینعلی
در عكا چند ماهی نگذشته بود كه بهائیان چند نفر ازلی را كه در میانشان بودند به بهانه جاسوسی كشتند و بواسطه این جنایت خونین، میرزاحسینعلی و پسرانش و برخی از بهائیان توسط دولت عثمانی در عكا محبوس گردیدند میرزا حسینعلی همچنان در عكا بود تا به سال 1309 (در دوم ذی القعده) كه پس از بیست شبانه روز تب و لرز در سن 76 سالگی مرد و در سه كیلومتری عكا دفن شد. "این محل امروز قبله بهائیان است ". یعنی باید رو به قبر میرزا حسینعلی نماز خوانده و فقط او را در نظر بیاورند. چون به گفته خودشان، شنونده ای جز او نیست و اجابت كننده ای غیر او نیست.

میرزا حسینعلی دعاوی چندی داشت و به تناسب اشخاص یكی از آنها را عنوان می نمود. گاه خویشتن را رسول حق می خواند و زمانی خود را خدای عالمیان و پروردگار جهانیان معرفی می نمود و روزگاری خود را خدای خدایان و آفریننده پروردگاران قلمداد می كرد. البته در مواقعی هم كه زمینه را نامساعد می دید دست از همه آنها می شست و تظاهر به مسلمانی می نمود .میرزا حسینعلی سه زن اختیار نمود و فرزندانی داشت كه از جمله آنها دو برادر ناتنی به نامهای عباس افندی و محمد علی افندی بودند و در پایان عمر در" لوح" عهدی كه به منزله وصیت نامه اوست و در صفحه 400 تا 403 كتاب دیگرش به نام مجموعه الواح چنین می نویسد:

(لسان از برای ذكر خیر است. او را به گفتار زشت میالائید..... مذهب الهی از برای محبت و اتحاد است. او را سبب عداوت و اختلاف منمائید)؟؟!! میرزا حسینعلی دارای القاب و مكتوبات بسیاری می باشد. القاب او عبارتند از: بهاءالله- اسم اعظم- جمال مبارك- هیكل مبارك- جمال قِدم- حضرت اعلی- اب سماوی (پدر آسمان)- مبعث الرسل (مبعوث كننده پیغمبران)- مالك یوم الدین (صاحب روز جزا) ذات لم یلد و لم یولد. و اغلب این القاب در كتاب نظر اجمالی صفحه 75 آمده است.

آغاز دعوت میرزا حسینعلی «بهاء»
در سال 1268 ناصرالدین شاه از طرف طرفداران سید باب در تهران مورد سوء قصد و حمله قرار گرفت، ولی جان سالم به در برد. پس از این حادثه بابی ها مورد تعقیب قرار گرفته، عده ای از آنان دستگیر و زندانی شدند. میرزا بهاء نیز از جمله دستگیرشدگان بود و در تهران زندانی شد. وی پس از حدود یك سال زندانی در سال 1269 از زندان آزاد، و به كمك سفیر روس به سوی بغداد حركت كرد. پس از یازده سال كه در بغداد اقامت داشته، در نتیجه شكایت اهالی و نفرت و مخالفت مردم در سال 1280 به دستور سلطان عثمانی، میرزا بهاء و جمعی از «بابیّه» به اسلامبول تبعید می شوند. آنان چهار ماه در اسلامبول توقّف داشته، سپس به «ادرنه» تبعید شدند. در سال چهارم اقامت در «ادرنه» میرزا بهاء زمزمه دعوت به خویش را شروع كرده است. با آغاز دعوت میرزا بهاء، اختلاف شدیدی میان او و برادرش میرزا یحیی رخ داد. وی آشكارا اعلان نمود:

«من همان شخص موعود باب «من یظهره الله» هستم، و میرزا یحیی صبح ازل باید از من پیروی كند و احكام و حدود «بیان» متوقّف به تصدیق و امضای من است و من مسل باب را نسخ نمودم».

پیدایش فرقه «بهایی»
با آغاز دعوت میرزا حسینعلی، رقابت دو برادر بر سر فرماندهی بر «بابیان» علناً آغاز و كم كم به اوج خود رسیده تا جایی كه طرفین یكدیگر را تهدید به مرگ می كردند. لذا، دولت عثمانی هر دو را به دادگاه كشانید. دادگاه دستور داد هر یك از دو برادر با گروه پیرو خود به نقطه ای دور از هم فرستاده شوند. از این جهت در سال 1285 به دستور سلطان عبدالعزیز، یحیی صبح ازل با خاندان و پیروانش به قبرس، و حسین علی بهاء و طرفدارانش به عكّا (در سرزمین فلسطین اشغالی) تبعید شدند.
در همین ایّام بود كه برای تشخیص طرفداران آن دو، اطرافیان صبح ازل به فرقه «ازلیه» و پیروان میرزا حسینعلی بهاء، فرقه «بهائی» نامیده شدند و آنهایی كه به این دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلی «بابی» باقی ماندند. سرانجام رقابت و كشمكش بین دو برادر، به پیروزی میرزا حسینعلی ختم شد و او توانست نظر اربابان استعمارگر خویش را به كارآیی و انجام وظیفه اوامر آنان جلب كند و برادر را از معركه بیرون سازد، لذا، به تدریج میرزا یحیی صبح ازل به زوال گرایید و ازلیه نیز برای ابد فراموش شدند.

سرانجام دعوت میرزا «بهاء»
وقتی كه میرزا حسینعلی احساس كرد، دعوت او مؤ ثّر افتاد و عدّه ای بر گرد او حلقه زدند، نوع دعوتش را در مراحل مختلف زمانی تغییر داد. وی پس از ادّعای «من یظهره الله» و مهدویت، دعوی «رجعت حسینی» و «رجعت مسیحی» نمود. و به تدریج سلسله صعودی این ادّعاها به رسالت و شارعیت و حلول خدا در او با تجسّد و تجسّم خداوند (و بالاخره دعوی خداوندی «انا الهیكل الاعلی») منتهی شد. لازم به ذكر است كه بهاء در بغداد و اسلامبول و ادرنه و نیز در عكا همواره با تقیّه و تظاهر به اسلام زندگی می كرد تا خشم حكومت عثمانی علیه خود بر انگیخته نشود. وی در نماز جمعه عكّا شركت می جست و ماه رمضان به روزه داری تظاهر می نمود و با این حال، رابطه سرّی خود را با «بابیّان» ایران كه بعدها «بهائی» نام گرفتند، قطع ننموده و همواره مكتوبات و وحی های ادّعایی، یا تجلّیات «خدا منشانه»ی خود را برای آنان می فرستاد یا باز می گفت. وی بالاخره در سال 1892 میلادی (حوالی 1310 هجری قمری) بعد از سال ها سكونت در عكّا به اسهال خونی مبتلا شد و درگذشت و در عكّا به خاك سپرده شد.

جانشینی پسر بعد از پدر


با مرگ میرزا حسینعلی، بابیان و بهائیان در حالت صبر و انتظار به سر می بردند تا این كه پسر ارشد میرزا حسینعلی به نام عباس افندی - كه بعدها «عبدالبهاء» لقب گرفت . تلاش گسترده ای را آغاز كرد و ضمن هدایت و رهبری این فرقه، به تبلیغات فراگیر دست زد. وی كه در محیط حكومت عثمانی و در داخل ایران مجالی برای تبلیغ نمی یافت، در سال 1911 میلادی به اروپا مسافرت نمود. و در سال 1912، نه ماه در آمریكا توقّف كرد و برخلاف رهبران پیشین، به جای روسیه با انگلستان و سپس با آمریكا رابطه ویژه ای برقرار نمود. (تفصیل بیشتر این مطلب، در بخش نقش و نفوذ استعمار در شكل گیری و تداوم این فرقه ضالّه خواهد آمد).

رد نبوت بهاء از زبان فرزندش
عبد البهاء غصن اكبر بهاءالله به میرزا حسن نامی اطلاع داده است: «ما داعیه نداریم ما كه دعوی نبوت و امامت و رسالت نكرده ایم چه سؤالی و چه جوابی؟ من بنده ای از بندگان جمال مباركم. و در راه محبت در بین بشر خدمت می كنم. آقای میرزا حسن اگر سؤالی دارد علماء و فقهاء و حكماء در عالم بسیارند مشكل غامضه و مطالب معضله حل می كنند و ما كه دعوی علم و دانش نكرده ایم و به ما چه كار دارد؟» (خاطرات نه ساله - ص107). نوشته های عبد البهاء و یارانش تناقض دارد و آنانكه سخن او و پدرش را وحی میدانند حكم دلسوزان مشفق تر از مادر دارند.

ادعای شگفت انگیز
قبل از بیان این بخش استعاذه می كنم و گویم: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و شبهه
1- میرزا حسینعلی خان نوری معروف به «بهاءالله» در كتاب «بدیع» گفته: «اننی انا الله لا اله الا انا كما قال النقطه (میرزا علی محمد الشیرازی) من قبل و بعینه یقول من یأتی من بعد». بدون تردید من خدا هستم و خدایی جز من نمی باشد چنانكه میرزا علی محمد شیرازی هم گفت خداست و بعد از این افرادی مدعی این مقام خواهند شد.!!!!!!!! (بدیع - ص154)

2- عباس افندی در كتاب تاریخ صدر الصدور گفته: «مقام حضرت اعلی میرزا علی محمد الوهیت شهودی و مقام جمال اقدس و اقدم (میرزا حسینعلی) احدیت ذات هویت وجودی و رتبه این عبد (عباس افندی) عبودیت حقیقی وهیچ تفسیر و تاویلی ندارد.!!!!!!!!!! (تاریخ صدر الصدور - ص207)

3- جمال مبارك (میرزا حسینعلی) در قصیده و رقاییه می گوید: «كل الالوه من رشح امری تالهت كل الربوب من طفح حكمی تربت» همه خدایان از اثر من به خدایی می رسند و تمام پروردگاران از ریزش حكم من به مقام ربوبیت رسیدند.!!!!!!!! (مكاتیب - ج2- ص254- 255)

4- یكی از بهاییان از عبدالبهاء پرسید: مقصود از مالك دنیا در انجیل چیست؟ پاسخ داد: مالك دنیا جمال مبارك (میرزا حسینعلی) است..!!!!!!!! (مكاتیب - ج3- ص404)

5- عباس افندی و خواهرش (ورقه علیا) بهاییان را به پرستش و بندگی و ستایش بهاءالله تشویق می كردند و عبودیت اغنام در برابر بهاء را می ستودند و بهاییان را «بندگان جمال مبارك ابهی و بندگان صادق جمال مبارك» خطاب می كردند.!!!!!!!! (مكاتیب - ج2- ص56 - ص12- 14- 33 -37)

6- «اسجدوا الله ربكم العلی الاعلی الذی كان فی جبروت البقاء باسم البهاء و فی ملكوت السماء بالعلی مذكورا.» در برابر پروردگار علی اعلی سجده كنید كه در جبروت بقا آسمانها با نام بهاء است و در ملكوت اسما با نام علی خوانده می شود.!!!!!!! (مبین - ص167)

هویت جناب بهاءالله با استفاده از كتب فرقه بهاییت
1- صفت و نعت «علیه» از آن دولت ایران و صفت «فخیمه» از آن دولت بریطانیا و صفت و نعت «بهیه» از آن دولت روسیه بود. با پناهندگی جناب بهاء به سفارت روس قول داد دینش را به پاس داشت خدمات آنها به وی «بهایی» نامد. و دخترش را «بهیه» نامید. و آواره مینویسد: طاهره اولین كسی بود كه میرزا حسینعلی خان را «بهاء» لقب داد. (كواكب - ج1- ص257- 271- 272)

2- مورخان بهایی معتقدند: لقب «بهاءالله» از روی قرعه در دشت بدشت انتخاب گردید.!!! (ظهور الحق - ص110-) (كتاب حضرت بهاءالله - ص39)

3- شوقی افندی می گوید: هدف ما در تلاشهای روس بهیه و انگلیس فخیمه ایجاد دین و مذهب نبود. (كتاب خصایل اهل بهاء - ص91) (نظر اجمالی - ص115)

4- بهاء مشوق معاشرت بهاییان با تمام ادیان با روح و ریحان است الا درباره ی مسلك خود كه هیچ بهایی حق تحری حقیقت را ندارد.

بنده مخلص جناب میرزا حسینعلی (بهاءالله) و آقای عبد البهاء كه در عوام فریبی دست اسلافش را بسته گوی سبقت را از ایشان ربود افتخار كشور انگلستان بود و در ازای خدمات صادقانه اش!! مورد توجه دولت انگلیس قرار گرفت و مفتخر به لقب «سر عبدالبهاء» گردید. (كواكب - ج2- ص296)

5-سخن تاریخی بهاء پیامبر ادب و عرفان!!!!
هر كس بهاء را منكر شود سزاوار است از مادرش وضع خود را بپرسد و هر كس دشمن او باشد قطعا شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است (گنج شایان - ص78- 79) (مائده آسمانی - ج 4- ص 355) جناب بهاء! عزت قلمم را بیش از آن می دانم كه ادامه دهم و شرمنده ی خواننده ی محترم این مقال گردم. شما كه با وحی ارتباط داشتید نپرسیدید «ادب نبوت چیست؟؟»

اتهام جاسوسی و پیشینه ی آن
هر چند جناب عبدالبهاء با آن دعاهای دروغین و چاپلوسانه می كوشید تا دل اولیای امور حكومت عثمانی را به چنگ آورد؛ اما جمال پاشا، فرمانده ی كل قوای عثمانی، سخت به او مظنون بود و او را متهم و مجرم می دانست. به این داستان كه خود جناب عبدالبهاء تعریف می كند، توجه كنید: «جمال پاشا، [1] چون به عكا رسید و ملاقات مرا خواست بر الاغ سوار شده به قصد خانه اش رفتم. همین كه مرا دید استقبال كرد و مرا به كنارش نشاند و بی مقدمه چنین گفت: تو از مفسدین در دینی و به همین جهت دولت ایران تو را در اینجا تبعید نمود. اندیشیدم كه ترك [2] است و باید جوابی مضحك [خنده دار] و مسكت [ساكت كننده] داد!» [3] .

این سوء ظن، پیشینه ای دارد كه هر چند شوقی افندی كوشیده است آن را به گونه ای دیگر جلوه دهد، اما هوشمندانی كه با سیاست های استعمارگر پیر و كهنه كار انگلیس آشنایند، به خوبی درمی یابند كه ماجرا از چه قرار است. اجازه دهید آن چه را كه شوقی افندی نقل كرده است، بیاوریم و داوری را به خوانندگان هوشیار بسپاریم. شوقی افندی، در پی ادعای اقبال مردمان به جناب بهاءالله، چنین مدعی می شود:

«پاره ای از عمال [كارگزاران] دول خارجه كه طالب نام و شهرت و در بند مقام و عزت بودند، نظر به نقصان [كاستی] اطلاع و كوته نظریشان، خواستند از پشتیبانی و مساعدت حضرت بهاءالله در پیشرفت مقاصد سیاسیه و مآرب [نیازها] مادیه - كه در ساحت اقدس به كلی منفور و مردود بود- استفاده نمایند. این بود كه هیكل مبارك اكیدا و صریحا عدم مداخله وجود اقدس را در این گونه امور و حصر افكارشان را در مسائل روحانیه و اخلاقیه، اعلام فرمودند.» [4] .

هوشمندان سیاست دان و سیاست خوان از این عبارات به خوبی درمی یابند كه عمال دول خارجه «نظر به نقصان اطلاع و كوته نظریشان!» به خوبی دریافته بودند كه از «پشتیبانی و مساعدت حضرت بهاءالله در پیشرفت مقاصد سیاسیه و مآرب مادیه» می توانند بهره ببرند. راستی آنان با وجود كم فهمی و كوته نظری، چطور به این لطیفه و دقیقه پی برده بودند كه حضرت بهاءالله عامل بسیار كارسازی در رسیدن به اهداف سیاسی و نیازهای مادی آنان است؟ به هر صورت آنان چنین تشخیصی داده بودند و از همین رو بود كه:

«از طرف دیگر كلنل سر آرنولد باروز كمبال [5] كه در آن اوقات سمت جنرال قونسولی دولت انگلستان را در بغداد حائز بود - چون علو مقامات حضرت بهاءالله را احساس! نمود، شرحی دوستانه به محضر انور معروض - و به طوری كه هیكل مبارك [بهاءالله] به نفسه الأقدس شهادت داده - قبول حمایت و تبعیت دولت متبوعه خویش را به محضر مبارك پیشنهاد نمود و در تشرف حضوری متعهد گردید كه هر آنگاه حضرت بهاءالله مایل به مكاتبه با ملكه ی ویكتوریا باشند، در ارسال اوراق به دربار انگلستان اقدام نماید. حتی معروض داشت حاضر است ترتیباتی فراهم كند كه محل استقرار هیكل اقدس به هندوستان (!؟) یا هر نقطه ی دیگر كه مورد نظر مبارك باشد، تبدیل یابد. حضرت بهاءالله از قبول این رأی خودداری فرمودند و اقامت در خاك سلطان عثمانی را ترجیح دادند.» [6] از عبارات شوقی چند نكته مستفاد می گردد:

1. سركنسول دولت انگلستان در بغداد، برتری و والایی مقامات حضرت بهاء الله را احساس می كند.
2. در پی این احساس (كه لابد یك حس كاملا معنوی و الاهی بوده است) نامه ای به جناب بهاءالله می نویسد.
3. جناب سركنسول به ایشان پیشنهاد می كند كه حمایت رسمی دولت انگلیس را پذیرا باشد.
4. هم چنین به ایشان پیشنهاد می كند: دولتی كه جناب كنسول از آن دولت پیروی می كند، یعنی امپراطوری بریتانیای كبیر، حاضر است از حضرت بهاءالله تبعیت كند!؟
راستش از جمله ی جناب شوقی همین برمی آید. چون ایشان فرموده است: «... قبول... تبعیت [پیروی] دولت متبوعه خویش را به محضر مبارك پیشنهاد نمود.» اما به نظر می رسد مترجم كتاب اشتباه كرده است و منظور ایشان پیشنهاد پذیرفتن تابعیت دولت انگلیس توسط بهاء الله باشد.
5. در ملاقات حضوری متعهد می شود كه ترتیب مكاتبه ی جناب بهاءالله را با ملكه ی استعمارگران پیر، فراهم كند.
6. جناب سركنسول پیشنهاد می كند كه اگر جناب بهاءالله مایل باشند، ایشان را به هندوستان (نه به انگلستان؟) یا هر كجای دیگر كه ایشان مایل باشند، بفرستند.
7. جناب بهاءالله به ظاهر هیچ یك از پیشنهادهای مذكور را نمی پذیرد و اقامت در خاك عثمانی را ترجیح می دهد. البته بعدها، در پی روابط پنهان و پیدای جناب عبدالبهاء با انگلیس، حكمت آن تعارفات از جانب سركنسول و این استنكاف از سوی بهاءالله، رخ می نماید و معلوم می شود كه جناب بهاءالله به خاطر نجات جانش به وسیله ی دولت روسیه تزاری - كه به اتهام دست داشتن در ترور ناصرالدین شاه محكوم به مرگ شده بود - و برخورداری از حمایت های آشكار آن كشور از ایشان، نمی خواسته در همان حال با رقیب روسیه ی تزاری، مغازله ی سیاسی كند.

اما از سوی دیگر همین جناب، به نقل پسرش عبدالبهاء، درباره ی انگلیس، الواحی نازل فرموده بود تا زمینه را برای حمایت انگلیس از ایشان در آینده فراهم كند: «در الواح مبارك ذكر عدالت و حسن سیاست دولت فخیمه ی انگلیس مكرر مذكور، ولی حال مشهور شد. و فی الحقیقه اهل این دیار بعد از صدمات شدیده به راحت و آسایش رسیدند.» [7] .
ما نمی دانیم كه آیا به راستی چنین الواحی از سماء مشیت جناب بهاءالله نازل شده است یا خیر. چون جناب عبدالبهاء این سخنان را در زمانی می فرماید كه امپراطوری روسیه نابود شده و سرزمین فلسطین هم به اشغال دولت انگلیس درآمده بود. احتمال دارد این سخنان در پی پیروزی دولت انگلیس، از باب ادعای پیش گویی پس از وقوع حادثه!، توسط جناب عبدالبهاء به جناب بهاءالله نسبت داده شده باشد. به ویژه آن كه ایشان در مورد این ادعا، ایشان از آن الواح نازله، چیزی نقل نفرموده اند. به فرض پذیرفتن درستی این مدعا، با توجه به سخنی كه بهاءالله درباره ی عدالت گستری امپراطوری انگلیس و نیز اعتراف به حسن سیاست آن دولت و نیز با عنایت به حوادثی كه در آینده رخ داد و نقش پسر بهاءالله در آن حوادث، به روشنی معلوم می گردد كه هر چند به ظاهر و بنا به ادعای شوقی، عمال دول خارجه نتوانستند از پشتیبانی و مساعدت حضرت بهاءالله در پیشرفت مقاصد سیاسیه و مآرب مادیه، بهره مند شوند؛ اما این بهره وری از وجود جناب عبدالبهاء به خوبی انجام گرفت.

البته همین جا این را هم بگوییم كه نه تنها سیاست مداران «كوته نظر» انگلیسی، بلكه سیاست پیشه های «كم اطلاع» فرانسوی نیز به «علو مقامات!» حضرت بهاءالله پی برده و درصدد بودند تا «از پشتیبانی و مساعدت حضرت بهاءالله در پیشرفت مقاصد سیاسیه و مآرب مادیه» كشور متبوع خود، استفاده كنند. چنان كه در ایامی كه ایشان در ادرنه بود: «نایب قنسول فرانسه كه سابقه ی دوستی با حضرت بهاءالله داشت محرمانه به حضور شتافت و به طوری كه مأمورین ندانند چه مقصد دارد، یك ملاقات خصوصی در مدت نیم ساعت یا كمتر انجام داده، مرام خود را این قسم اظهار نمود كه شما از تبعیت اسلام بیزاری جویید و خویش را تابع فرانسه گویید تا ما شما را تقویت نماییم.» [8] . از این بیانات تاریخی نكات لطیف و دقیقی مستفاد می شود:

1. جناب بهاءالله با نایب كنسول فرانسه سابقه ی دوستی داشته است. از كجا و چرا و چگونه؟ نمی دانیم.
2. ایشان محرمانه؟! طوری كه مأمورین ندانند، به حضور جمال مبارك می رسد.
3. جناب نایب كنسول فرانسه در آن ملاقات خصوصی كوتاه مدت، از جناب بهاءالله می خواهد تا از اسلام بی زاری جوید و تابع فرانسه شود.
4. در صورت تبری از اسلام و پذیرفتن تابعیت فرانسه، دولت فرانسه از ایشان حمایت و او را تقویت می كند. نمی دانیم منظور نایب كنسول فرانسه از بی زاری جستن از تبعیت اسلام چه بوده، اما توجه به چند نكته ضروری است:

الف: رفتار جناب بهاءالله به گونه ای بوده كه فرانسویان ایشان را مسلمان می پنداشتند.
ب: جناب بهاءالله در آن تاریخ مسلمان نبوده است. زیرا در داستان دشت بدشت، اسلام از جانب بابی های حاضر در آن داشت، از جمله خود بهاءالله، نسخ شده بود. بنابراین، شاید منظور دولت فرانسه از بی زاری جستن از اسلام، ترك تابعیت ایران بوده است. هر چند جناب بهاءالله این پیشنهاد را نیز پذیرفت، ولی نمی دانیم چه مغناطیسی در وجود مسعود ایشان بود كه تمامی كشورهای استعمارگر را به سوی خویش جذب می كرد!؟ فرانسویان، این جذابیت را نه تنها در پدر، بلكه در پسر نیز به خوبی دریافته بودند. جناب عبدالبهاء در لوحی كه برای ابوالفضل گلپایگانی نازل! می كند، چنین می گوید:

«... از طهران چند مكتوب رسید كه اولیای سفارت فرانسه اصرار دارند كه بعضی از مبلغین به صفحات افریق یعنی تونس و جزائر توجه نمایند و از اولیای دولت فرانسه نهایت رعایت خواهد شد تا جماعت آن سامان را تبلیغ نمایند.» [9] .

شگفتا! فرانسویان تا چه اندازه نگران دین و معنویت سرزمین های استعماری خویش اند كه اصرار دارند مبلغین بهائی به آن جا بروند. چرا آنان را به پاریس دعوت نكردند؟ تبلیغ جماعت آن سامان با نهایت رعایت و هم كاری اولیای فرانسه، چه معنایی دارد؟ خردمندان به خوبی درمی یابند كه در پس این درخواست های دل سوزانه ی معنوی، چه اسراری نهفته است.

پاورقی:
[1] در لغت نامه ی دهخدا درباره ی او چنین می خوانیم: از رجال دولت عثمانی است كه با انوار پاشا و طلعت پاشا اركان ثلاثه ی دولت عثمانی، فرقه ی جوانان ترك را تشكیل می دادند. وی در جنگ بین المللی سابق (اول) حاكم شامات بود و جمع كثیری از روسا و زعما و فضلا و اعیان سوریه را به جرم استقلال طلبی و به تهمت خیانت به دولت عثمانی اعدام نمود. در بیست و ششم ذی القعده 1340 هجری قمری مطابق بیست و یكم ژوئیه 1922 م. در تفلیس به دست چند تن افراد مجهول الهویه به قتل رسید. (وفیات معاصرین محمد قزوینی، مجله یادگار سال سوم شماره چهارم)
به راستی شگفت انگیز و پرسش برانگیز است كه چرا جناب عبدالبهاء برای ماندگاری و برقراری حكومتی كه چنین كسانی در رأس امور آن بودند، دعا می كند. در ضمن این جمال پاشا، یكی از كسانی است كه در كشتار ارامنه هم دست داشته است. به خاطر دارید كه جناب عبدالبهاء درباره ی چنین كسانی چه دعای خالصانه ای كرده است:«پروردگارا، حامیان حكومت عثمانی را حمایت فرما!».
[2] توجه دارید كه یكی از شعارهای بسیار پر سر و صدای بهائیان - كه بر سر هر كوی و برزن بانگ می زنند- شعار «وحدت عالم انسانی» است. در پرتو تعلیم وحدت عالم انسانی، باید این گونه بود كه جناب عبد البهاء مدعی است:
بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه [مانند] یار نوازش فرمایید، دشمن را دوست ببینید و اهرمن [شیطان] را ملائكه شمارید، جفاكار را مانند وفادار، به نهایت محبت رفتار كنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشك معطر به مشام رسانید. خائنان را ملجآ و پناه گردید و مضطربان را سبب راحت دل و جان. - مكاتیب [نامه ها] عبدالبهاء جلد سوم، صفحه ی 160 - براساس این سخنان، جمال پاشای گرگ خون خوار و غدار را باید دوست داشت و مانند آهوان ختن و ختا مشك معطر به مشامشان رسانید، نه آن كه گفت: ترك است... و با این سخن، به خاطر خون خوار بودن یك نفر، یك نژاد را تمسخر كرد.
[3] اسرار الآثار خصوصی 42:3. فاضل مازندرانی، از نویسندگان بزرگ بهائی، مجموعه ای در شرح واژه های فلسفی و عرفانی فراهم آورد كه نامش را اسرار الآثار نهاد. این مجموعه چاپ نشد. همین كار را با برخی از واژه هایی كه در كتاب های بهائی به كار رفته است، انجام داد و نام آن را اسرار الآثار خصوصی نهاد. به این معنا كه واژه های مربوط به بهائیت را توضیح داده است.
[4] قرن بدیع 133:2 و 134. چاپ 120 بدیع و 125 بدیع.
[5] Col. Sir Arnold Burrows kimball.
[6] قرن بدیع 134:2.
[7] مكاتیب 346:3.
[8] الكواكب الدریه 380:1 و 381.
[9] مائده ی آسمانی 43:9 و 44. نوشته ی اشراق خاوری. این كتاب دربر گیرنده ی برخی الواح بهاءالله و عبدالبهاء و شوقی افندی است.


درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟






نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :