تبلیغات
آفتاب پنهان - ادیب مسعودی
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
پیوندهای روزانه
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
ادیب مسعودی
ادیب و شاعر معاصر
غلام عباس گودرزی بروجردی مشهور به «ادیب مسعودی»، از ادیبان و شاعران توانا و ممتاز معاصر است كه چندی از مبلغان مشهور و سرشناس فرقه ی ضاله ی بهائیت بود و سران آن برایش لوح تقدیر صادر می كردند، ولی نهایتا از بهائیت تبری جست و با این عمل، داغی بزرگ و التیام نایافتنی بر دل فرقه گذارد.

ادیب، در جوانی، از شاگردان مرحوم آیت الله بروجردی در بروجرد بود و حدود پانزده سال در علوم گوناگون صرف و نحو، فقه و اصول، رجال، و حدیث از محضر ایشان بهره برد و به دست او معمم گردید. پس از آن وی به مدت دوازده سال تمام در اطراف بروجرد به ارشاد و راهنمایی مردم اشتغال یافت. سپس بعضی از پیشامدها و حوادث غیر منتظره، وی را به طور ناخواسته، به سوی فرقه ی ضاله راند و در نتیجه زادگاه خود را ترك كرد و به تهران آمد. در این شهر، سال ها به تدریس در كلاس های یازدهم و دوازدهم «درس اخلاق» و نیز درس «نظر اجمالی به دیانت بهائی» اشتغال داشت، عضو انجمن ادبی بهائیت از سوی لجنه تزیید معلومات امری بود، و سفرهای تبلیغی متعددی به نقاط مختلف ایران نمود. افزون بر این امر، در جلسات تشكیل شده از سوی لجنه ی نشر نفحات الله، با مبلغان بهائی مجالست و رایزنی داشت و مورد احترام كسانی چون احمد یزدانی، عبدالحمید اشراق خاوری، سید عباس علوی، امینی و... بود.

با وجود این به گفته ی خویش، از همان بدو امر (كه تقارن و تصادف بعضی از وقایع سوء، او را ناخواسته به سمت آن گروه رانده یا بهتر بگوییم منسوب كرده بود) در كار این مسلك، تأمل می كرد و كژی و پلشتی های فكری و اخلاقی سران و مبلغان این فرقه مزید بر این امر بود. لذا عبادات اسلامی اش را ترك نكرد و از سال 1338. ش نیز مطالعات خویش درباره ی مسلك بهائیت را شدت بخشید تا اینكه كاملا به سستی و بی بنیادی آن مسلك واقف شد. در عین حال مدتی شرم حضور و دیگر عوامل، مانع از ابراز عقیده ی وی بود، تا اینكه خوشبختانه در سال 1354 موفق شد رسما از بهائیت فاصله بگیرد و به رغم فشارها و تهدیدهای فرقه، صراحتا نزد علمای مهم ایران (نظیر مرحومان محمد تقی فلسفی، شهاب الدین نجفی مرعشی، سید محمدرضا گلپایگانی، حاج شیخ مرتضی حائری یزدی، آخوند ملا معصوم علی همدانی، حاج شیخ بهاءالدین محلاتی سید عبدالحسین دستغیب، سید عبدالله شیرازی، سید محمدعلی قاضی طباطبایی و...) از این مسلك پوشالی بیزاری جوید و با ایراد سخنرانی در اجتماعات گسترده ی مردم در شهرهای مختلف (تهران، مشهد و...) ضربه ای مهلك به پیكر بهائیت وارد سازد.


ادیب خود گفته است: «این اواخر كه در فرقه بودم، راپرت مسلمانان اغفال شده ای را كه محفل برای تثبیت بهائیگری در آنان به دست من می داد به گروه های اسلامی كه با بهائیان مبارزه می كردند می دادم و آنان روی اغفال شدگان كار كرد و آن ها را به اسلام برمی گرداندند. همچنین، گاه در محافل بهائی، سخنانی از من درز می كرد كه نشان از بی اعتقادی من به این مسلك بود. از جمله روزی در یكی از محافل، شعری از حسینعلی بهاء خوانده شد و همگان - به عنوان اینكه این شعر، به لحاظ ادبی، «شاهكار» است - از آن با آب و تاب تمام تعریف كردند. خانمی در مجلس گفت: «شماها كه اهل فن نیستند و تصدیقتان ارزشی ندارد، بگذارید جناب ادیب مسعودی نظر بدهد»! و گمانش این بود كه من نیز در تعریف از این شعر، سنگ تمام خواهم گذارد. مجلس كه برای شنیدن تعریف های من یكپارچه گوش شد، گفتم: حضرت بهاء الله امتیازات زیادی داشته اند، اما ای كاش ایشان شعر نمی گفتند و افزودم كه: این شعر ارزش ادبی چندانی ندارد. حضار، به ویژه آن خانم، از حرف من بسیار بور و ناراحت شدند و آن خانم با ناراحتی تمام گفت: «آقای مسعودی، ما او را به خدایی قبول داریم، تو به شاعری هم قبولش نداری»؟! این گونه سخنان سبب شده بود كه مرا محترمانه از مسئولیت های تبلیغی كنار بگذارند....»

ادیب، از رفتار و آزاری كه عده ای از اعضای فرقه (به دستور محفل بهائیت) پس از تبری، با وی داشته اند داستان ها و درد دل ها دارد و گفته است: «پس از آن ماجرا، آن ها شفاها و كتبا فحاشی های زیادی به من كردند و محفل بهائی، اعضای فرقه را از گفت و گو با من به شدت ممنوع كرد و نامه هایی از بیت العدل (واقع در اسرائیل) آمد كه اخطار كرده بود: زنهار، زنهار، با غلامعباس گودرزی معروف به ادیب مسعودی، سلام و كلام و تماسی حاصل نشود، كه سخنان او سم ثعبان (مار خطرناك) است و شما را به هلاكت می رساند! در اوایل انقلاب كه در شهر اغتشاش بود و هنوز نظم نوین كاملا استقرار نیافته بود، حتی به خانه ی ما تیراندازی كردند. سپس به طنز می افزاید: تاكنون هم از فضل خدا، ده پانزده نفر از این ها دست و پایشان شكسته است، چون بنده را كه از دور می بینند فریاد می زنند و می گریزند، و گریزشان، گاه چندان سراسیمه است كه در جوی آب می افتند و دست و پایشان آسیب می بیند!»

ادیب كتابی قطور نیز در سه جلد، در افشای مفاسد و خیانت های سران فرقه ی ضاله و پوشالی بودن مسلك آن ها نوشته است كه «كشف الغدر و الخیانه» نام دارد و نسخه های متعدد آن در دست دوستان است. او بهائیت را، همچون صهیونیسم، مولود كشورهای استعماری (به ویژه انگلیس) می داند و معتقد است كه سران تشكیلات بهائیت، حكم ستون پنجم بیگانه را در كشور دارند. ضمنا، سه تن از فرزندان ادیب مسعودی (دو پسر و یك دختر) در سال های 1352 و 1353 به جرم مخالفت با سلطنت پهلوی، به دستور ساواك به شهادت رسیده اند.

در همین زمینه، باید از چكامه چهل بیتی او یاد كرد كه پس از ارتحال امام خمینی (ره)، در رثای ایشان و تبریك زعامت رهبر كنونی انقلاب سروده است:

ایران دوباره زندگی از سر گرفته است
اسلام ناب رونق دیگر گرفته است...

روح خدا خمینی آزاده ی كبیر
كو راه مستقیم پیمبر گرفته است

فریاد پر صلابت الله اكبرش
تا ماورای گند اخضر گرفته است

نام شریف رهبر دوم بود علی
او هم نسب ز ساقی كوثر گرفته است...

موقعیت والای ادبی ادیب مسعودی بر ادبای ایران و حتی كشورهای همسایه (نظیر تاجیكسان) آشكار است و بعضا از وی با عنوان «حكیم مشرق زمین» یاد می كنند. شعر 114 بیتی او در مدح فردوسی بزرگ، توجه دانشگاه تاجیكستان را به خود جلب كرده، و چكامه ی «ندای وحدت» او در كشور فرانسه به زبان آن كشور ترجمه و نشر یافته است.

ادیب مسعودی، پس از تبری از بهائیت، در بهمن 1354 جزوه ای خطاب به «پدران، مادران، جوانان و عزیزان بهائی» منتشر ساخت كه متن آن در ذیل آمده است:

پدران، مادران، جوانان و عزیزان بهائی برایتان «موفقیت» در راهیابی و «سلامت» در روح و جسم آرزو می كنم. شما در هر سطحی از بهائیت كه هستید مرا خوب می شناسید: اگر در كلاس های درس اخلاق شركت كرده اید، مرا در پست سرپرستی و تدریس كلاس های یازدهم و دوازدهم نواحی مختلف طهران، به خصوص ناحیه پنج و دوازده دیده اید. اگر در سطح بالاتری به كلاس درس «نظر اجمالی» آمده باشید، آنجا نیز مرا كه از طرف لجنه ی تزیید معلومات امری به سرپرستی منصوب بوده ام، دیده اید. اگر از مبلغان سرشناس بهائی هستید، كه خیلی خوب تر و بیشتر مرا می شناسید، زیرا كه سال ها در جلسات مبلغین كه از طرف لجنه ی نشر نفحات الله تاسیس شده بود، با هم نشست و برخاست و بحث و مشورت داشته ایم. اگر بهائی علاقه مند به تبلیغ هستید، حتما بارها به بیوت تبلیغی من، مبتدی آورده و بعدها از من به خاطر ارشاد او سپاسگزاری كرده اید.

اگر صاحب تألیفی در بهائیت هستید و با علاقه به ادبیات، ارتباط تشكیلاتی با لجنه ی تزیید معلومات امری دارید، حتما مرا در جلسات انجمن ادبی، كه اولین جلسه ی آن در شانزدهم تیر ماه سال 41 تشكیل شد، دیده و در بحث های این انجمن با من آشنا شده اید. اگر شهرستانی هستید، مرا خیلی خوب می شناسید. لااقل به خاطر پذیرایی های گرم و صمیمانه ای كه از من در شهرهایی چون یزد، اصفهان، كرمان، رضائیه، بم، زاهدان، بلاد خراسان، خوزستان، مازندران، دشت گرگان و غیره به عمل آورده، با من آشنایی داشته و به جهت مأموریت های تبلیغی ام به آن سامان مرا خوب می شناسید.

من: ادیب مسعودی، مبلغ معروف و سرشناس جامعه ی بهائی، همنشین و مباحث مبلغینی چون «عباس علوی»، «محمدعلی فیض»، «فنا ناپذیر»، «اشراق خاوری» و... اینك با شما سخن می گویم. لابد می خواهید بپرسید كه اگر تو ادیب مسعودی هستی، پس چرا آغاز نامه ات تحیت بهائی ندارد؟ چرا الله ابهی نگفتی و چرا ما بندگان جمال قدم [حسینعلی بهاء] را «احباء الله» و «اماء الرحمن» نخواندی؟ آری من ادیب مسعودی، همان كه محفل بارها از من با القاب «خادم برازنده»، «نفس جلیل»، «ناشر نفحات الله»، «یار موافق و روحانی» و ده ها نظیر آن یاد كرده - كه می توانید نمونه هایی از آن را در لابه لای همین یادداشت كوتاه ببینید. اكنون با شما مشفقانه به سخن نوشته و امیدوارم در حاصل نهایی عقایدم كه پس از رنج ها و مشكلات طاقت فرسا فراهم آمده، بیندیشید!

من با تمامی سوابق درخشان امری و با چهره ای سرشناس در میان بهائیان ایران، اینك صریحا اعلام می كنم كه: «پشیمانم و برگذشته ی خویش سخت متأسف». خاطرم از آنچه گذشته، ملول است و از اینكه سالیانی دراز از عمر را بهائی بوده ام، از اینكه به خاطر بهائیت، حقایق ارزنده ای در این جهان را زیرپا گذاشته ام، پشیمانم. و خوشحالم از اینكه سرانجام به چنین حقایق گران بهایی ایمان آورده ام كه: آخرین پیامبر خدا حضرت محمد (ص) است و جامه ی رسالت پس از او، بر قامت دیگری برازنده نیست. كه كتاب خدا «قرآن كریم» تنها كتاب آسمانی است كه پیروی آن، سعادت هر دو جهان را به ارمغان می آورد، كه ولی خدا، زاده ی پاك ائمه ی هدی حضرت مهدی علیه السلام است كه دنیا چشم براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نماید.

و تو ای دوست عزیزی كه این نوشته را می خوانی، به خود آی و بیندیش كه: چه چیز مرا دگرگون كرده؟ چه چیز مرا در هنگامه ی افول زندگی بر آن داشته تا به راه دیگری گام نهم؟ چه چیز به من قدرت داده تا تمامی خطرات این دگرگونی فكری را بر خود پذیرا شوم؟ آیا «پول»، «شهرت» و یا «مقام»؟... كدام یك؟! من اگر در جستجوی مال و منال بودم، اگر در پی عنوان و مقام بودم، اگر خواهان شوكت و شكوه بودم، و خلاصه اگر هر چه می خواستم، بهائیت به خاطر خدمات ارزنده ام برایم می كرد! اما من تشنه ی چیز دیگری بودم كه «حقیقت» نام داشت؛ حقیقتی با تمام شكوه و جلال. ابتدا گمانم چنان بود كه بهائیت، توان راهبری را خواهد داشت. سال ها مخلصانه زحمت كشیدم، به عنوان «احساس وظیفه» تبلیغ بهائیت را بر عهده گرفتم. شاهد گفتارم سپاسگزاری های محفل است كه بارها از زحمات من در مقام تقدیر برآمده، و لیكن روح كاوشگر من هیچ گاه متوقف نمی شد و هیچ گاه به این تقدیرنامه ها دلخوش نبودم، تا آنكه سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسیدم.

اگر چه نمی خواهم در این مختصر، سخن از دلایل بطلان بهائیت به میان آورم، زیرا كه سخن فراوان دارم و خود نیازمند جزوه ها و كتاب های مستقل است، اما ای شما كه تا دیروز در بیوت تبلیغی من، آن هنگام كه به اصطلاح به تبلیغ امر الله مشغول بودم، با اشاره تصدیق، سر فرود می آوردید، شما كه تا دیروز حتی شاهد بحث ها و مجادله های من با مسلمانان آگاه در جلسات تبلیغی بودید؛ اگر دروغگو بودم كه همه ی آن حرف ها و تبلیغات باطل و یاوه است و شما چرا آن روزم را تصدیق می كردید و از راه های دور برایم نامه می نوشتید و مرا «رادمرد بزرگ عالم انسانی»، «ملاحسین ثانی»، «نجم ساطع آسمان هدایت»، «خادم صمیمی امرالله»، «خورشید آسمان حقیقت» و صدها نظیر آن می خواندید؟! و اگر راستگویم كه اینك باید به سخنم، به پند پدرانه و پیام پیری جهاندیده، گوش فرا دهید....

می دانم كه به زودی در ضیافات به شما دستور خواهند داد كه نوشته ی «ادیب مسعودی» را نخوانید و سلام و كلام، جایز نه! اما آیا همین توصیه، شما را كه در اعماق روحتان، گوهر حق جویی نهفته است و شما را به تحری حقیقت وا می دارد، بر آن نخواهد داشت كه تازه تحقیق و بررسی تان را آغاز كنید؟

به یاد دارم كه شروع راهیابی خودم از آنجا آغاز شد كه در نشریه ی اخبار امری خواندم: «اخیرا ملاحظه شده است كه در بعضی نقاط، نفوس ناراحتی به عنوان تبلیغات اسلامی و غیره... تحت عنوان تحقیق، تقاضای تشكیل مجالس مباحثه و غیره می نمایند... مسلم است كه این نفوس به اغلب كتب و معارف امری توجه نموده و اطلاعات كافی از مندرجات كتب و رسائل مباركه حاصل كرده اند... از محفل مقدسه ی روحانیه محلیه شیدالله اركانهم تقاضا شده است در این مورد دقیقا دقت و... از هر گونه مواجهه خودداری فرمایند» (سال 1344، شماره 2 و 3).

و من با خود می اندیشیدم كه چرا با افراد مطلعی كه به اغلب كتب و معارف امری توجه نموده و اطلاعات كافی از مندرجات آن حاصل كرده اند نباید تماس گرفت؟! مگر ایشان چه می گویند كه می باید خود را از بحث و مناظره و یا مواجهه و رویارویی با ایشان محروم كرد؟ آیا اگر بهائیت بر حق بود، همانند اسلام نمی گفت: «اقوال مختلف را بشنوید و بهترینش را برگزینید». اسلامی كه از زبان پیامبر، در قرآنش می خوانیم: «من و پیروانم مردم را آگاهانه به حق می خوانیم».

در بررسی ها و پرس و جوهای بعدی این نكته روشن تر شد كه این افراد، بر معارف امری و اسلامی احاطه داشته و در این مورد، سخن محفل كاملا صادق بوده است، و سرانجام كار بدانجا كشید كه حقانیت اسلام و بطلان بهائیت همانند روشنایی آفتاب برایم آشكار گردید.

از كارهای دیگر محفل كه هر وقت به یاد آن می افتم شدیدا متعجب می شوم، آن است كه آن هنگامی كه تازه بهائی شده بودم، محفل می كوشید كه موقعیت اسلامی مرا مهم جلوه دهد و مرا با دانشمندان اسلامی، برابر معرفی كند. حتی خود نیز گاهی تحت تأثیر دستورات و القائات محفل چنین وانمود می كردم. دیگر آنكه می گفت شكستگی پایم را بهانه قرار داده بگویم كه مسلمانان به جهت تغییر روش و آیین، مرا مضروب كرده به حدی كه پایم آسیب دیده است. غافل از اینكه پای من از دوران كودكی آسیب دیده بود! بعدها این سؤالات همواره در ذهنم خلجان می كرد كه راستی چرا بهائیت به این وسایل ناصحیح و غیر منطقی برای حق نشان دادن خود كوشش می كند؟ چرا می كوشد بهائیان با افراد مطلع و آشنا به معارف امری تماس نگیرند.
آن ها زمینه شد تا یك تحقیق عمیق و همه جانبه را آغاز كنم، به نحوی كه می توان گفت برگشت من از بهائیت، پس از ایمان واقعی به خدا و استعانت از او، تنها و تنها یك علت داشت و آن اینكه كوشیدم تا متحری واقعی حقیقت باشم. كتاب های اصلی امر را جستجو كردم و به دقت و به دفعات خواندم. به جزوه های زینتی و رنگ روغن شده قناعت نكردم. مراتب و عناوینی كه در بهائیت داشتم، هیچ گاه نتوانستند مرا گول زده و همانند دیگران به فكر بهره برداری های مادی بیندازد و از یاد خود و خدا غافل سازد، و در عین حال از تماس با افراد مطلع نیز رویگردان نبودم، و این چنین شد كه سرانجام راه یافتم.

البته انسان ها همه، جز معصومان پاك و بزرگوار اسلام، جایز الخطایند، اما راهیابی نیز ممكن است و من شرح اجمالی كارم را دادم تا تو دوست عزیز، پیام پیری آگاه را دریافته باشی، اما مادام كه بخواهی فریب سخنان فریبنده مبلغین و گول ظواهر و عناوین تشكیلاتی و لجنات متعدد و ضیافات و احتفالات و كنفرانس های باغ تژه و... را بخوری، بدان كه هیچ گاه به مفهوم واقع راه نیافته ای!

راستی آیا تو خواننده ی عزیز هیچ گاه نمی اندیشی كه همانند پیروان هزاران فرقه ی ساختگی و بر باطل، كه در گوشه و كنار دنیا به چشم می خورند، ممكن است تو هم در طریق ناصواب قدم گذاشته باشی؟ تو هم از میلیون ها انسانی باشی كه خزف [خرمهره] را به جای لعل خریده و گوهر را همچنان ناسفته درون صدف وانهاده؟! من به نام «پدری پیر» كه گذران زمان گرد سپید بر چهره اش نشانده، به نام آموزگاری روحانی كه حتی در بهائیتش نشانده، به نام آموزگاری روحانی كه حتی در بهائیتش نیز صادق بوده، به نام مربی دلسوز، برای شما بهائیان عزیز نگرانم. من نگران آن روزم كه به فرموده ی قرآن كریم، وقتی حقایق در جهان دیگر، جلوی چشمتان هویدا شود و ببینید كه آنچه پیمبران راستین خدا گفته اند حق است، زبان برآرید كه: «رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما تركت» (خدایا من را برگردان تا از نیكی ها آنچه را كه ترك كرده بودم انجام دهم). اما دیگر دیر شده باشد و به شما بگویند: «كلا انها كلمه هو قائلها» (نه چنین است، زیرا او فقط گوینده ی این سخنان است»!

آری، من از آینده برای شما هراسناكم و بیم دار. بیایید پند مبلغ پیر و یار عزیز و ناصح مشفقتان را بشنوید و سر از بارگاه گران غفلت بردارید. من به زودی شرح حال مفصل خود را همراه با مدارك مثبته برای آگاهی همگان طبع و نشر خواهم كرد و شاید تا آن زمان محفل به شما توصیه كرده باشد كه این اوراق ناریه را مطالعه نكنید، اما خوشحالم كه اتمام حجت با شما كرده ام و در پیشگاه عدل خدای بزرگ خواهم گفت كه من سرانجام، حقیقت آشكار شده برای خودم را در اختیار اینان گذاشتم و آنان كه به خود نیامدند، هیچ عذری ندارند.

آری، من «ادیب مسعودی»، بزرگ مبلغ جامعه ی بهائی، اینك مسلمانم و از این باب خدا را بسی شاكر و سپاسگزارم. «خدای اسلام را قائلم»، «پیامبر اسلام را آخرین فرد از گروه پیام آوران خدا می دانم»، «امامان عزیز، از علی علیه السلام تا امام حسن عسگری علیه السلام، را به جان و دل معتقدم»، «امامت، حیات، غیبت، ظهور و دیگر خصوصیات فرزند بلافصل امام یازدهم امام محمد بن الحسن عج را باور دارم»، «بابیت و بهائیت را دین ندانسته، پیشوایانش را عاری از هر حقیقتی می دانم». و این فریادی از تمامی ذرات وجود من است كه در قالب اشعارم جلوه گر است:

هزار شكر كه از قید درد دو غم رستم
چو ذره بودم و بر آفتاب پیوستم

به چاهسار ضلالت فتاده بودم زار
گرفت خضر ره عشق، از كرم، دستم

طمع بریده، ز دجال سیرتان پلید
ز جان به خدمت صاحب زمان كمر بستم

امیدم چنان است: پروردگاری كه فرموده: «ادعونی استجب لكم» (بخوانیدم تا كه جوابتان را گویم) و خداوندی كه فرموده: «ان الله یغفر الذنوب جمیعا» (خدای تمام گناهان را می بخشاید)، مرا خواهد پذیرفت. و من هم می كوشم تا در این چند روز مانده از عمر، جبران گذشته ها كنم، كه خدای فرموده است: «لا تقنطوا من رحمه الله» (از رحمت خدا مأیوس نباشید).

اگر می خواهید سخن مرا حضورا نیز بشنوید، در یكی از روزهای مشخص شده در این نوشته، هنگامی كه برای انبوهی از مردم این شهر خواهم سخن گفت، سرافرازم نمایید. و در اینجا برای آن دسته از بهائیان ساده دل كه ممكن است بر اثر القائات محفل و تشكیلات بهائی، از آمدن به این جلسات و خواندن نوشته های بعدی من معذور شوند، عرض می كنم كه خلاصه ی سخن من در این مجالس و محافلی مشابه آن و در جزوات و كتب بعدی همین است كه در دو بیتی زیر آوردم:

المنه ی لله به ره راست رسیدم
پیوند خود از مردم گمراه بریدم

از لطف خداوندی با قوت ایمان
مردانه ز هم پرده ی اوهام دریدم

مزید توفیق همگان را آرزومندم. غلام عباس گودرزی «ادیب مسعودی»، هشتم بهمن ماه پنجاه و چهار [1354]. »

درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟






نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :