تبلیغات
آفتاب پنهان - فضل الله مهتدی
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
پیوندهای روزانه
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
فضل الله مهتدی
پژوهشگر، نویسنده، سخنران و داستان گوی توانا و شهیر معاصر
مرحوم فضل الله مهتدی، مشهور به «صبحی» (متوفی 1341. ش)، پژوهشگر، نویسنده، سخنران و داستان گوی توانا و شهیر معاصر، در كاشان دیده به جهان گشود. او در خانه ای دیده باز كرد كه «از قدمای احباء» محسوب می شدند، و خویشاوندی دوری با حسینعلی بهاء (مؤسس بهائیت) داشتند، طبعا او نیز در راه همان خاندان پا گذاشت، الواح و آثار بهاء را حفظ و كتب بهائیان را تماما مطالعه كرد. سپس برای تبلیغ این مسلك به شهرهایی چون قزوین، زنجان و آذربایجان رفت.

مدتی نیز در عشق آباد (قلمرو وقت امپراتوری تزاری) اقامت كرد و به نسخه برداری از الواح عباس افندی و دیگر مبلغان بهائیت مشغول شد. سفر اخیر وی سه سال به طول انجامید و دیدگاهش در این سفر (به دلیل آنچه از سوء رفتار بهائیان و حتی مبلغان تراز اول این مسلك با یكدیگر و نیز مردم مشاهده كرد) نسبت به بهائیت كمی سست گردید، اما البته «ایمان و اعتقاد» وی به «اصل امر» بر جای ماند و به شوق دیدار عبدالبهاء عباس افندی (پیشوای بهائیت) راهی حیفا شد.

اشتیاق بسیاری كه صبحی به دیدار با عبدالبهاء داشت، پس از نخستین دیدار وی با افندی، به جای شدت یافتن، سردی پذیرفت. به قول خودش، «چون آنچه را از قبل شنیده و قطع كرده بودم ندیدم، كمی افسرده شدم و مثل اینكه نمی خواستم باور كنم عبدالبهاء این كس است»! چندی از اقامت صبحی در حیفا نگذشت كه عباس افندی او را به عنوان منشی و كاتب مخصوص خود برگزید و محرم اسرار خویش كرد. او در سفرها همراه عباس افندی بود و مناسبات بسیار نزدیكی با وی داشت. عبدالبهاء نیز به وی شدیدا توجه می كرد و در مسافرت ها او را «همیشه پهلوی خویش جای» می داد «و هر جا» می رفت «با خود» می برد، چندان كه خود به صبحی گفته بود: «وفور محبت من تو را مغبوط همه كرده است.» .

صبحی را عبدالبهاء مأمور تبلیغ بهائیت در ایران كرد، از این رو او از حیفا به ایران برگشت و در قزوین، تبریز و همدان به این كار اشتغال یافت. چندی از ترك حیفا نگذشته بود كه عبدالبهاء درگذشت و شوقی افندی (با تلاش مادرش: دختر عبدالبهاء) بر جای وی تكیه زد. این امر خوشایند صبحی نبود. چه، گذشته از حرف و حدیث هایی كه در مورد وصیت نامه ی منسوب به عباس افندی (مطرح شده از سوی شوقی و مادرش) بر سر زبان ها بود و همین امر به انشعاب ها و درگیری های تازه ای میان بهائیان انجامید، صبحی از رذایل اخلاقی شوقی كاملا آگاه بود. این رخدادها، همراه مشاهدات و تأمل های پیشین، صبحی را در بازگشت به ایران و گشت و گذاری كه در میان بهائیان قزوین و.... داشت، دگرگون كرد: «از قزوین به طهران آمدم، اما این بار حالم دگرگون بود. آن جورش و خروش سابق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا جز به حكم اجبار نمی رفتم...»

اینك او به جای تبلیغ، جوانانی را كه مشتاق تبلیغ برای بهائیت بودند ارشاد می كرد كه از میان راه بازگردند. در این اثنا او با عبدالحسین آیتی (آواره سابق) كه از بهائیت به آغوش تشیع برگشته بود ملاقات كرد و این امر بر دوری وی از بهائیت شدت و سرعت بخشید. اما محافل بهائی او را آسوده نگذاشتند و تمامی دیدارها و رفتارهای وی را كنترل می كردند و سرانجام نیز محفل بهائیت ایران در 1307. ش حكم طرد و تكفیر وی را صادر كرد. در پی این امر، بهائیان صبحی را شدیدا آزار دادند، به گونه ای كه حتی وی از خانه ی پدر رانده شد و ناگزیر گردید خانه ای در سنگلج برای خود تهیه كند.
توالی عمل ها و عكس العمل ها، سرانجام صبحی را به نگارش و انتشار دو كتاب به نام های «كتاب صبحی» (انتشار 1312. ش) و «پیام پدر» (1335. ش) وادار ساخت كه در آن ها ضمن شرح ترفندهای تبلیغاتی و ریاكاری ها، ظاهرسازی ها، مظلوم نمایی ها، و فسادهای اخلاقی و اقتصادی سران بهائیت، ماهیت پوشالی این مسلك و تناقضات آشكار آن را افشا كرده و دلایل بریدن خود از فرقه ی ضاله را به شیوایی باز گفته است.

صبحی - كه فردی دانشمند و آشنا به ادب و فرهنگ فارسی، و دارای قدرت بیان و قلم بود - پس از دوره ای انزوا، در 1312 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و در مدارس مختلف به تدریس ادبیات فارسی اقدام كرد. همچنین در سال 1319 در سازمان تازه تأسیس رادیو، اجرای برنامه و داستان گویی برای كودكان و نوجوانان را به عهده گرفت و بیش از بیست سال این مسئولیت را با توانایی انجام داد. برنامه های رادیویی صبحی جاذبه و محبوبیت خاصی داشت و صدای گرمش هنوز در آرشیو رادیو نگهداری می شود. وی همچنین در زمینه ی گردآوری داستان های فولكوریك ایرانی از سراسر كشور نیز سهمی وافر داشت و به همین مناسبت به عضویت «انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی» درآمد. تألیفات گوناگون او بارها تجدید چاپ شده و بعضا به زبان های خارجی، از جمله: آلمانی، چكی و روسی ترجمه شده است.

صبحی در 17 آبان 1341 در تهران درگذشت و در آرامگاه ظهیرالدوله روی در نقاب خاك كشید.

اولین قصه گوی صبح جمعه رادیو
«نام فضل الله مهتدی مشهور به «صبحی» از پیشكسوتان ادبیات كودكان و نوجوانان ایران و گرد آورنده قصه های فولكلوریك، نامی آشنا برای همه ادب دوستان ایران است. بچه های چند نسل قبل با صدای گرم او و قصه هایش در رادیو بخوبی آشنا هستند. او نزدیك به بیست و دو سال در رادیو علیرغم فشار بعضی از مسئولان رژیم حاكم (از سال تأسیس رادیو از چهارم اردیبهشت 1319 تا هنگام مرگ در هفدهم آبان 1341) به اجرای برنامه مشغول بود و برنامه اش مقبول همه مردم ایران به شمار می رفت. از این پژوهشگر، یازده اثر چاپ شده در زمینه ادبیات و دو اثر در زمینه اتو بیوگرافی و بهایی پژوهی به جا مانده است و چند اثر چاپ نشده.»

او در یك خانواده بهایی چشم به جهان گشود و در همین فرهنگ بالیدن گرفت و به جوانی پر شور در تبلیغ بهائیت تبدیل شد كه به قول خودش می خواست همگان را بهایی ببیند. مراحل ترقی را تا بدانجا طی كرد كه به مقام كتابت و همنشینی با عبدالبها در خلوت و جلوت و در سفر و حضر نائل شد. مقامی كه آرزوی هر بهایی بود و به خاطر همین مقام مورد تكریم و احترام شدید بهائیان قرار داشت. الواحی در مدح او به قلم عبدالبها صادر گردید كه بر اعتبار و مكانت او افزود...

عوامل بازگشت از بهائیت
سوال اصلی این است:
براستی چه شد كه او به همه این اعتبار و منزلت و مقام، پشت كرد و دست از آئین بهایی كشید و خود را به شدیدترین رنج ها در افكند و آواره كوی و خیابان كرد و رنج طعن و دشنام و آزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟ آیا عقلش معیوب گشته بود كه چنین مقامی را كه منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها كرده و در اوح مصائب بنشیند؟ كالبد شكافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود... رشته سخن را به دست خود او می دهیم:

«...به مرور و بر اثر مطالعه و تفكر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احكام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی هایی به سراغم آمد به طوری كه گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلكان كه حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم.
اما این اندیشه ها در ما لغزشی پدید نمی آورد چه از روز نخست بزرگان دین پیوسته به گوش پیروان خود می خواندند كه آزمایش خدایی بزرگ است و دستی دستی چیزهایی پیش می آورد تا هر كس سزاوار این دستگاه نباشد بیرون برود (!) و همه ی اینها برای آزمایش بندگان است. از اینرو پیروان كیش بهائی هر چیزی را كه با خرد و رأیشان درست در نمی آمد می گفتند برای آزمایش ماست(!)... روزها گذشت، ماهها سپری شد و سالها به سر آمد و هر دم دلتنگی من بیشتر می شد...» در اشارات صبحی دقیق می شویم:

1- مطالعه و تفكر بیشتر
2- مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان
3- دیدن تناقض بین احكام و دستورها و اعمال مردم
 
تردیدها و دلتنگی هایی برای او پدید آورده بود اما او خود را بر اساس تلقینات قبلی مبلغان و مربیان در معرض امتحان دیده آن تردیدها را در درون خود سركوب می نمود...

حسب و نسب و نشو و نمای صبحی
گفتیم كه صبحی در خانواده ای بهایی به دنیا آمد و تحت تربیت بهایی قرار گرفت.خانواده او از طریق مادر نیز انتسابی با یكی از همسران بهاءاله داشتند و از این بابت نیز مورد احترام ویژه بودند. صبحی خود این موضوع را این چنین گزارش می كند:

" نیای من یكی از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاج ملا علی اكبر ، در شهر كاشان در برزن پنجه شاه می زیست. زنش كه از بابیان بود از او چهار پسر و دو دختر داشت هر چند كیش خود را در خانه شوهر آشكار نمی كرد... آن زن فرزندان خود را به كیش بابی و سپس بهایی در آورد و پس از گذشت نیای من ، به نام رهسپاری مكه ، با داماد و یكی از فرزندان خود، نخست به "مكه" و آنگاه به "عكا" رفت. این را هم بدانید كه یكی از زن های بهاء ( میرزا حسینعلی رهبر بهائیان) كه گوهر خانم نام داشت و در میان بهائیان به " حرم كاشی" نامبردار بود برادر زاده مادربزرگ من بود، و از این رو، بهاء از زبان زن كاشی خود او را ( یعنی مادر بزرگ مرا) عمه خانم و پس از رفتن به مكه، حاجی عمه خانم می خواند..."

پدر من كه نامش محمد حسین بود و عبدالبهاء او را " میرزا حسین" و "ابن عمه" می خواند از همه خواهران و برادران خود كوچكتر بود و در تهران زن گرفت... زنش بهائی بود ولی آشكار نمی كرد و در نهانی دختران و پسران خود را به كیش بهائی درآورد و همه دختران را به شوهر بهائی داد...

در شش سالگی نزد پدرم، "ایقان" می خواندم و آن دفتری است كه به گفته بهائیان ، بهاء در پاسخ پرسش های دایی سید باب نوشته... ( بعدها) مرا به آموزشگاه " تربیت" كه بهائیان آن را راه انداخته بودند و خویشاوندان ما نیز همه آنجا می رفتند، بردند...

صبحی در ردای مبلغین
اما تربیت صبحی چنانكه خود ترسیم نموده در فضای خاص و محدود و یكسو نگر و نزد معلمان بهایی شكل گرفت كه نتیجتا از او مبلغی ساخت كه جز بهائیت را حق نمی دید و با ترفند های تبلیغی كه آموخته بود می توانست جوانان غیر بهایی را بسوی كیش خود متمایل سازد:

"...چند سالی گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها می خواندم و در بیرون آموزشگاه در نزد بزرگان بهائی، رازهایی از كیش و آیین تازه فرا می گرفتم و خود را آماده می كردم كه به جان مردم بیافتم و آنها را به این كیش بخوانم. استادان من در این رشته، میرزا نعیم سدهی اصفهانی، فاضل شیرازی ، میرزا عزیز الله خان مصباح و شیخ كاظم سمندر قزوینی بودند . در میان شاگردان ایشان من سر پر شوری داشتم و بسیاری از سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر كرده در انجمن ها می خواندم و سخن پردازی می كردم. در آموزشگاه نیز، همشاگردی های خود را به كیش بهائی راهنمائی می كردم و در این راه چند بار چوب خوردم..."

ترفند های تبلیغی
"رفته رفته دانشم در این روش چنان شد كه با هر مسلمانی كه روبرو شدم و گفتگو می كردم در مانده می شد و ناتوانی می نمود و چنان گمان می كردم و می كردیم كه از روز پیدایش گیتی تا كنون كیشی و آیینی چون این آیین پدید نشده و هر پانصد هزار سال یك بار چنین كیشی پدیدار می شود كه همه دستورها و فرمان ها یش با ترازوی خرد برابری می كند و برای آسایش مردم گیتی بهتر از این ، راه و روشی نیست "(!) و چنان در رگ و ریشه ما این اندیشه ها جا گرفته بود كه نمی خواستیم جز این چیزی بدانیم و هیچ آوندی را نمی پذیرفتیم و در این كار تردستی هایی داشتیم :
 
چنانكه با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم كه با پذیرفته او جور در بیاید و چون با آن ها كه ما رو به رو می شدیم نه از آیین مسلمانی آگاه بودند نه از نیرنگ های ما كه برای پیشرفت این كیش آنها را روا می دانستیم . سخنان ما در آنها می گرفت و می توانستیم گروهی را به این كیش در آوریم. دقت در بعضی اشارات صبحی پرده از اسرار تبلیغی آن روزگار مبلغان بهایی بر می دارد:
معرفی بهائیت به هر كسی مطابق افكار و روحیات او به نوعی كه با فرهنگ او جور در بیاید و راحت آن را بپذیرد: "با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم كه با پذیرفته او جور در بیاید"...

یعنی نفوذ در نظام فكری هر كسی از راه مقبولاتش با ترفند هایی خاص وبه تعبیر خود صبحی "نیرنگ هایی كه برای پیشرفت این كیش روا می دانستیم " ... آن هم برای كسانی كه از آئین مسلمانی به درستی آگاه نبودند و اطلاعات چندانی از متون و آموزه ها نداشتند و لذا آن ترفند ها در آنها موثر می افتاد و به این ترتیب به آن كیش متمایل می شدند ...

تجربیات سفر
پدر صبحی وقتی دلتنگی و تردید و سرد شدن پسرش را در بهائیت مشاهده كرد تصمیم گرفت او را به سفر بفرستد تا بلكه هم حال و هوای او عوض شود وهم تردیدهای او بر اثر دیدن همكیشان در شهرهای دیگر بر طرف شده دوباره به آن شور و حال قبلی باز گردد. اما در این سفرها صبحی چیز هایی از وضعیت بهائیان و مبلغین مشاهده كرد كه نه تنها تردیدهایش را ذوب نكرد بلكه بر دلتنگی هایش افزود...: "...به ناچار پدرم مرا با یكی از دوستان زردشتی كه برزو نام داشت و در قزوین خانه گرفته بود بدان شهر روانه كرد. چهل روز من در میان بهائیان قزوین به سر بردم و چیزها دیدم كه به گفتن در نمی آید... ...چون به عشق آباد رسیدیم در گوشه مشرق الاذكار ، نمازخانه بهائیان ، كه ساختمانی با شكوه و زیبا و باغی و گلستانی دلگشا داشت خانه گرفتیم و دوستان به دیدن ما آمدند... در این شهر و دیگر شهر های مسلمان نشین همه بهائیان آزاد بودند و فرمانفرمایی روس تزاری دست آنها را در هر كار باز گذاشته بود چنانكه به نام مشرق الاذكار نماز خانه ساخته بودند و از روز نخست كه از گوشه و كنار كشور ایران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمی از مسلمانان گرفتند. در عشق آباد بسیار به من بد گذشت . زیرا گذشته از اینكه به نام ترك و فارس ، بهائیان هر روز به سر و مغز یكدیگر می كوفتند. بهائیان آنجا دچار خوی های بد بودند و میان مبلغ ها هم هر روز جنگ و زد و خوردی بود...

در شهر مرو بار دیگر سید اسد الله از مبلغان مشهور بهائی را دیدم و هر روز و هر شب درباره تاریخ كیش بهائی سخن ها می آموختم ولی درمی یافتم كه او بسیار چیزها می داند كه از گفتن آنها دریغ می كند و چنین می پندارد كه اگر من از آنها آگهی یابم در كیش بهائی سست می شوم..."
تجربه ای كه در این سفرها نصیب صبحی گردید،تجربه مغتنمی بود:

"در تمام این سفرها كار ما تبلیغ برای بهائیت بود اما البته كمتر نتیجه ای به دست آوردیم. آنچه در این میان دریافتم آن بود كه در آن سرزمین فراخ چون بهائیان آزادی داشتند و كیش و آیین خود را نهان نمی كردند و رفتارشان ستوده دیگران نبود با آنكه فرمانروایان روس كمك شایانی به آنها می كردند و دست آنها را در هر كار باز گذاشته بودند و سخنگویان زبر دست به آنجا آمد و شد داشتند، با این همه نه تنها كسی بهائی نشد بلكه بسیاری هم از بهائیگری برگشتند و چند تن هم دو دل ماندند."

رفتار بهایی زادگان
صبحی تحلیل جالبی دارد از یك ترفند تبلیغی بهائیان آن روزگار در توجیه رفتار های ناپسند برخی همكیشانشان در جهت محكوم نمودن مسلمین: "در ایران در آن روزگار هر گاه كسی به بهائیان خرده گیری می كرد كه چرا شما گرفتار خوی های نا پسند و كارهای زشت هستید پاسخ می شنید كه ما این ها را از زمان مسلمانی ، كه دین پدران ما بود، ارمغان آورده ایم و بی گمان فرزندان ما چنین نخواهند شد. آنان مردمی راست گفتار و درست كردار ، از دروغ و ناسزا بیزار ، نیكخواه همه مردمان، اندوه خور بیچارگان، پرورش دهنده جان وتن آدمیان خواهند شد و به زودی خواهید دید كه روی زمین فردوس برین می شود.ولی در عشق آباد این سخن بیهوده در آمد.زیرا ما كسانی را دیدیم زه و زاد سوم بهائی بودند ولی در ناپاكی و تباهی مانند نداشتند.در تاشكند نیز وضع بدتر از آن بود. بهائیان آن مرزو بوم همه آنهایی بودند كه از ایران بدانجا آمده بودند و از مردم شهرها كسی بدین آیین در نیامده بود جز در سمرقند كه یك نفر افغانی را به ما بهائی شناساندند.

در تاشكند هم چند زن روس هر جایی دیدیم كه شوهر ایرانی داشتند. در تاشكند بیشتر بهائیان آنهایی بودند كه كردار و رفتارشان پسندیده بهائیان عشق آباد نبود و آنها را رانده بودند و شماره شان از بهائیان بخارا و سمرقند بیشتر بود. ببینید آنها دیگر چه بودند كه بهائیان عشق آباد آنها را از خود رانده بودند! گزارش جنگ و ستیز بهائیان عشق آباد را در "كتاب صبحی" نوشته ام و اكنون دوباره گوئی نمی كنم..."

منشی مخصوص عبدالبها
صبحی تصمیم می گیرد به دیدار عبدالبها برود تا از نزدیك بتواند تحقیقش را كامل كند و بر تردید ها فائق آید.این آرزوی او اینچنین برآورده می شود: "در آن روزها از عبدالبهاء بار خواستیم. دستور داد كه ازراه مصر و فلسطین به حیفا بیایید. نخستین كاروانی كه از تهران آهنگ آن سوی نمود كاروان ما بود. با آنكه تحصیل جواز عبور و تذكره راه به سهولت ممكن نبود به محبت و همت آقاینعیمی، گذشته از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت شد...سر انجام انتظار به سر رسید و ما به مقصد رسیدیم و وارد خانه عبدالبهاء شدیم...

بهائیان كه به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندك برای بررسی بن و پایه پاره ای چیز ها درباره این كیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود.به ویژه كه سه چهار روز را در عكا و روضه مباركه برای دیدن خانه و آرامگاه بهاء می گذراندند و یكی دو روز هم به دنبال كارهای خود می رفتند و چون آرمان هم، جز دیدن عبدالبهاء و( آرامگاه و بوسیدن آستانه بهاء چیز دیگر نبود ، به همین اندازه دلخوش بودند و به راستی هم جز این سزاوار نبود. زیرا بسیار ماندن و آشنا شدن با خوی و روش عبدالبهاء و) نزدیكانش ، پیروان ساده دل را از آن پاكی و دلباختگی كه داشتند بركنار می نمود و آنها را سست پیمان می كرد و به همین روی بود كه بهائیان حیفا و عكا، دلبستگی بهائیان دور افتاده او را نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانه دل خود نمی دانستند.

من شب و روز در این اندیشه بودم كه چگونه می توانم چند ماهی در اینجا بمانم و چنانكه دلم می خواهد از نزدیك ، بررسی در كارها كنم و بر آنچه نمی دانم آگاه شوم. آنگاه به طور اتفاقی ، از طرف عبدالبهاء نامه ای برای دیگری نوشتم . عبدالبهاء وقتی نامه را خواند خط من مورد پسندش افتاد.پیشتر نیز كه در یكی دو نشست، صوت مرا شنیده و پسندیده بود. در نتیجه از من خواست كه در حیفا بمانم و منشی مخصوص او شوم..."

مشاهده از نزدیك
صبحی از راز مهمی پرده برمی دارد: مشاهده خوی و روش عبدالبها و نزدیكانش از نزدیك، پیروان ساده دل را از آن پاكی و دلباختگی كه داشتند بركنار می نمودو آنها را سست پیمان (عبارتی كه تشكیلات برای افراد متزلزل در بهائیت به كار می برد) می كرد به همین خاطر بود كه به شهادت او بهائیان حیفا و عكا كه از نزدیك با عبدالبهاو نزدیكانش در تماس بودند،دلبستگی بهائیان دور افتاده را نداشتندو گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانه دل خود نمی دانستند.حتی امروز هم بهائیانی را كه با برنامه ریزی قبلی برای زیارت به اسرائیل می برندبیش از نه روز در آنجا نگه نمی دارند و اجازه تماس به آنها نمی دهندتا با اعضای بیت العدل و تشكیلات بهایی در آنجا از نزدیك روبرو نشوند و پرس و جو ننمایند تا بر اساس همین سخن صبحی ،سست پیمان نشوند! او تاكید می كند كه :

"بهائیان كه به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندك برای بررسی بن و پایه پاره ای چیز ها درباره این كیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود..." آری مشاهده از نزدیك در فرصت كافی برای بررسی بن و پایه مطالب یك كیش و بزرگان آن می تواند راهگشا باشد.چیزی كه فرصت آن را در اسرائیل به زائران بهایی نداده و نمی دهند...

فرصت استثنایی
صبحی كه مترصد یافتن فرصتی برای مشاهده از نزدیك بود این فرصت استثنایی نصیبش شد و جزو نزدیكترین افراد به عبدالبها شد بطوریكه در خانه و كوچه همراه و همدم و همراز او گردید:

...جز روزهای آدینه و جشن ها و ماتم ها، هر روز از بامداد تا نیمروز، نامه های روز پیش را پاكنویس می كردم و در پاكت می گذاشتم و به نزدش می بردم.عبدالبهاء از نویسندگی من بارها خشنودی نمود و در نامه های خود این نكته را گاه به گاه می گفت... چون كارها همه سپرده به من شد و نامه ها و سپردگانی ها به نزد من می آمد، مرا نخست از مسافرخانه ، به خانه یكی از خویشاوندان خود عنایت اله اصفهانی ، پسر خواهر زنش و پس از چندی به سرای منور خانم، دختر كوچك خود كه آن روزها به مصر رفته بود، جای داد و من تا روزی كه در حیفا بودم در آن خانه ماندم... عبدالبهاء رفته رفته با من خو گرفت و خشنود بود كه بودن من مایه شادمانی اوست این را به زبان آورد و به خط خود بر كاغذها نوشت و یكی از آن ها نامه ای است كه به پدرم نوشت و او را از این راز آگهی داد...

خلاصه كنم از آن پس در واقع تمام اوقات من با عبدالبهاء یا به هر حال در خدمت او می گذشت . همین اندازه بدانید : از آن روزی كه به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا روزی كه ازآنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین و شهر طبریا ( كانون یهود در آن روز) رفتیم و بر روی دریاچه " جلیل" كشتیرانی كردیم ... در طبریا با عبدالبهاء مكرر به عكا و بهجی رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار مختلفه او را در زندگانی دیدم.

پوشاندن عقیده
بهائیان مدعی هستند كه تقیه و پوشاندن عقیده نشان از تزلزل و سست پیمانی دارد و در بهائیت جایز نیست وحرام می باشد اما گزارش صبحی از رفتار بها و عبدالبها در عكا ،خلاف این مطلب رانشان می دهد و ثابت می كندكه رهبران بهایی و به تبع آنها سایرین از بهائیان ،عقیده خودرا در عكا می پوشانده اند و خود را مسلمان سنی آن هم از نوع حنفی نشان می داده و در نمازهای جمعه مسلمانان شركت می كرده خود را در عداد مسلمانان جا می زده اند:
 
"در آنجا دریافتم كه از روزی كه بهاء و كسانش را به عكا كوچاندند، به ظاهر روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم، مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می نمایند و هر آدینه عبدالبهاء به مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان، مانند دیگران نماز می خواند. "

مشاهده فساد
صبحی كه برای پژوهش به نزدیكترین پایگاه بهایی آمده بود هنوز كاملا از بهائیت نبریده بود و چیزی كه او را مكدر و اندوهگین می ساخت مشاهده فساد ی بود كه در نزدیكان و خویشاوندان رهبری بهائی مشاهده می كرد...اما به خاطر همان تعلیمات قبلی در مورد آزمون ها ،سعی می كرد بر شك خود غلبه یابد و همه آنها را برای خود توجیه كند: "در مدت اقامتم در جوار عبدالبهاء ، به واقعیاتی تلخ از فساد زندگی بهائیان، ازجمله نزدیك ترین خویشاوندان و اعضای خانواده عبدالبهاء پی بردم و یا بی واسطه ، اینها را مشاهده كردم اما همه را برای خود توجیه می كردم... "

تجلیل دوباره از صبحی
اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شك و تردید صبحی شده تصمیم می گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عكا دور كند و به بهانه تبلیغ به نقطه ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد كه همه شك ها در او ذوب شود و خلاصه نمك گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و موقعیت استثنائی كه پیدا نموده دست از بهائیت نكشد... لذا او را فرا می خواند و به بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می كند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
" هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در كمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان كن ...و علیك البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. "

بازگشت به ایران و مرگ عبدالبها
"با این فرمان كه مانندش را به كمتر كسی داده بود از حیفا سوار كشتی شده به بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری كه از آن طریق به حیفا آمده بودیم به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود كه خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم..."

سر در گمی در جانشینی عبدالبها
به گزارش صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبها رخ داد.از یكسو خود عبدالبها كسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت العدل را مامور این كار كند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی برادرش (غصن اكبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:

"اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه كسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد كه تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنكه (( هیچ یك از بهائیان گمان نمی كردند كه عبدالبهاء پس از خود كسی را جانشین نماید . زیرا كه او ، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی كه عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، درباره او بدگمان شده بود و می خواست او را از عكا به خیزان براند، به بهائیان نوشت كه پس از من كسی را نرسد كه پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند كسی نامی بر خود بنهد. كارها به دست بیت العدل ، كه بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است كه بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری كه داده است ، بر می گزینند، تا بست و گشاد كارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و درست و از سوی خداست.)) این در حالی بود كه خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام " كتاب عهدی" نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد كه هیچكس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من " غصن اعظم" ( عبدالبهاء) و پس از او " غصن اكبر" ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از عبدالبهاء ، كارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید كه در آن ، جانشینی" شوقی" – یكی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود...

چرا شوقی ؟!
تحلیل صبحی در مورد علت روی كار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان قدرت در داخل خانواده عبدالبها بر می دارد.عبدالبها فاقد پسر بود.وقتی نوه دختریش شوقی از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او بر عبدالبها آشكار گردید از این تصمیم پشیمان شدو راهكار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت نامه جدیدش ،موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود لیكن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد جانشینی پسرش شوقی كارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را كنار بزند و شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر كار آورد:

"...متن تلگراف حاكی از آن بود كه عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب كرده است. حال آنكه واقعیت قضیه این بود كه اول بار كه عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام كرده بود به سالیان درازی پیش بر می گشت و زمانی بود كه شوقی تنها حدود سه سال داشت! اما بعد از آنكه عبدالبهاء از شوقی قطع امید كرد وصیتنامه جدیدی نوشت كه در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل كردند..."

تردیدها مقدمه آگاهی
با جانشینی شوقی تردید ها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی ، نهادینه می شود .دیگر به آداب بهایی مقید نیست و با آنكه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما آزادگی او نمی گذارد كه حقیقت بخاطر مقام ،ذبح شود... بگذریم. ... به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.بعد از این ، شوقی از لندن با یكی از خانمهای انگلیسی كه نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی در میان بهائیان بود به حیفا آمد. این زن، پاینام (( ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را كه شوقی به بهائیان نوشت دستینه (امضای)او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می كرد و درباره او سخنها گفته اند كه ما از آن می گذریم.
 
با همه اینها ، من رابطه خود را با حیفا قطع نكردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یكی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقه علیا هم نامه بلندی برایم نوشت. باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان كردم.)) در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این نواحی عبور كردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور (( منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در صف اول مقربین درگاه كبریا، كاتب وحی و واسطه فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.)) حوادثی كه رخ داده بود و فرصتی كه در این سفر برای من پیش آمد باعث شد كه عمیق تر به جریان امور فكر كنم . در نتیجه (( در سال 1305 شمسی كه از آذربایجان به تهران برگشتم ، به واسطه انقلابات و تغییراتی كه از دیرباز در عقاید و افكار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد كه با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) .

طرد و پی آمدهای آن
نظام اطلاعاتی و تشكیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این كاتب مقرب عبدالبها را به شوقی می دهد و شوقی كه حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را بدست می آورد تا او را كه از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه رهبری بر دارد:

"عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه درباره كارها و سخنان من كردند.البته، در واقع، من از قزوین كه به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حكم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.))

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام كارها را به دست گرفته بود. (( تا آنكه نوروز 1307 در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان) ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای كه برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی ، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان پخش كرد)) (( و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و گفت : گذشته از اینكه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان كیش بهائی مانند آواره و نیكو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید.هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود كه پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانه خود بیرون كنی.))

(( در این هیاهو و گفتگو بودیم كه نوروز در رسید.)) (( پس از چند روز دوتن به خانه ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را كه در خانه پنهان است بیرون كنی وگرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت.)) بیچاره پدر، نه می توانست كه دل از من بكند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت كه پگوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه كند. روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش كنی یا از نزد من بروی.من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم. نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشكبار به من نگاه كرد و از سوی دیگر گفت: ( در اصل ، جا افتادگی دارد) از دست اینها آسوده شوم.... ولی ... از خانه بیرون آمدم.كجا بروم؟، به كه پناه برم؟، نمی دانم!

كه مرا راه خواهد داد و به دیده دوستی خواهد نگریست ؟ هیچكس. مسلمانان مرا بهائی بد كیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شكن و شایسته كشتن می دانند. جز این دو دسته كسی مرا نمی شناسد. در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریك شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در كوی ها و برزن ها می گشتم....خوب به یادم هست كه یك شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم كه در كوچه سبزی كار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفرهای را در توی جوی میان كوچه تكان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانه آن است كه شب به پایان می رسد و نزدیك است كه توپ را در كنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنكه نزدیك می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیك رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.به كناری آمدم ، كه توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگذاری است كه شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد. دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،...

... اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی كه برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگها می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار كردند ، سرگردان خواهید شد و شاید باور نكنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانكه در (( كتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم طوری از سر آن بگذرم، كه شما ندانید این گروه با من چه كردند: نه جایی داشتم كه در آن آسایش كنم نه نانی كه شكم گرسنه را سیر كنم نه جامه ای كه از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه كنجی كه اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همه اینها، نیرویی در من بود كه شكست نخوردم و خود را نفله نكردم....

تشرف به آستان صبح
رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی كه عمری رفته بود) كم بود كه رنج جفا های عظیم بهائیان (یا به قول او هبائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی(!) شامل زخم زبان ها،بد گوئی ها،شماتت ها،فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیكاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر او فرود می آمداما او خود را دلداری می دادو دست تضرع به آستان ربوبی درافكند و پاسخی شیرین دریافت كرد:

... سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان چیزی بگوییم كه در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره كه شیفته سخنان پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی كه او را ندیده و نسنجیده اند افتاده اند ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا ،حال در این گیر و دار و رنج و سختی ، دوست و نگهدار من كیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها كه دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریكی نادانی و كانایی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم! چون اندیشه من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ كوچه رسیدم .
 
مردی كه آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست كسانی كه به او گرویدند .از تاریكی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.) نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان كوچه برجستم و پای كوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، كه آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی...از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ كه اكنون جای گفتنش نیست...و بدینگونه صبحی به آغوش اسلام در آمده ، آماده پذیرش رنج هایی از این سخت تر می شود...

جفاهای اصحاب وحدت عالم انسانی!
...سخن به درازا كشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی كنم و ستمها و رنجها و آزارها یی ر كه از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها كه در آشكار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و كینه توزی را از میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز كینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان كسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار كردند تا فرزندی را كه از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون كند، بلكه گام فراتر نهادند و در كمین نشستند كه اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این كار نیزآزمایشها دارند:بسیاریبودند كه پس از گروش به این دین و فداكاریها در این راه، چون دریافتند كه راه نادرست
رفته اند و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند.

از این گونه كارها بسیار كرده اند... اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را كه به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز می افتد ...با این همه هبائیان خامش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند كه صبحی رانده هر در است و كسی به او نمی نگرد... از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه كسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند كه مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در كوچه و بازار با یكی از این گروه برخورد می كردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می كردند و روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند كه به زمین افتادم.در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانه ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید كه صبحی چگونه است ؟ بهبودی سافته یا هنوز ناخوش است ؟...

( فرزندان من؛این گروهند كه می خواهند مردم جهان را با هم یكی كنند و دشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!) نمدانید من وقتی كه از ستوده این را شنیدم چگونه بیحال شدم! باز می گویم نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری كه از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می كنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید .

باری؛ خداوند مرا در برابر نابكاری و بد اندیشی آنها نگاهداری كرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهره آزمایش خود را بگویم، كه فریب نا كسان را نخورند... هر جا كه من دنبال كاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست. ... هر جا از من بدگویی می كردند و چنان دوز و كلك چیده بودند كه در گوشه گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند كسی در نیابد.امهر چه در این راه بیشتر كوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ خورد، وسرانجام چنین شد كه مرد گمنامی زبانزد همه گشت...

جاودانگی در پناه حقیقت
آری ،صبحی با یك عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود... پس از چندی به رادیو سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی ،هدایت جوانان وطن را مشتاقانه به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی پیوند می زند تا آنكه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر كشید.. .ودر ساعت چهار و ده دقیقه صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان1341در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: خدا همه شما را به سلامت دارد.

در مجموع صبحی نزدیك به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود. اما پس از مرگ او نیز ( به گفته یكی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال نوارهای قصه او، مجدداً از رادیو پخش می شد... خدایش رحمت كنادكه با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یك الگوی حقیقت جویی را فرا راه همه حق دوستان بویژه جوانان بهایی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندندو با پژوهش بطلان تاریكی را فریاد كنند...

خاطرات صبحی
زمانی كه هنوز بهائی سر سختی بودم یك روز هنگام باز گشت از مدرسه و طبق عادتی كه داشتم در بین كتابهایی كه یك كتاب فروش دوره گرد روی زمین چیده بود جستجو كردم به طور اتفاقی كتابی توجهم را به خود جلب كرد با اشتیاق تمام آن كتاب را خریده و با ذوق و علاقه به خانه بردم كه آن را مطالعه كنم كنجكاویم باعث شد قبل از رسیدن به خانه صفحات اول كتاب را مرور كنم راستش تا آن روز كتابی بر علیه بهائیت ندیده بودم و به همین دلیل برایم خیلی جالب بود دوست داشتم بدانم كسانی كه ازبهائیت خارج میشوند چه دلایلی دارند و البته طبق آموزه های بی پایه و اساس تشكیلات بهائیت كنجكاو بودم كه بدانم عاقبت چگونه به خاك سیاه نشسته اند .

چون تشكیلات حاكم بر بهائیت به وابستگان خود القاء كرده است هر كس كه از بهائیت خارج شود عجیبترین بلاهای الهی بر او نازل و به بدترین وجه مجازات میشود . و از شدت غروری كه موروث بهائیت بود كه همه بهائیان نیز به آن دچارند فكر میكردم حقیقتی كه بتواند بطالت بهائیت را ثابت كند وجود ندارد.با این حال مشتاق بودم ببینم آن كتاب چه حرفی برای گفتن دارد .

وقتی به خانه رسیدم ، مثل همیشه پر از افراد تشكیلاتی و شلوغ بود . با هیجان به كسانی كه آنجا بودند گفتم كتابی خریدم كه خیلی جالب است و كتاب را نشان دادم یكی از حاضرین كه بیشتر اوقات ناظم جلسات بود برآشفت و گفت : خریدن این كتابها حرام است چرا این كتاب را خریدی ؟ گفتم نمیدانستم مگر چه اشكالی دارد گفت :هر چه خرید این كتابها بیشتر باشد چاپ و نشر آنها بیشتر خواهد شد .

ما باید از چاپ این گونه كتابها كه همه آنها دروغ است جلوگیری كنیم . گفتم من اشتباه كردم بعد از این دیگر نمیخرم اما حالا كه خریده ام آن را مطالعه میكنم تا ببینم چه دروغها ئی نسبت به آئین ما نوشته اند . گفت: مطالعه آنها هم حرام است . گفتم چرا ؟مگرما تحری حقیقت نداریم ؟ گفت ما اگر بخواهیم تحری حقیقت كنیم باید برویم درباره سایرآئینهای موجود تحقیق كنیم نه اینكه دروغهای دشمنان را بخوانیم، گفتم اما مثل اینكه این شخص قبلاً بهائی بوده بعد مسلمان شده میخواهم بدانم چرا مسلمان شده است ؟گفت: این شخص تطمیع شد و به امید رسیدن به مطامع دنیوی به بهائیت خیانت كرد گفتم شما كه فرمودید خواندن این كتابها حرام است اما معلوم شد خودتان این كتاب را خوانده اید و این شخص را میشناسید گفت ما میخوانیم كه بدانیم درباره ما چه میگویند ؟ تا جوابشان را بدهیم با خود گفتم اگر حرام باشد اول باید یرای بزرگانمان حرام باشد .

چرا چیزهایی كه بر ما حرام است بر آنان حرام نیست اما بعد برای قانع كردن خودم گفتم اعضای محفل اجازه دارند مطالبی را از ما پنهان كنند و هیچ كس حق ندارد مسائلی را كه بین اعضای محفل رد و بدل میشود بشنود شاید این مسئله هم همان حكم را دارد گرچه آن فرد عضو محفل نبود به هر حال بی تعارف كتاب را از من گرفت و با خود برد و من حتی به اندازه پولی كه داده بودم مطلبی عایدم نشد .

اما در حسرت خواندن آن كتاب ماندم نام آن كتاب خاطرات زندگی صبحی و تاریخ : بابیگری و بهائیگری بقلم : فضل الله مهتدی صبحی بود . زمانی كه متحول شده بودم و به خودم اجازه میدادم كه عاقلانه در باره هر آئینی تحقیق كنم وكمتر تحت تاثیر القائات بی جای تشكیلات باشم برای بار دوم بااین كتاب مواجه شدم واینبار دیگر سادگی نكردم وقبل از با خبر كردن تشكیلات آنرا مطالعه كردم واقعا انتظار خواندن كتابی با چنین محتوای شیرین وجذاب ودلنشین را نداشتم وفكر میكردم فردی كه خصومتی شخصی با بهائیان داشته مطالبی بی پایه واساس نسبت به بهائیان نوشته وبه چاپ رسانده اما با مندرجاتی روبرو شدم كه مرا منقلب وحیران كرد آنچنان تحت تاثیر واقع شدم كه ساعتها وحتی روزها وشبهای زیادی متحیر ومبهوت به مكتبی میاندیشیدم كه توانسته روح وروان ما را این چنین قبضه كند وما را آنچنان كه بهاء خطاب میكند به گوسفندانی بی فكر تبدیل نماید .

باورم نمیشد از گوشه وكنار جسته و گریخته شنیده بودم كه فردی كه دست راست عبدالبها، بوده برگشته و طرد روحانی شده اما آنقدر اورا به رگبار ناسزا و تهمت ناروا میبستند كه هیچ اشتیاقی به شناختن وی نداشتم بعد از خواندن كتاب صبحی متوجه شدم كه آن شخص كه دست راست عبدالبها بوده كسی نیست جز فضل الله صبحی مهتدی ،بزركواری با وجدانی بیدار و عاشق پروردگار ، سالها قبل از پیروزی انقلاب به دامن اسلام بازگشته و به نوشتن خاطرات خویش مبادرت ورزیده .

نه جناحی او را تطمیع كرده ونه هیچ انگیزه دنیوی اورا به این سو سوق داده تنها سود دنیوی كه عاید او میشده نقل قول از خود ایشان این بوده« كه مسلمانان مرا بشناسند واز آزار و اذیت بهائیان در امانم بدارند » او نه تنها وابستهاین دنیا نبوده بلكه به حدی خداترس و با وجدان بوده كه حتی در بعضی از قسمتهای كتابش مطالبی را به خاطر حفظ آبروی دیگران به اتمام نرسانده . او در نهایت ادب و وقار به تحریر كتابی پرداخته كه ارمغانی جز رسوائی و افشای حقایقی اجتناب ناپذیر برای مكتب پوشالی بهائیت نداشته بلكه هر آنچه خدمت بی شائبه به بهائیت كرده جبران شده .

درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟






نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :