تبلیغات
آفتاب پنهان - بهائیت در بستر تاریخ
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
پیوندهای روزانه
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
بهائیت در بستر تاریخ
در روزگاری كه ابرهای تیره ی ظلم و جنایت آسمان دنیای انسانی را پر كرده و ناله ی مظلومان و بی كسان با فریادهای پیرمردان و بیوه زنان در هم پیچیده شده و چشمان بی رمق یتیمان در جستجوی ناجی و فریادرسی بود تا شاید دست آنان را گرفته و از زیر بار زورگویی ها و تعدی ها بیرونشان آورد. ناگهان زمزمه هایی از گوشه و كنار ایران به گوش رسید. بارقه ای از امید در دل آنان پدید آمد، از یكدیگر می پرسیدند، چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ آیا آرزوی دیرینه تحقق یافته؟ آیا كسی كه انتظارش را می كشیدیم از سفر بازگشته! و صدها سؤال دیگر كه جواب كاملی نداشت.

 كم كم جنجال و هیاهو بالا گرفت، هر روز خبرهای تازه ای در شهر برای گفتن وجود داشت. عده ای با شور و شوق از ظهور او سخن می گفتند و عده ای نیز تكذیب می كردند و دسته ای نیز با شك و تردید فقط به این سخنان گوش می دادند، كم كم جناح بندی ها و موضعگیری هایی از طرف معتقدان و منكران رخ نمود و پس از مدت كوتاهی جنگ های خونین و برادركشی های وحشیانه ای را در پی داشت. و این آغازی بود برای خونریزی ها و درگیری های بعدی كه سال ها ادامه پیدا كرد. فرقه و دین جدیدی پیدا شد و گروهی از شیعیان و مسلمانان را از كیش اصلی خویش دور كرده و تا جایی به پیش رفت كه از دست مؤسسان اولیه این دین جدید كه ایرانی تبار بودند نیز خارج شد و سر از آمریكا و انگلستان در آورده و موطن آن در اسرائیل و آمریكا قرار داده شد.

مؤسس اصلی این آیین جدید، «سید علی محمد شیرازی» ملقب به «باب» با دعوی امام زمانی عده ای را به سوی خود كشیده، احكامی را صادر كرد و قوانینی را پایه گذاری نمود كه اندكی پس از او قسمتی از آنها توسط مریدانش نسخ شده و احكام دیگری جایگزین آن شد و این سیر نسخ و جایگزینی تاكنون ادامه پیدا كرده است و مبالغه نیست اگر بگوییم كه نسبت به كیش ها و فرقه های دیگر، بیشترین تغییرات و نزاع ها را می توان در این فرقه یافت، زیرا اصل اولیه ی آن بر پایه نسخ قوانین و مقررات اسلام بنا گذارده شد و هر كدام از رهبران آن در زمان خود قسمتی از احكامی را كه از طرف رهبر پیشین صادر شده بود بر هم می زدند و احكام جدیدی را می آوردند.

در این میان بیشترین سود را كسانی بردند كه سال ها چشم طمع به این سرزمین حاصلخیز را داشته اند و هر روز به هر بهانه ای سعی می كرده اند سیاست مخصوص خویش را با نام «تفرقه بینداز و حكومت كن» را به اجرا گذارده و از آب گل آلود ماهی بگیرند. فرقه بابی و بهایی كه یك روز خود را به آغوش روس و روز دیگر به دامن انگلستان و روز دیگر به دامن آمریكا و اسراییل انداخته اند وسیله ی خوبی بودند تا سال ها اغتشاش و ناآرامی را برای ایران به ارمغان بیاورند و سود سرشاری به این دولت های استعماری برسانند.

اگر چه در این راستا كتاب های زیاد و مفصلی نوشته شده و ماهیت این فرقه از لحاظ اعتقادی و سیاسی و غیره مورد بررسی قرار گرفته است ولی هنوز كسانی هستند كه ناآگاهانه و از روی بی اطلاعی فریب خورده و با شعارهای پوچ این فرقه از قبیل: «لیس الفخر لمن یحب الوطن» و «تساوی حقوق زن و مرد» هویت اسلامی خویش را باخته و كوركورانه عقاید آنان را بازگو می كنند.

كودكی و نوجوانی علی محمد باب
«سید علی محمد باب» بنیانگذار فرقه ی بابی در روز اول ماه محرم سال 1235 هجری قمری مطابق با سوم یا بیستم اكتبر 1819 میلادی در عصر سلطنت فتحعلی شاه به دنیا آمد. و چنانچه در «ظهور الحق» فاضل مازندرانی كه از نویسندگان بابی است آمده:

«پدرش سید محمد رضا شیرازی كه به خاطر شغل بزازی او را سید محمد رضا بزاز می گفتند در ایام كودكی سید علی محمد از دنیا رفت. از آن پس علی محمد تحت كفالت و سرپرستی مادرش فاطمه بیگم و دایی خود به نام سید علی درآمد. سید علی در كودكی توسط دایی خود به مكتب شیخ محمد عابد كه در محله ی قهوه اولیاء (بیت العباس) شیراز واقع بود فرستاده شد».

اگر چه بابیان و بهاییان اعتقاد به علم لدنی پیامبران و بالتبع باب دارند چنانچه كمال الدین بخت آور، مبلغ بهایی، در كتاب «بحث در ماهیت دین و قانون» این گونه می گوید: «... از این لحاظ می توان گفت: پیامبران آسمانی مربیان حقیقی عالم بشریت اند؛ زیرا كه اولا مربی كامل كسی است كه قائم به ذات بوده و محتاج به كسب كمالات از دیگری نباشد». ولی خود سید علی محمد در «بیان» عربی درباره ی رفتن به مكتب چنین به معلم خود خطاب می كند:

«یا محمد (شیخ محمد عابد) فلا تضربنی قبل ان یقضی علی خمسه سنه... و اذا اردت ضربا فلا تتجاوز عن الخمس و لا تضرب علی اللحم الاوان تحل بینهما سترا فان ادیت تحرم علیك زوجتك تسعه عشر یوما»؛ یعنی: «ای محمد آموزگارم، مرا قبل از آن كه پنج سال بر من (در مكتب تو) بگذرد نزن، و اگر خواستی بزنی از پنج ضربه تجاوز نكن و بر گوشت مزن مگر این كه بین گوشت و وسیله زدن پارچه ای قرار دهی. اگر چنین نكردی 19 روز همسر بر تو حرام است».

و برای اصلاح كردن این اعتراف و تبرئه كردن سید علی محمد باب یكی از بابیان در كتابی به نام «مطالع الانوار» (تلخیص تاریخ نبیل زرندی) چنین می نگارد: «خال (دایی) حضرت باب، ایشان را برای درس خواندن نزد شیخ عابد بردند. هر چند حضرت باب به درس خواندن میل نداشتند ولی برای این كه به میل خال بزرگوار رفتار كنند به مكتب شیخ عابد تشریف بردند. شیخ عابد مرد پرهیزكار محترمی بود و از شاگردان شیخ احمد احسایی و سید كاظم رشتی به شمار می رفت.»

سفر به بوشهر
بعد از مدتی دایی اش او را به بوشهر می برد و در آن جاست كه سید علی محمد به كارهای عجیبی مانند: تسخیر ستارگان، دست می زند، چنانچه زعیم الدوله در كتاب «مفتاح الابواب» چنین می نویسد: «او را به بوشهر فرستادند تا بیست سالگی نزد دایی خود بود و در این ایام به كارهای روحی می پرداخت و به تسخیر ستارگان و كواكب اشتغال داشت، به بام كاروانسرای حاج عبدالله كه حجره دایی اش در آن جا بود می رفت و سر برهنه تا عصر می ایستاد و اورادی می خواند و در نتیجه نوبه های شدیدی بر او غلبه كرد و قوای جسمی او را تضعیف نمود و نصایح دایی او هیچ تأثیری در وی نكرد.»

و در تاریخ «نبیل زرندی» با صورت محترمانه تری چنین نگاشته شده است: «حضرت باب غالب اوقات كه در بوشهر بودند وقتی كه هوا در نهایت درجه ی حرارت بود چند ساعت به بالای بام تشریف می بردند و به نماز مشغول بودند. آفتاب در نهایت درجه حرارت بر او می تابید ولكن هیكل مبارك قلبا به محبوب واقعی متوجه بود...» و میرزا آقاخانی كرمانی (داماد صبح ازل) در كتاب «هشت بهشت» می نویسد: «در آن ایام تموز كه در بوشهر آب در كوزه می جوشید، با كمال نزاكت تمام آن ایام را از بامداد تا شام آن بزرگوار (میرزا علی محمد) در بلندی بام ایستاده و در برابر آفتاب به زیارت عاشورا، ادعیه و مناجات و اوراد و اذكار مشغول بودند».

سفر به عراق
پس از چند سال سید علی محمد به كربلا می رود و در مجلس درس سید كاظم رشتی حاضر می شود و با شاگردان وی و از جمله ملاحسین بشرویه ای كه بعدها به او ایمان آورد آشنا می گردد چنانچه در «مطالع الانوار» این گونه آمده است: «پس از سه روز همان جوان (سید علی محمد) وارد محضر درس سید شد و نزدیك درب جلوس نمود، با نهایت ادب و وقار درس سید را گوش می داد».

بازگشت به شیراز و ادعای سید علی محمد بر بابیت و قائمیت
پس از این كه سید علی محمد از كربلا به موطن خود بازگشت توسط نامه با شاگردان سید كاظم رشتی تماس داشت و در یكی از سوره های كتاب «احسن القصص» خود می گوید: «ان الله قد قدر ان یخرج ذلك الكتاب فی تفسیر احسن القصص من عند محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسن بن علی بن ابیطالب علی عبده لتكون حجه الله من عند الذكر علی العالمین بلیغا»؛ یعنی: خداوند تقدیر كرد كه این كتاب در تفسیر احسن القصص از ناحیه محمد (امام زمان) فرزند حسن فرزند محمد فرزند علی فرزند موسی فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علی فرزند حسین فرزند علی بن ابیطالب بیرون آمده به دست بنده اش (علی محمد) تا حجت خدا از طرف «ذكر» به جهانیان ابلاغ گردد».

پس از مكاتبات و مراسلات هیجده نفر از شاگردان سید كاظم رشتی توسط ملاحسین بشرویه ای ملقب به «باب الباب» نیابت باب را پذیرفتند و ملقب به حروف «حی» شدند كه به حساب ابجد معادل با عدد 18 است. و این در اولین مرحله ی ادعای سید علی محمد بر بابیت بود لذا در «احسن القصص» اقرار به وجود امام زمان (عج) كرده است و خود را در زمره ی فدویان او قرار داده است. و می گوید: «یا بقیه الله قد افدیت بكلی لك و رضیت السب فی سبیلك و ما تمنیت الا القتل فی محبتك». یعنی: «ای بقیه الله همه ی وجودم را فدای تو كردم و راضی شدم كه در راه تو به من فحش و ناسزا بگویند و آرزویی جز مرگ در راه محبت تو ندارم». «قل ان الله فاطر السموات و الارض من عنده حجه القائم المنتظر و انه هو الحق و انی أنا عبد من عباده» یعنی: «بگو خداوند آفریننده ی آسمان ها و زمین است. حجت او قائم منتظر از طرف اوست. او بر حق است و من بنده ای از بندگان او هستم».

و در «صحیفه ی عدلیه» می نویسد: «و اشهد لأوصیاء محمد صلی الله علیه و آله بعبده علی علیه السلام ثم بعد علی، الحسن ثم بعد الحسن، الحسین ثم بعد الحسین علی ثم بعد علی محمد ثم بعد محمد جعفر ثم بعد جعفر موسی ثم بعد موسی علی ثم بعد علی محمد ثم بعد محمد علی ثم بعد علی الحسن ثم بعد الحسن صاحب العصر و حجتك و بقیتك صلواتك علیهم اجمعین».
این ادعای باب از سال 1260 قمری در سن 25 سالگی شروع شده و تا سال 1264 ادامه پیدا كرد تا این كه در اواخر سال 1264 ادعای بابیت را به قائمیت بدل نمود و به همین جهت فاضل مازندرانی در كتاب «ظهور الحق» مطلب را این گونه توجیه می كند كه: «در ابتدای امر خود را به نام باب و عبد بقیه الله معروف فرمودند كه علی رغم القوم ایشان را مبعوث از امام غایب محمد بن الحسن علیه السلام تصور كردند».

اولین فرمان سید علی محمد و آغاز درگیری ها
سید علی محمد پس از ادعای بابیت ظاهرا عازم مكه شده و پس از بازگشت از مكه به بوشهر وارد گردید و اولین فرمان خود را صادر نمود چنانچه در «تلخیص تاریخ نبیل زرندی» آمده است: «باب در مراجعت از مكه در بوشهر چند روزی اقامت كرد، دستوراتی به قدوس (محمد علی بابكی یكی از گروندگان باب) در رساله ای به نام خصایل سبعه داد كه آن را به شیراز برد كه از جمله ی دستورات این بود: (بر اهل ایمان واجب است در اذان نماز جمعه جمله ی اشهد ان علیا قبل نبیل - كه به حساب ابجد نبیل 92 است و محمد هم 92 باب بقیه الله را اضافه كنند)...»

و آیتی نیز در «كواكب الدریه» می نویسد: «باب نزد خانه ی كعبه داعیه ی خود را علنی نموده بدین نغمه بدیعتا تغنی نمود: «انا القائم الذی تنتظرون»؛ من همان قائم هستم كه انتظار او را می كشید». و در كتاب «ظهور الحق» می نویسد:

«سید باب به عبدالخالق یزدی می نویسد: «انا القائم الذی كنتم بظهوره تنتظرون». در اثر این ادعاها و ظاهر كردن چنین كلماتی سید علی محمد تحت تعقیب حكومت بوشهر قرار گرفت و پس از دستگیری او را روانه شیراز كردند تا در حضور علما در مسجد وكیل و در حضور امام جمعه شیراز دعاوی خود را انكار نمود. كتاب «تلخیص تاریخ نبیل زرندی» واقعه را چنین توصیف می كند:

«حضرت باب در حضور امام جمعه رو به جمعیت كرد و گفت: «لعنت خدا بر كسی كه مرا وكیل امام غایب بداند، لعنت خدا بر كسی كه مرا باب امام بداند، لعنت خدا بر كسی كه بگوید من منكر وحدانیت خدا هستم، لعنت خدا بر كسی كه مرا منكر نبوت حضرت رسول بداند، لعنت خدا بر كسی كه مرا منكر انبیاء الهی بداند. لعنت خدا بر كسی كه مرا منكر امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر ائمه اطهار بداند».

و همچنین در مجلدات آخر «روضه الصفا» هدایت این گونه می نگارد: «روی او را سیاه كردند و به مسجد وكیل بردند و او اظهار توبه و انابه كرد و بر خود لعن نمود و پای جناب فضایل مآب شیخ امام جماعت را بوسید و استغفار كرد.» ولی در رساله ی سیاح كه نوشته ی عباس افندی (عبدالبهاء) است به صورت مجمل چنین وارد شده است: «بر منبر نوعی تكلم نمود كه سبب سكوت و سكون حاضران و ثبوت و رسوخ تابعان گردید».

سفر سید علی محمد به اصفهان و روانه كردن او به تهران
پس از آن كه در مسجد وكیل شیراز توبه نامه خود را ابراز داشت چون توجه زیادی نسبت به مراقبت از او نمی شد با تماس مخفیانه ای با حاكم اصفهان كه شخصی به نام منوچهرخان گرجی بود از شیراز گریخته و به اصفهان رفت و ادعاهای سابق خود را ادامه داد. و اما درباره ی منوچهرخان، مهدی قلی خان زعیم الدوله تبریزی در كتاب «باب الابواب» چنین می نویسد: «ظاهرا مسلمان شدند و در باطن بدین مسیحی خود باقی بودند، چنین است شیوه ی اكثر مسیحیانی كه در امور دول اسلامی دخالت می كنند، برای رسیدن به مطلوب خود و گرفتن انتقام خون هایی كه از نژاد آنان به دست مسلمین ریخته شده است و ریختن تخم فتنه و فساد در میان مسلمین ظاهرا مسلمان می شدند و در حقیقت جاسوس دول مسیحی و شمشیر برنده و آلت كوبنده دست آنها هستند ولی امراء اسلام از آنها غافل و به مكر و حیله آنان جاهلند، این حقیقتی است كه از مراجعه و تتبع تاریخ دولت های اندلس و عثمانی معلوم می شود».

از تاریخ چنین برمی آید كه منوچهرخان (معتمد الدوله) و برادرش كه هر دو از مسیحیان بودند در ظاهر از دین خویش برگشته و اظهار مسلمانی كردند و پست هایی را به خود اختصاص دادند و این مطلب را میرزاجانی كاشانی در «نقطه الكاف» چنین می نگارد: «خلاصه آن كه مرحوم معتمد الدوله جان و مال و ایمان خود را در راه آن سلطان ممالك (سید علی محمد) داد اما ایمانش را به این معنی كه ظاهرا اگر چه قبول اسلام نموده بود ولی چون كه به سر اسلام برنخورده بود لهذا سرا هم از دین قبلی خود (مسیحیت) منقطع نگردیده».

و اما این كه چگونه او و برادرش به این پست ها حایز آمدند را (كینیاز دالگوركی) سفیر كبیر روسیه در ایران در عصر قاجار در اعترافات خود كه در مجله شرق به عنوان یك نفر سیاسی روحانی در اوت 1924 و 1925 چاپ شد این گونه توضیح می دهد: «به حدی نفوذ ما در دربار ایران زیاد شد كه هر چه می خواستیم می كردیم و به حدی من خودمانی شده بودم كه در هر محفل و محضر مرا دعوت می كردند، من هم واقعا مثل آخوندهای صاحب نفوذ در امور دخالت می كردم... باری هر یك از وزرا و امرای دولتی كه مناسبات آنها با ما خوب بود صاحب شغل خوب می شدند. حكومت فارس كه با فیروز میرزا بود به منوچهرخان معتمد الدوله واگذار و پشتكاری فارس به او شد. و الله وردی بیك گرجی كه محرم بود مهرداد همایونی گردید.»

و در نوشته هایش راجع به آمدن سید علی محمد به اصفهان این طور می نویسد:
«همین كه به من اطلاع رسید كه (باب) وارد اصفهان شده یك نامه دوستانه به معتمد الدوله حكمران اصفهان نوشتم و سفارش سید (باب) را نمودم كه از دوستان من و دارای كرامت است! از او نگهداری كنید. الحق معتمد الدوله چندی از او خوب نگهداری كرد». در این هنگام طرفداران سید علی محمد به بهانه ی حمایت از او در چند شهر دست به آشوب هایی زدند و موجب درگیری هایی با شیعیان شدند، بنابراین حكومت وقت به منوچهرخان اعلام نمود كه سید را دستگیر كرده و به تهران روانه كند و او نیز به حیله ی خاصی سید علی محمد را از اصفهان خارج كرده و ظاهرا به تهران روانه كرد ولی باز مخفیانه او را به اصفهان برگرداند و شش ماه در عمارت خورشید از او حفاظت كرد. در «تاریخ نبیل زرندی» حیله منوچهرخان را به این صورت توضیح می دهد:

«پانصد سوار را مأمور كرد با حضرت باب! هنگام غروب آفتاب از اصفهان خارج شوند و به تهران عزیمت نمایند. ضمنا به رئیس سواران دستور داد كه پس از طی هر فرسنگی صد سوار را به اصفهان برگرداند و از بیست نفر آخر ده نفر را كه مورد اعتماد هستند نگه دارد و ده نفر دیگر را برای جمع آوری مالیات مأمور كند و آن ده نفر باقی مانده كه مور اعتماد بودند از راه غیر معمولی به طوری كه كسی نفهمد باب را به اصفهان برگردانند و طوری بیایند كه قبل از طلوع صبح وارد شهر بشوند». ولی این وضع به زودی دگرگون شد و با فوت منوچهرخان حاكم جدید تصمیم گرفت كه سید علی محمد را روانه تهران كند، دالگوركی با اظهار تأسف از این جریان می نویسد:

«از بدبختی سید، معتمد الدوله مرحوم شد! بیچاره سید را گرفتند و به تهران روانه كردند، من هم به وسیله ی میرزا حسینعلی (بهاء) و میرزا یحیی (صبح ازل) و چند نفر دیگر در تهران هوو و جنجال راه انداختیم كه صاحب الامر را گرفته اند لذا دولت او را از كنار گرد روانه رباط كریم نموده و از آن جا به ماكو بردند ولی دوستان من آنچه ممكن بود تلاش كردند و جنجال راه انداختند».

تبعید باب به تبریز
قبل از این كه سید علی محمد را به تهران ببرند او را به تبریز روانه كردند و از آن جا به زندان ماكو و چهریق منتقل شد و از همین زندان بود كه نامه های باب به اطراف و اكناف فرستاده می شد و در مدت اقامت باب در زندان ماكو در بین بابیان اختلاف است. میرزاجانی در «نقطه الكاف» می گوید: سه سال بوده، ولی عباس افندی (عبدالبهاء) در «مقاله سیاح» آن را 9 ماه می داند و آیتی (آواره) در «كواكب الدریه» و اشراق خاوری در «تلخیص تاریخ نبیل زرندی» نیز آن را 9 ماه دانسته اند.

ادعای قائمیت باب
در طول این مدت 3 ماه و یا 9 ماه كه در اواخر سال 1246 رخ داد ادعاهای باب از حد بابیت گذشت و چنانچه در «نقطه الكاف» آمده است: «سید باب چون تبعید شد ادعای قائمیت كرد».

و در جایی دیگر از این كتاب آمده است: «سنه ی پنجم(1265 قمری) نقطه ی قائمیت در هیكل حضرت ذكر ظاهر شد و سماء مشیت گردید». و این دعا را سید علی محمد كتبا به مقربان خود اظهار می دارد و بنا به نوشته ی كتاب «ظهور الحق» سید باب به عبدالخالق یزدی می نویسد: «انا القائم الذی كنتم بظهوره تنتظرون». و در جایی دیگر برای یكی از خواص خود به نام ملا علی ترشیزی خراسانی معروف به عظیم كه از یاران با وفای باب بوده و حتی در مسافرت ها و تبعیدها از باب جدا نمی شده ادعای قائمیت خود را اظهار می دارد. اشراق خاوری در «تلخیص تاریخ نبیل زرندی» می نویسد:

«در شب دوم پس از وصول باب به تبریز حضرت باب جناب عظیم را احضار فرمودند و علنا در نزد او به قائمیت اظهار نمودند. عظیم چون این دعا را شنید در قبول مردد شد. حضرت باب به او فرمودند من فردا در محضر ولیعهد (ناصر الدین میرزا) و حضور علما و اعیان ادعای خود را علنی خواهم كرد. عظیم گفت من آن شب تا صبح نخوابیدم، بالاخره پس از فكر و تأمل به قائمیت او ایمان آوردم چون باب چنین دید گفت: ببین امر چقدر مهم است كه امثال عظیم ها به شك می افتند».

محاكمه ی باب در تبریز
هنگامی كه غائله باب در بعضی از شهرها و نقاط كشور بالا گرفت و طرفداران او باعث اغتشاشاتی شدند. حكومت وقت تصمیم گرفت كه مجلسی از علمای تبریز تشكیل دهد و در آن جا به امر باب رسیدگی شود. لذا ناصر الدین میرزا ولیعهد محمد شاه مأمور شد كه آن مجلس را بر پا كند و او نیز در نامه ای كه به پدرش (محمد شاه) می نویسد، جریان را چنین توضیح می دهد:
«هو الله تعالی شأنه»

قربان خاك پای مبارك شوم در باب «باب» كه فرمان قضا صادر شده بود كه علمای طرفین را حاضر كرده با او گفتگو نمایند، حسب الحكم همایون محصل فرستاد. با زنجیر از ارومیه آورده به كاظم خان سپرده و رقعه به جناب مجتهد نوشت كه آمده به ادله و براهین و قوانین دین مبین گفت و شنید كنند. جناب مجتهد در جواب نوشتند كه از تقریرات جمعی معتمدین و ملاحظه تقریرات این شخص بی دین، كفر او اظهر من الشمس و اوضح من الامس است. بعد از شهادت شهود تكلیف داعی مجددا در گفت و شنید نیست. لهذا جناب آخوند ملا محمود و ملا مرتضی قلی را احضار نمود. در مجلس از نوكران این غلام امیر اصلان خان و میرزا یحیی و كاظم خان نیز ایستادند. اول حاجی ملا محمود پرسید كه: مسموع می شود كه تو می گویی من باب امام هستم و بابم و بعضی كلمات گفته ای كه دلیل بر امام بودن بلكه پیغمبری تو است! گفت: بلی حبیب من و قبله ی من، نایب امام هستم و باب هستم و آنچه گفته ام و شنیده اید راست است، اطاعت من بر شما واجب است به دلیل: «ادخلو الباب سجدا» ولیكن این كلمات را من نگفته ام آن كه گفته است، گفته است. پرسیدند: گوینده كیست؟ جواب داد: آن كه به كوه طور تجلی كرد.

روا باشد انا الحق از درختی
چرا نبود روا از نیكبختی

من در میان نیست، اینها را خدا گفته است. بنده به منزله ی شجره طور هستم. آن وقت در او خلق می شد، الان در من خلق می شود و به خدا قسم كسی كه از صدر اسلام تاكنون انتظار او را می كشیدید منم. آن كه چهل هزار از علما منكر او خواهند شد منم. پرسیدند: این حدیث در كدام كتاب است كه چهل هزار از علما منكر او خواهند گشت؟ گفت: اگر چهل هزار نباشد چهار هزار كه هست! مرتضی قلی خان گفت: بسیار خوب تو از این قرار صاحب الامری اما در احادیث هست كه آن حضرت از مكه ظهور خواهند فرمود و نقبای جن و انس با چهل و پنج هزار جنیان ایمان خواهند آورد و مواریث انبیاء از قبیل زره داود و نگین سلیمان و ید بیضاء با آن جناب خواهد بود. كو عصای موسی؟ كو ید بیضاء؟ جواب داد كه من مأذون به آوردن اینها نیستم! جناب آخوند ملا محمود گفت: غلط كردی كه بدون اذن آمدی. بعد از آن پرسیدند كه: از معجزات و كرامات چه داری؟ گفت: اعجاز من این است كه برای عصای خود آیه نازل می كنم و شروع كرد به خواندن این فقره:

«بسم الله الرحمن الرحیم سبحان الله القدوس السبوح الذی خلق السموات و الارض كما خلق هذه العصا آیه من آیاته». اعراب كلمات را به قاعده نحو غلط خوانده، تاء سموات را به فتح خواند. گفتند: به كسر بخوان آنگاه الارض را مكسور خواند. اصلان خان عرض كرد: اگر این قبیل فقرات از جمله آیات باشد من هم می توانم تلفیق نمود. عرض كرد: «الحمدلله الذی خلق العصا كما خلق الصباح و المساء». باب خجل شد، بعد از آن حاجی ملا محمود پرسید: حدیث وارد است كه مأمون از جناب رضا علیه السلام سؤال نمود كه دلیل بر خلافت جد شما چیست؟ فرمود: آیه ی (انفسنا) مأمون گفت: «لو لا نسائنا» حضرت فرمود: «لو لا ابنائنا» این سؤال و جواب را تطبیق كن و مقصود را بیان نما؟ ساعتی تأمل نمود و جواب نگفت.

بعد از این مسائل از فقه و سایر علوم پرسیدند، جواب گفتن نتوانست حتی از مسائل بدیهیه فقه از قبیل شك و سهو سؤال نمودند ندانست و سر به زیر افكند و باز از آن سخنان بی معنا آغاز كرد كه همان نورم كه به طور تجلی كرد زیرا كه در حدیث است كه آن نور، نور یكی از شیعیان بوده است. این غلام گفت: از كجا آن شیعه تو بوده ای شاید ملا مرتضی قلی باشد؟! بیشتر شرمگین شد و سر به زیر افكند. چون مجلس گفتگو تمام شد جناب شیخ الاسلام را احضار كرد، باب را چوب مضبوط زد و تنبیه معقول نمود و او به توبه و بازگشت پرداخت و از غلط های خود انابه كرد و استغاثه كرد و التزام پا به مهر سپرده كه دیگر از این غلط ها نكند و الان محبوس و مقید است، منتظر قلم اعلیحضرت اقدس همایون شهریاری روح العالمین فداه است. امر امر همایونی است».

متن این نامه را مرحوم دهخدا در «لغت نامه» در ذیل كلمه ی باب و نیز مستر براوون در كتاب «مواد تحقیق درباره مذهب باب» و نیز ابوالفضل گلپایگانی در «كشف الغطاء» نوشته است.

توبه نامه باب در تبریز
پس از این جلسه ی محاكمه، باب در نوشته ای خطاب به محمدشاه این گونه می نویسد: «فداك روحی، الحمدلله كما هو اهله و مستحقه كه ظهورات فضل و رحمت خود را بر كافه ی عباد خود شامل گردانیده، بحمدالله ثم حمدا كه مثل آن حضرت را ینبوع رأفت و رحمت خود فرمود، كه به ظهور عطوفتش تفقد از بندگان و تستر بر مجرمان و ترحم بر یاغیان فرموده، اشهد الله من عنده كه این بنده ضعیف را قصدی نیست كه خلاف رضای خداوند و اسلام و اهل ولایت او باشد. اگر چه بنفسه وجودم ذنب صرف است ولی چون قلبم موقن به توحید خداوند جل ذكره و نبوت رسول الله صلی الله علیه و آله و ولایت اهل ولایت اوست و لسانم مقر بر كل ما نزل من عند الله است امید رحمت او را دارم و مطلقا خلاف رضای حق را نخواسته ام و اگر كلماتی كه خلاف رضای او بود از قلم جاری شد غرضم عصیان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را، و این بنده را مطلقا علمی نیست كه منوط به ادعایی باشد و استغفر الله ربی و اتوب الیه من ان ینسب الی امر، و بعضی مناجات و كلمات كه از لسان جاری شد دلیلش بر هیچ امری نیست و مدعای نیابت خاصه حضرت حجه الله علیه السلام را ادعای مبطل می دانم و این بنده را چنین ادعایی نبوده و نه ادعای دیگر، مستدعی از الطاف حضرت شاهنشاهی و آن حضرت چنان است كه این دعاگو را به الطاف و عنایات و بساط رأفت و رحمت خود سرافراز فرمایند». والسلام.

و این توبه نامه هم اكنون در مجلس شورا به خط خود او موجود است و مستر براوون نیز در كتاب «مواد تحقیق درباره مذهب باب» آن را كلیشه كرده است. در هر حال پس از این توبه نامه باز او را به زندان برگرداندند. اما این امر سبب آن نشد كه سید علی محمد دست از ادعاهای خود بردارد و دوباره سعی در پراكنده نمودن افكار و عقاید خویش به بیرون از زندان نمود.

ادعای پیامبری باب
سید علی محمد در كتاب «بیان» این ادعا را این گونه بیان می كند: «از حین ظهور شجره ی بیان الی ما یغرب، قیامت (آخر دین) رسول الله محمد صلی الله علیه و آله است كه در قرآن خداوند وعده فرموده بود كه اول آن بعد از دو ساعت و یازده دقیقه از شب پنجم جمادی الاولی سنه 1260 كه سنه 1270 بعثت می شود اول قیامت (آخر) قرآن بوده... چنانكه ظهور قائم آل محمد بعینه همان ظهور رسول الله است». و در «احسن القصص» سوره ی 52 می نویسد:

«و ان كنتم فی ریب مما قد انزل الله علی عبدنا هذا فأتوا بأحرف من مثله» یعنی: اگر در آنچه كه خداوند بر بنده ی ما این (باب) نازل كرده شك دارید چند حرف مانند آن را بیاورید». و «احسن القصص» همان كتابی است كه در آن خطاب به علما می گوید: «یا معشر العلماء! ان الله قد حرم علیكم بعد هذا الكتاب التدریس فی غیره»؛ یعنی: ای گروه علما خداوند بعد از این كتاب (احسن القصص) تدریس در غیرش را بر شما حرام كرده است!!».

ادعای خدایی باب
ادعاهای باب عاقبت به آن جایی انجامید كه در «بیان» فارسی، باب اول، واحد اول از خود به عنوان خدایی یاد كرد و این گونه نوشت كه: «كل شی ء به این شی ء واحد (خودش) برمی گردد و كل شی ء به این شی ء واحد خلق می شود و این شی ء واحد در قیامت بعد نیست مگر من یظهره الله الذی ینطق فی كل شی ء اننی انا الله الا انا رب كل شی ء، و ان مادونی خلقی، ان یا خلقی ایای فاعبدون». یعنی: من خدا هستم و جز من خدایی نیست و من پروردگار همه ی پدیده ها می باشم و غیر من هر چه هست آفریده من است. ای مخلوق من مرا پرستش كنید».

و در جایی دیگر در كتاب «الواح»، لوح دوم می نویسد:
«اللهم انك انت الهان الالهین لتؤتین الالوهیه من تشاء و لتنزعن الالوهیه عمن تشاء... اللهم انك انت ربان السماوات و الارض و ما بینهما لتؤتین الربوبیه من تشاء و لتنزعن الربوبیه عمن تشاء». یعنی: پروردگارا تو خدای بزرگ خدایانی و البته عطا می كنی الوهیت را به هر كسی كه می خواهی و می گیری الوهیت را از هر كه اراده كنی و خداوندا تو پروردگار بزرگ آسمان ها و زمینی. البته می بخشی ربوبیت را به هر شخصی كه خواستی و منع می كنی آن را از هر كه خواستی. و نیز در رساله ی للثمره خطاب به میرزا یحیی (صبح ازل) می گوید:

«یا اسم الازل فاشهد علی انه لا اله الا انا العزیز المحبوب»؛
یعنی: ای اسم ازل (میرزا یحیی به ابجد 38 و ازل هم 38 است) گواهی بده بر من كه نیست خدا جز من كه مقتدر و محبوب هستم.

اعدام سید علی محمد باب
در اثر چنین كلمات و عقایدی بود كه علما بر آن شدند تا حكم به اعدام وی بدهند ولی با دیدن نوشتجات و رفتار جنون آمیز او به علت شبهه خلط دماغ و جنون رأی به اعدام وی ندادند ولی هر روز اغتشاشات و درگیری ها در بین شیعیان و بابیان بالا می گرفت و منجر به كشته شدن جمعی كثیر می شد. بنابراین وزیر كاردان و با كفایت وقت (مرحوم امیركبیر) به خاطر رفع این غائله تصمیم به اعدام و تیر باران سید علی محمد باب گرفت و در سال 1266 در كنار خندق تبریز او را تیر باران كردند.

جسد و قبر باب
درباره ی جسد و قبر باب نیز در بین بابیان اختلافاتی به چشم می خورد چنانچه برخی از آنان معتقدند جسد او به «حیفا» برده شده و بعضی مانند میرزاجانی در كتاب «نقطه الكاف» قائلند كه در تبریز به خاك سپرده شده و می نویسد: «جسم همایون آن سرور را دو روز و دو شب در میدان انداخته بعد از آن، احبا جسم را با حریر سفید پیچیده و نعش را در قبر نهادند و خلاصه آن كه الحال این امر مستور است و هر كس نیز بداند بر او حرام است اظهار آن تا زمانی كه حضرت خداوند مصلحت در اظهار آن بداند».

و اما آیتی در كتاب «كشف الحیل» این گونه می نگارد كه: «جسد باب در همان تبریز در محلی مجهول و در اطراف خندق مدفون بود و استخوان آن هم خاك شده و كسی راهی به آن نجسته است و این كه بهائیان گویند استخوان او را به حیفا آورده اند و در آن جا دفن كرده اند یك گفتار دور از حقیقت است كه خود من تا چندی باور داشتم و در كتاب تاریخم نوشتم ولی با تجدید نظر یقین كرده ام كه استخوان باب به حیفا نرفته و در تبریز خاك شده است». و اما در «مناهج المعارف» (فرهنگ عقاید شیعه) این عبارت آمده است:

«القیت جثته الخبیثه عند الكلاب العاویه فاكلن السمكه حتی رأسها».

نمونه ای از احكام باب
و حال نظری می افكنیم به احكامی كه باب در كتاب ها و كلماتش آورده است. اگر چه در «صحیفه عدلیه» به این مطلب اقرار می كند كه:

«شریعت (اسلام) همه نسخ نخواهد شد بل، حلال محمد صلی الله علیه و آله حلال الی یوم القیامه و حرام محمد صلی الله علیه و آله حرام الی یوم القیامه». ولی عملا در احكام باب مشاهده می شود كه حلال به حرام و حرام به حلال تغییر پیدا كرده و احكام جدیدی بیان شده است كه نمونه ای از آنها ذیلا آورده می شود:

1- در باب ازدواج:
«و لا یجوز الاقتران لمن لا یدخل فی الدین»، یعنی « ازدواج بابی با كسی كه در دین بابیان نیست جایز نمی باشد» (بیان، باب 15) باب درباره ی ازدواج، رضایت پدر و مادر را شرط می داند.
2- عدد ماه ها:
در «احسن القصص» می گوید: «عدد ماه ها 12 است كه چهار ماه آنها از ماه های حرام است». ولی در «بیان»، باب 3 می گوید: «عدد ماه ها 19 است و هر ماهی 19 روز می باشد و جمع ایام سال به عدد «كل شی ء» است كه به حساب ابجد 361 روز است.»
3- طهارت فضله موش و منی:
«فضله ی موش پاك است و دوری از آن واجب نیست». (بیان، باب 17) «آب (منی) كه شما را از آن آفریده شده اید، خداوند آن را در كتاب پاك نمود». (بیان فارسی)
4- جواز ربا:
«و اذن فرموده خداوند تجار را در تنزیلی كه دأب است امروز ما بین ایشان و بر آن كه تناقص و تزاید در معاملات خود قرار دهند». (بیان، باب 18)
5- تولید نسل از راه دیگر:
«بر هر شخص واجب شده كه ازدواج كند، تا نسل خدا پرست از او باقی بماند و باید در این راه جدیت نماید، و اگر مانعی ر ایجاد نسل از یكی از طرفین بود جایز است برای هر یك از آنها با اجازه دیگری به وسیله ی دیگری ایجاد نسل نماید و ازدواج با كسی كه در دین بیان نیست جایز نمی باشد». (بیان، باب 15)
6- جواز استمناء:
«قد عفی عنكم ما تشهدون فی الرؤیا او انتم بانفسكم عن انفسكم تستمینون»، یعنی بخشیده شده بر شما آنچه را كه در خواب می بینید (احتلام) و یا با بازی با خود استمناء می نمایید. (بیان عربی، باب 10)
7- تعدد زوجات:
«ازدواج با دو زن جایز است و بیشتر جایز نیست». (صحیفه الاحكام)
8- حرمت متعه:
«خداوند ازدواج موقت را در این دوره ی پاك حرام كرده است و مردم را از هواپرستی منع نموده است». (بیان، باب 7)
9- ازدواج با اقارب:
«و لقد اذن الله بین الاخ و اخته»، یعنی و اجازه ی ازدواج بین خواهر و برادر داده است. (شؤون خمسه)
10- سن ازدواج:
«بر پدران و مادران نوشته شده كه بعد از یازده سال پسر و دختر خود را ازدواج دهند». (لوح هیكل، ضمیمه بیان عربی)
«چون سن ذریات به یازده برسد باید ازدواج كنند، ولی اگر پسر 11 ساله و دختر 10 ساله باشد بهتر است». (صحیفه الاحكام)
11- دفن اموات:
«اموات خود را در بلور یا سنگ های محكم قرار دهید و دفن كنید، یا در میان چوب های سخت و لطیف گذاشته و دفن نمایید، و انگشترهایی كه منقوش به آیه باشد در دست آنها كنید». (بیان، باب 32)
12- حرمت خرید و فروش عناصر اربعه:
«عناصر اربعه (آب، خاك، آتش، باد) را خرید و فروش نكنید». (بیان عربی)
13- نماز:
«نماز عبارت از آن است كه 19 بار در روز با وضو رو به قبله بایستید و این آیه را بخوانید: «شهد الله انه لا اله الا هو له الخلق و الأمر». (آئین باب) «بعضی نماز را چنین تقسیم كرده اند: نماز كبیر و نماز وسطی و نماز صغیر، و نماز كبیر در هر 24 ساعت یكبار خوانده می شود، نماز صغیر، تنها دو سطر دعا است كه فقط هر روز خوانده می شود، نماز وسطی هم یك ركعت است كه در صبح و ظهر و شام خوانده می شود». (آئین باب)
14- حرمت نماز جماعت:
«نماز با جماعت حرام است مگر در نماز با میت كه اجتماع برای نماز می كنید، ولی قصد افراد می نمایید». (بیان فارسی)
15- روزه:
«19 روز و در ماه (علاء) كه نوزدهمین ماه می باشد است و عید فطر همان عید نوروز، و حد روز از طلوع آفتاب تا غروب آن است». (بیان، باب 18)
16- علم و دانش:
«فلتمحون كل ما كتبتم و لتستدلن بالبیان»، یعنی آنچه كه تاكنون نوشته اید نابود كنید و حتما به كتاب بیان استدلال نمایید. (بیان عربی، باب 6). «لا یجوز التدریس فی كتب غیر البیان... و ان ما اخترع من المنطق و الاصول و غیرهما لم یؤذن لأحد من المؤمنین، یعنی تدریس در كتاب های غیر از كتاب بیان روانیست و آنچه كه اختراع شده به نام منطق و اصول و غیر آن دو برای احدی از مؤمنان اذن داده نشده. (بیان عربی، باب 10). «نهی عنكم فی البیان ان لا تملكن فوق عدد الواحد من كتاب و ان لم تملكتم فلیزمنكم تسعه عشر مثقالا من ذهب احدا فی كتاب الله لعلكم تتقون»، یعنی در كتاب بیان از شما نهی می شود كه مالك زیادتر از 19 كتاب شوید و اگر بیش از 19 كتاب داشتید بر شما (برای هر كتاب) 19 مثقال طلا (به عنوان كفاره) واجب می گردد، این حدی است در كتاب خدا شاید پرهیزكار گردید. (بیان عربی، باب 7). «واجب است هر كتابی كه 202 سال (مطابق با اسم علی محمد) از استعمال آن گذشت مالك آن را تجدید كند یا آن را نابود سازد و یا به شخصی عطا نماید». (بیان فارسی، باب اول)

نزاع و اختلاف میرزا یحیی (صبح ازل) و حسینعلی (بهاء الله)
پس از مدتی كه هر دو برادر در بغداد به سر بردند ناگاه بین آنان اختلافات و منازعاتی در گرفت و هر كدام دیگری را متهم به چیزی ساختند و این مشاجرات چندان زیاد شد كه حسینعلی سر از فرمان برادرش تافت و او را متهم به تصرف در حریم سید علی محمد باب كرد چنان كه در كتاب «بدیع» می گوید: «علت و سبب كدورت جمال ابهی (حسینعلی) از میرزا یحیی و الله الذی لا اله الا هو این بود كه در حرم نقطه ی (سید علی محمد) روح ما سواه فداه تصرف نمود. با این كه در كل كتب سماوی حرام است، و بی شرمی او به مقامی رسید كه... دست تعدی به حرم مظهر ملیك علام (باب) گشود، فاف له و لوفائه، و كاش به نفس خود قناعت می نمود، بلكه او بعد از ارتكاب خود وقف مشركین نمود و جمیع اهل بیان شنیده، می دانند سیئات او را.»

به موجب این سخن و اتهام، حسینعلی برادرش را مرتد از دین باب و طرفداران او را مشرك نامید و از همین جا عده ای از بابیان از راه میرزا یحیی برگشتند و به سوی حسینعلی متمایل شدند و عده ای هم بر همان راه باقی مانده و میرزا یحیی را رها نكردند. دولت عثمانی كه این اختلاف و كشمكش را نمی توانست در بغداد تحمل كند آنان را به «ادرنه» روانه كرد، اما در آنجا نیز تنور مخامصه و مجادله گرم بود تا جایی كه فحاشی های دو برادر به یكدیگر شدت گرفت، چنان كه خود حسینعلی در «بدیع» به این مطلب اذعان نموده كه:

«افتضاحی در این ارض برپا شد كه یكی از قنسول های این ارض تعجب كرد و به شخصی ذكر نمود كه امر عجیبی واقع شده و جمیع اعاجم (عجم ها) به شماتت برخاستند كه در این طایفه عفت و عصمت نیست.»

و در جایی دیگر می گوید:
«... مسلم است كه ازل (میرزا یحیی) به اكل و شرب و تصرف در ابكار و نساء مشغول بوده و اعمالی كه والله خجالت می كشم از ذكرش، مرتكب.» و به تبع این سخنان پیروان این دو برادر هم اتهاماتی را متوجه یكدیگر ساختند چنان كه اشراق خاوری در كتاب «رحیق مختوم» می نویسد: «بر اثر زهر، ارتعاش حاصل شد و دست های حضرت بهاء الله تا آخر حیات می لرزید.» و این سخن به این جهت گفته شده كه بهائیان معتقدند میرزا یحیی به قصد كشتن برادر به او زهر خورانیده است.

تبعید دو برادر از طرف حكومت عثمانی
دولت عثمانی كه جار و جنجال دو طرف را نظاره می كرد و هتك حركت پیروان آن دو را نسبت به یكدیگر می دید و از طرفی نمی خواست در مملكت او بلوایی بپا شود ناچار تصمیم گرفت كه بین آنان جدایی بیندازد، بنابراین حسینعلی را به عكا (یكی از شهرهای فلسطین) و میرزا یحیی را به قبرس تبعید كرد. آیتی در «كواكب الدریه» می نویسد: «حسینعلی را با 73 نفر از پیروانش به عكا و میرزا یحیی را با سی نفر از پیروانش به قبرس تبعید كرد و از اینجا بود كه فرقه ی بابی به دو فرقه ی ازلی - طرفداران میرزا یحیی صبح ازل - و بهایی - طرفداران حسینعلی بهاء الله - منشعب شد».

مقام من یظهره الله
یكی از عقایدی كه باب آن را در میان بابیان رایج كرد عقیده به شخصی بود كه بعد از باب ظهور می كند. خود او در كتاب «بیان»، باب 6 وقت ظهور من یظهره الله را این طور عنوان می كند: «من یظهره الله بعد از عدد مستغاث بیاید (كه به حساب ابجد 2001 است).»

و همین امر موجب اختلاف بین حسینعلی و میرزا یحیی در ادرنه گشت زیرا حسینعلی خود را همان من یظهره الله می پنداشت. عباس افندی (عبد البهاء) در مقاله «سیاح» می نویسد: «جانشینی میرزا یحیی جنبه ی ظاهری داشت و این نقشه ی حسینعلی و تصویب باب بدین منظور بود كه چند صباحی یحیی به این اسم و رسم اشتهار یابد تا حسینعلی از گزند دشمنان مصون بماند.» و در كتاب «جمال ابهی» آمده است: «منظور از بابیت، مأموریت از ناحیه ی حسینعلی بهاء بوده است و منظور او از قائم همان حسینعلی است.»

و این گونه بهائیان ظهور باب را مقدمه ای برای اعلان ظهور بهاء می دانند و دین باب را نیز منسوخ می شمارند زیرا هنگامی كه حسینعلی بهاء خود را حائز این مقام دانست همان ادعاهای باب را تكرار نموده و تا درجه ی خدایی و شارعیت خود را بالا برد. حال نگاهی به این ادعاها می افكنیم.

ادعای بندگی حسینعلی
حسینعلی در كتاب «مبین» می گوید:
«سبحان الذی نزل علی عبده من سحاب القضا سهام البلاء، و یرانی فی صبر جمیل.» یعنی، پاك و منزه است آن خدایی كه بر بنده اش (حسینعلی) نازل كرد از ابر قضا تیرهای بلا را، و مرا در صبر و بردباری نیك دید. و در جای دیگر می گوید: «یا الهی هذا الكتاب ارید ان ارسله الی السلطان و انت تعلم بأنی ما اردت منه الا ظهور عدلك لخلقك.»

یعنی، خدایا این نامه ای است كه می خواهم آن را برای سلطان (ناصر الدین شاه) بفرستم و تو می دانی كه قصدی از این نامه جز آشكار ساختن عدالت تو برای خلق تو ندارم.

ادعای رجعت حسینعلی
حسینعلی بهاء از رجعت خود گاهی با نام رجعت حسینی و گاهی با من یظهره الله یاد می كند ولی در خطابی كه در كتاب «مبین» به «پاپ» كرده است رجعت خود را رجعت مسیح می نامد:

«یا بابا! اخرق الاحجاب، قد اتی رب الارباب فی ظل السحاب، كذلك یأمر القلم الاعلی من لدن ربك العزیز الجبار، انه أتی من السماء مره اخری كما أتی أول مره ایاك ان تعترض علیه.»

یعنی: ای پاپ! ابرهای غفلت را پاره كن، رب الارباب در سایه ابر آمد. این طور تو را امر می كند قلم اعلی از طرف پروردگار عزیز و مقتدر، این كه او (مسیح) یك بار دیگر از آسمان آمد چنان كه در مرتبه ی اول از آسمان آمد. بپرهیز از این كه به او اعتراضی كنی.»

ادعای رسالت و پیامبری حسینعلی
او در كتاب «اقدس» می نویسد: «قل یا ملاء البیان لا تقتلونی بسیوف الاعراض، تالله كنت نائما ایقظنی ید الاراده ربكم الرحمن، و امرنی بالنداء بین الارض و السماء لیس هذا من عندی لو أنتم تعرفون.» یعنی: ای گروه بابیان! مرا با شمشیرهای اعراض و دوری به قتل نرسانید، سوگند به خدا خوابیده بودم كه دست اراده ی خداوند مهربان مرا بیدار كرد و امر كرد مرا كه بین زمین و آسمان ندا كنم. این (ادعا) از خودم نیست اگر شما بدانید.»

و در كتاب «اشراقات» خطاب به ناصر الدین شاه می گوید:
«ای پسر سلطان! جناب شما پیش از این مرا دیده بودید، یكی از مردان عادی بودم و اگر امروز بیایی مرا با نوری می بینی كه هیچ كس نمی داند كی او را ظاهر ساخته، و یا آتشی می بینی كه كسی نمی داند كه آن را افروخته است، لكن مظلوم (حسینعلی) می داند و می شناسد و می گوید: دست اراده خداوند كه پروردگار جهانیان است او را روشن ساخته است.»

ادعای خدایی حسینعلی
بالاخره در كتاب «مبین» در چندین موضع خود را خدا می شمارد و چنین می نگارد: «اسمع ما یوحی من شطر البلاء علی بقعه المحنه و الابتلاء من صدره القضا انه لا اله الا انا المسجون الفرید.»
یعنی، بشنو آنچه كه از شطر بلا بر بقعه ی محنت و گرفتاری از سینه ی قضا وحی می شود كه نیست خدایی جز من زندانی تنها. و در جایی دیگر می گوید: «ان الذی خلق العالم لنفسه منعوه ان ینظر الی احد من احبائه، ان هذا الا ظلم مبین.» یعنی، آن خدایی كه جهان را برای خودش خلق كرده او را منع می كنند كه به یكی از دوستانش بنگرد، این ظلم آشكاری است.

«انه یقول حینئذ اننی انا الله لا اله الا انا كما قال النقطه من قبل و بعینه یقول من یأتی من بعد». یعنی، او (حسینعلی) در این زمان می گوید: من همان خدایم و خدایی جز من نیست چنان كه نقطه (علی محمد) نیز از پیش می گفت و كسی كه بعد از این می آید بعینه همین را خواهد گفت.
«قل لا یری فی هیكلی الا هیكل الله، و لا فی جمالی الا جمال الله، و لا فی كینونتی الا كینونته، و لا فی ذاتی الا ذاته و لا فی حركتی الا حركته و لا فی سكونی الا سكونه، و لا فی قلمی الا قلمه العزیز المحمود.»

یعنی، بگو در هیكل من دیده نمی شود مگر هیكل خدا، و در جمالم دیده نمی شود مگر جمال خدا، و در كینونیت و ذاتم دیده نمی شود مگر كینونیت و ذات خدا، و در حركت و سكونم دیده نمی شود مگر حركت و سكون خدا، و در قلمم دیده نمی شود مگر قلم خدا كه غالب و پسندیده است.
چنان كه در قصیده «عزر وقائیه در مكاتیب» تصریح می كند كه:

كل الالوه من رشح امری تألهت
و كل الربوب من طفح حكمی تربت

یعنی، همه ی خدایان از رشحان و آثار فرمانم به خدایی رسیدند و همه پروردگاران از لبریزی حكم من پروردگار گشتند.

نبیل زرندی خطاب به او می گوید:
خلق گویند خدایی و من اندر غضب آیم
پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدایی

قبر حسینعلی قبله و زیارتگاه بهائیان
عاقبت در سال 1309 ه.ق در 76 سالگی پس از مدت 22 روز ابتلا به بیماری زحیر حسینعلی از دنیا رفت و در شهر عكا مدفون گردید، در كتاب «دروس الدیانه» تألیف محمد علی قائینی چنین آمده است: «قبله ما اهل بهاء روضه ی مباركه، كه در مدینه (شهر) عكا است، كه در وقت نماز خواندن باید رو به آن بایستیم و قلبا متوجه به جمال قدم جل جلاله (میرزا حسینعلی) و ملكوت ابهی باشیم.» و نیز خود حسینعلی در كتاب «اقدس قبله» را این گونه مشخص می كند: «و اذا أردتم الصلوه ولوا وجوهكم شطری الأقدس المقام الذی جعله الله مطاف الملأ الأعلی و مقبل اهل مدائن البهاء و مصدر الأمر لمن فی الأرضین و السماوات.»

در كتاب «هشت بهشت» نیز این گونه آمده است:
«قبله در اوقات پنجگانه ی نماز، نقطه ی مطلع آفتاب حقیقت است كه شیراز باشد و اگر در عین ظهور بخواهد به آیه ی شهد الله اكتفا كند، قبله، جرم شمس است و در ظهور من یظهره الله قبله، نفس آن حضرت می شود و با آن دور می زند، چنان كه سایه با آفتاب دور می زند.»

فضل الله مهتدی معروف به صبحی در كتاب «پیام پدر» قضیه رفتن خود و یارانش به عكا و زیارت قبر بهاء را چنین توضیح می دهد: «... پیش از نیمروز به عكا رسیدیم و یكسره به سرایی كه بهاء در آن جا زندگی می كرد رفتیم و خانه ی ویژه او را دیدیم كه از آن همه، نیمكتی بود كه بهاء بر روی آن لم می داد و صندلی كه بر روی آن می نشست و چیزهای دیگر... در جلوی «كاخ بهجی» سه دستگاه ساختمان است كه یكجور ساخته شده، آن كه در كنار افتاده از آن فروغیه خانم (دختر بهاء و زن حاجی سید علی افنان) بود و چون بهاء درگذشت در همان اتاق او را به خاك سپردند و نام «روضه مباركه» به آن دادند...

از باغچه بیرون ساختمان آهسته گذشتیم تا به كفش كن رسیدیم كه در پایین سرای پوشیده بود، آن جا كفش ها را از پا درآوردیم و به درگاه رسیدیم و آستانه را كه از سنگ مرمر بود بوسیدیم و دست بر سینه بدون این كه سخنی بگوییم، آهسته آهسته گام برداشتیم تا برابر اتاق آرامگاه بهاء رسیدیم و بی آن كه به درون اتاق رویم به خاك افتادیم و آستانه در را بوسیدیم، آن گاه پس پس برگشتیم تا به پایین سر پوشیده رسیدیم و ایستاده زیارت نامه خواندیم، سپس نشستیم و یك نفر به خواندن رازگویی دمساز شد، و دیگران گوش می دادند، پس از او نوبت به من رسید من هم چیزی خواندم، آن گاه چنان كه درون شدیم بیرون رفتیم».

عباس افندی (عبدالبهاء)
پس از مرگ حسینعلی بهاء، طبق وصیتش، عباس به جای او نشست و رهبریت فرقه ی بهایی را به عهده گرفت. او در 5 جمادی الاول سال 1260 ه.ق. از میرزا حسینعلی نوری و نوابه خانم متولد شده و چون اسم پدر بزرگش میرزا عباس بود او را به این نام نامیدند. او هشت سال و اندی در تهران بوده و در سال 1268 ه.ق. همراه پدرش از تهران به بغداد تبعید گردید و دوازده سال در بغداد ماند. وی دو سال در نزد پدر و عموهایش تحصیل كرد و به مدرسه ی قادریه رفت، و تا سن 19 سالگی در نزد شیخ «عبدالسلام شوافی» به تحصیل حكمت و كلام پرداخت و گاهی به خانقاه دراویش سری می زد و طرف توجه «شوكت علی پاشا» كه از مراشد صوفیه عثمانی بود واقع شد و از او مسایل عرفانی را آموخت و چهار سال پس از فوت شوكت علی پاشا، در چهل سالگی، شرحی بر حدیث «كنت كنزا مخفیا» نوشت و از طرف پدرش به لقب «غصن اعظم» معروف شد.

او پنج سال را نیز در ادرنه و بقیه ی عمر را در عكا و حیفا به سر برد و سرانجام در سن 75 سالگی در تاریخ 27 ربیع الاول 1340ه.ق. فجأتا از دنیا رفت و در كتاب جمال ابهی شرح مفصلی از زندگی او نوشته شده است. حال به صورت اجمال به برخی از حالات و رفتارها و نیز افكار و عقاید بهاییان در دوره ی رهبریت عباس افندی اشاره می شود و در این راستا از گفته های دو نفر از مبلغین بهایی و نزدیكان عباس افندی كه جزء یاران خاص او به شمار می رفتند سخنانی نقل می شود. این دو تن از كسانی بوده اند كه سال ها خود را وقف اشاعه ی افكار و عقاید این فرقه و تبلیغ برای آن نموده اند ولی پس از رویارویی با حقایق و پی بردن به اسرار نهانی از آن راه برگشته و كتاب هایی را در رد بر این فرقه نوشته اند. یكی از آنان «فضل الله مهتدی» است كه اجمالا از او ذكری می نماییم.

شكل و شمایل و رفتار عبدالبهاء و توهمات بهاییان
در كتاب «پیام پدر»، صبحی، عبدالبهاء را این گونه توصیف می كند: «پیرمردی كوتاه بالا، با شكم برآمده و ریش كم پشت برنجی، نه برفی و ابروان كشیده ی سفید و جبین پرچین و گیسوان سفید ولی بسیار تنك، دستار سفیدی بر سر و جامه ای سیاه با آستین گشاد در بر.»

در كتاب «خاطرات صبحی» نیز همین گونه عبدالبهاء توصیف شده است ولی قبل از آن كه شكل و قیافه ی او را وصف كند، كلماتی را از مبلغان بهایی راجع به او نقل نموده كه خواندن آن خالی از لطف نیست. او می نویسد: «اكثر بهاییان بهاء و عبدالبهاء را ندیده و اوصاف و شمایل و اخلاق او را بیشتر از زایرین و مبلغین شنیده اند... و من خود اگر بخواهم آنچه در این موضوع شنیده ام بگویم واقعا 200 صفحه كتابت لازم دارد. فقط به ذكر دو حكایت كفایت می كنم.

یكی از منسوبان می گفت: چون حضور جمال مبارك (بهاء) مشرف شدیم، ایشان با ما حرف می زد ولی رویشان به طرف دریچه بود. گفتم: برای چه؟ گفت: برای این كه ما تاب مواجهه نداشتیم، اگر آدمی را زهره شیر بودی در مقابل جمال مبارك زهره اش بدریدی و دل خون شدی. و از دیگری شنیدم كه می گفت: آنچه بر خاطر انسانی خطور كند او می داند و ناگفته می خواند، چنان كه یكی از رجال مهم ایران به حضور عبدالبهاء مشرف شد و مؤمن هم نبود، در خاطر گذراند، این مدعی اگر این چراغ را كه بر روی میز است كتاب می كردی مرا در حقانیت او شبهه نمی ماندی، عبدالبهاء فی الحال گفت: ای فلان گرفتیم كه به قدرت الهی ما این چراغ را كتاب كردیم چه فایده ای عاید تو خواهد شد؟ آن مرد بر فور به سجده افتاده خاضع و مصدق گردید.

در هر حال این بنده در اثر این القائات منتظر زیارت چنین شخصی بودم و این تصورات را به طور قطع در شخص عبدالبهاء جمع می دانستم و دیگر فكر امكان و امتناع آن را نمی كردم... اما من هر چند در مدامح وجه عبدالبهاء فطنت و ذكا دیدم ولی چون آنچه را از قبل شنیده و قطع كرده بودم ندیدم، كمی افسرده شدم و مثل این كه نمی خواستم باور كنم عبدالبهاء این كس است!

روز سوم جرأت و شجاعتم از روز اول بیشتر شده بود... با دقت تمام به چشم و روی عبدالبهاء دیده دوختم تا ببینم می شود نگاه كرد! دیدم هیچ اشكالی ندارد... و اگر چه من بالحس و الوجدان می دیدم كه عبدالبهاء در معنی هر چه هست به ظاهر انسانی بیش نیست و عقل هم می گفت كه جز این نباید باشد ولی و هم كار را خراب می كرد و میزان عقل را به خطا منسوب می داشت.»

وی در كتاب «پیام پدر» دو خاطره ذكر می كند كه نشان دهنده ی اسطوره سازی عوام بهایی نسبت به عبدالبهاء است و این كه آنان تا چه اندازه برای او مقام قایل بوده اند تا حدی كه او را عالم به غیب و اسرار می دانسته و جنبه ای از الوهیت را همان گونه كه در اول به باب و سپس به حسینعلی بهاء نسبت می دادند به او نیز نسبت می داده اند. صبحی می گوید: «به یاد دارم گاهی با دائیزه ام، كه روزی زهرا خانم بود و امروز روحا خانم است، در این گونه چیزها سخن می گفتیم، او سرگرم پوست كندن باقلا بود. از دانش عبدالبهاء سخن می گفت كه: اكنون كه من دارم باقلا پوست می كنم او كه در عكاست مرا میبیند.

روزی پدرم گفت: در خانه ای كه دو سه نفر بهاییان با هم می زیستند همه با هم نامه ای به پیشگاه عبدالبهاء نوشتند كه در پایین نامه، نام یكان یكان نوشته شده بود. از نام ها كه نوشته شده بود اینها بود: میرزا مؤمن، آغا بیگم زن میرزا مؤمن، و زیر نام میرزا مؤمن نام میرزا نبی خان نوشته بود. این نامه به دست عبدالبهاء رسید و چون خواست جواب نامه را بدهد و نام یك یك را بنویسد، پرت شد، به جای این كه بنویسد: آغا بیگم زن میرزا مؤمن، نوشت: آغا بیگم زن میرزا نبی خان! این پاسخ چون به تهران رسید غوغایی بپا شد، هیچ كس نگفت كه این لغزشی بوده كه از خامه ی عبدالبهاء سر زده، همه گفتند: بی گمان آغا بیگم در نهانی با میرزا نبی خان است كه عبدالبهاء نوشته است: آغا بیگم زن میرزا نبی خان!».

صبحی چون این خاطره در نظرش بوده است پس از این كه به مقام منشی گری عبدالبهاء می رسد سعی می كند سهو القلم های عبدالبهاء را جبران كند و خود او به این نكته اقرار كرده است. او می نویسد: «روزی در میان نامه ها نام چند تن از دختران بهایی رسید. عبدالبهاء نام های ایشان را خواند و نامه را پاره كرد و به دور انداخت. در میان نامه ها نام «نسر» بود. من پرسیدم: «نصر» را با صاد بنویسیم یا با سین؟ گفت: نمی دانم. بگذار ببینم خودشان با چه نوشته اند. هر چه گشت نامه ها پیدا نشد. گفت: این نام را خط بزن و ننویس. گفتم: بنویسم بهتر است، خواه با صاد و یا با سین، برای این كه اگر ننویسم چون این نامه به تهران برسد و نام این دختر در میان نباشد همه، حتی پدر و مادر، به او می گویند تو در دین سستی و پیمان شكنی و یا كار زشتی كرده ای كه عبدالبهاء نام تو را ننوشته ولی اگر با صاد باشد و ما با سین بنویسیم می گویند: به به تو دلیر و مانند كركسی و اگر سین باشد و با صاد بنویسیم می گویند: یاری خدا با توست. باری، عبدالبهاء گفت: راستی این چنین است كه می گویی. گفتم: آری و داستان میرزا مؤمن و آغا بیگم و میرزا نبی خان را برایش گفتم. گفت: اكنون كه چنین است با هر چه می خواهی بنویس! من هم با صاد نوشتم.»

روش عبدالبهاء برای معرفی بهائیت
روشی كه عبدالبهاء برای معرفی این فرقه ی جدید پیش گرفته بود همراه با تقیه و احتیاط در عنوان كردن مسایل بود. او هنگامی كه با شخصی به مذاكره می نشست این فرقه را یكی از شعبه های دین اسلام معرفی می نمود و خود نیز هر روز به ظاهر پنج بار در نماز جماعت به امامت شیخ محمد عبده حاضر شده و به او اقتدا می كرد و در مجالس درس او حاضر می شد. صبحی در خاطراتش می نویسد: «فردای آن روز كه آدینه بود به گرمابه رفتیم و پیش از نیمروز از گرمابه به در خانه آمدیم و دیدیم عبدالبهاء سوار شده و به مسجد می رود. كرنش كردیم، پاسخی گرفتیم. سپس گفت: از شما سؤال كردم، گفتند كه گرمابه رفته اید. عبدالبهاء روانه ی مسجد شد. ما دانستیم از روزی كه بهاء و كسانش را به عكا كوچانده اند روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می باشند و هر آدینه عبدالبهاء به مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان مانند دیگران نماز می خواند.»

پس همان گونه كه دیده می شود زمانی كه عبدالبهاء مقیم عكا بوده است به عنوان تقیه تا اواخر عمر به مسجد مسلمانان می رفته و فرقه ی خود را به عنوان شاخه ای از اسلام معرفی می نموده، در حالی كه یكی از احكام بهائیان كه پس از او در كتاب «گنجینه ی حدود و احكام»، نوشته ی اشراق خاوری آمده است حرمت تقیه است. او می نویسد:«عقیده كتمان نكنند و از تقیه اجتناب نمایند و از پس پرده ی خفاء بیرون آیند و قدم به میدان گذارند، مضطرب و هراسان نباشند.»

زیارت گور باب توسط عبدالبهاء
اگر چه دین بهایی بر پایه تغییر و تحول بنا گذاری شد ولی عبدالبهاء نسبت به مؤسس اولیه ی این فرقه، یعنی سید علی محمد باب احترامی به خصوص قایل بوده است، و بر طبق نظر بهائیان كه می گویند جسد باب به عكا حمل شده است عبدالبهاء نیز مراسم زیارتی را هر هفته از گور باب ترتیب می داده است. صبحی در خاطرات خود می نویسد:

«هر شب به نزد عبدالبهاء می رفتیم، جز شب های دوشنبه، زیرا در پسین یكشنبه به مسافرخانه در كوه كرمل می آمد و سری می كشید، آن گاه به اتاق بزرگی كه پهلوی آرامگاه باب بود می نشست و بهائیان نیز گرداگرد اتاق می نشستند و چایی می خوردند. پس از آن برمی خواست و گلاب پاشی به دست می گرفت و بر سر و روی همه گلاب می ریخت و همه را به درون اتاقی كه می گویند گور باب درآن جاست می فرستاد و خودش پشت سر همه دم در می ایستاد و در را می بوسید و فرمان زیارت نامه می داد و گاهی هم خودش، و پس از آن كه دریافت من آوایم خوبست این كار را در همه جا به من واگذار كرد.»

سیاست در نظر بهائیان
یكی از عقاید فرقه ی بهایی این بوده است كه در هر مملكت دخالت در امور سیاسی جایز نیست و به همین جهت در بعضی از الواح و نطق های عباس افندی و مبلغین بهایی این اصل رعایت شده است، مثلا عباس افندی درباره ی امر مشروطه در لوحی كه به ملا علی اكبر شهمیرزادی نوشته چنین آورده است: «طهران، حضرت ایادی امر الله حضرت علی قبل اكبر علیه بهاء الله الابهی ای منادی پیمان! نامه ای كه به جناب منشادی (حاج سید تقی) مرقوم نموده بودید ملاحظه گردید و به دقت تمام مطالعه شد... از انقلاب ارض طاء (طهران) مرقوم نموده بودید، این انقلاب در الواح مستطاب، مصرح بی حجاب، ولی عاقبت سكون یابد و راحت جان حاصل شود، سلامت وجدان رخ نماید، سریر سلطنت كبری در لغایت شوكت استقرار جدید و آفاق ایران به نورانیت عدالت شهریاری روشن و تابان گردد. محزون مباشید، مكدر مگردید، جمیع یاران الهی را به اطاعت و انقیاد و صداقت و خیرخواهی به سریر تاجداری دلالت نمایید، زیرا به نص قاطع الهی مكلف بر آنند. زنهار! زنهار! اگر در امور سیاسی نفسی از احباء مداخله نماید و یا آن كه بر زبان كلمه ای براند، از قرار مسموع بعضی از بیانی ها در امور سیاسی مداخله نموده و می نمایند، سبحان الله! بدخواهان این را وسیله نموده و در محافل و مجالس ذكر بهائیان می نمایند كه آنان را نیز در امور سیاسیه رأیی و فكری و مدخلی و مرجعی، با وجود آن كه بابیان خصم الد بهائیانند. باری! گوش به این حرف ها مدهید... و شب و روز به جان و دل بكوشید و دعای خیر نمایید و تضرع و زاری فرمایید تا اعلی حضرت تا جداری در جمیع امور نوایای خیریه اعلی حضرت شهریاری واضح و مشهور، ولی نو هوسانی چند گمان نمایند كه كسر نفوذ سلطنت به سبب عزت ملت است. هیهات! هیهات! این چه نادانی است و این چه جهل ابدی، شوكت سلطنت سبب عزت ملت است و نفوذ حكومت سبب محافظت رعیت، ولی باید با عدل توأم باشد.

اعلی حضرت شهریاری (محمد علی میرزا قاجار) الحمدلله شخص مجربند و عدل، و مصور عقل مجسم و حكم مشخص، در این صورت باید عموم به خیرخواهی قیام نمایند و به آنچه سبب شوكت دولت و قوت سلطنت و نفوذ كلمه و آبادی مملكت و ترقی ملت است قیام نمایند. رساله ی سیاسیه كه چهارده سال قبل تألیف شده و به خط جناب مشكین قلم مرقوم گردید و در هندوستان طبع شد و انتشار داده گشت، آن رساله البته در طهران هست و یك نسخه ارسال می شود، به عموم ناس بنمایید كه مضرات حاصل و فساد و فتنه در آن رساله با وضح عبارت مرقوم گردیده. والسلام علی من اتبع الهدی. 11 ج 1 سنه 1325 ع ع.»

ولی چند سال بعد پس از این كه ادعاهای عباس افندی مطابق با واضع نشد و مشروطه پیروز گردید این سیاست بالكل ترك شده و بر عكس در لوح دیگری او از پیروانش می خواهد كه در سیاست مداخله كنند و در نامه ای به یونس خان می نویسد:

«هو الله! ای ثابت بر پیمان! نامه شما رسید. از تفضیل یحیائی ها اطلاع حاصل گردید. سبب جمیع اینها اختلاف احباست. حال باید محاجه این گونه امور را كنار گذاشت، حال این امور هر قسم پیش آید، خوش است! بعد درست می شود. اكنون باید به جوهر كار پرداخت و با سیاسیون مراوده كرد و حقیقت حال بهائیان را بیان نمود... از پیش به شما مرقوم گردید كه احباء باید به نهایت جهد و كوشش سعی بلیغ نمایند كه نفوسی از بهائیان از برای مجلس ملت انتخاب گردد... ابدا فرصت ندارم، مجبور بر اختصارم، عفو فرمایید و علیك البهاء الابهی ع ع. فدایی درگاه مولی الوری علی اكبر المیلانی استنساخ نمود من شهر رمضان 1329.»

و این دو امر متناقض در جایی گفته می شود كه خود عبدالبهاء در لوح دیگر به پیروانش چنین دستور داده است. «امر روحانی را مناسبتی با سیاست نه، و یاوران باید در هر مملكتی كه ساكنند مطیع قوانین آن مملكت باشند و به قدر شق شقه ای دخالت در امور سیاست ننمایند.»

فوت عباس (عبدالبهاء) و جانشینی شوقی (امرالله)
در سال 1340 هجری قمری با مرگ ناگهانی عباس افندی، طبق وصیتش نواده ی دختری او، یعنی شوقی افندی، زمام امور را به دست گرفت و سبب این امر آن است كه عباس افندی اولاد مذكر نداشت و تمام فرزندان او خلاصه می شوند در:

1- ضیائیه خانم، كه او را به میرزا مهدی دادند.
2- طوبی خانم، كه او را به میرزا محسن دادند.
3- روحا خانم، كه او را به میرزا جلال دادند.
4- منور خانم، كه او را به احمد یزدی دادند.

و شوقی افندی پسر میرزا مهدی و ضیائیه دختر بزرگ عباس افندی است. او در سال 1314 هجری تولد یافت و هنگام مرگ عباس افندی 26 سال داشت و در این هنگام جانشینی او از طرف دولت انگلستان به رسمیت شناخته شده و تلگراف تسلیتی به خاطر فوت عباس افندی برای او فرستاده شد. شوقی افندی در كتاب «قرن بدیع» این گونه می نویسد:

تسلیت پادشاه انگلستان برای فوت عباس افندی
«وزیر مستعمرات حكومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان، مستر وینستون چرچیل، به مجرد انتشار این خبر پیامی تلگرافی به مندوب سامی فلسطین سر هربرت ساموئل صادر و از معظم له تقاضا نموده مراتب همدردی و تسلیت حكومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه ی بهایی ابلاغ نماید.»

پایان كلام
در آخر باز این نكته را یادآوری می كنیم كه اساس افكار این فرقه بر پایه ی تغییر و تحویل بنا گذاشته شده است و بر حسب زمان و مكان احكام و سیاست آنان تغییر می یابد، یعنی زمانی حكم به تقیه و كتمان عقیده می كنند و زمانی حكم به علنی كردن عقاید. زمانی طرفدار حكومتی هستند و در وقتی دیگر معاند با آن حكومتند و دوست با دیگری. در هر جایی كه باشند خود را تابع قانون آن كشور معرفی می كنند و برای تبلیغ عقایدشان همان گونه كه در ادعاهای حسینعلی بهاء دیدیم، از پیروی هر دینی در ظاهر ابا ندارند و با شعار «لیس الفخر لمن یحب الوطن، بل الفخر لمن یحب العالم»؛ یعنی دوست داشتن وطن افتخار ندارد! بلكه دوست داشتن جهان سبب افتخار است! نسبت به هیچ كشوری احساس قربت و دوستی نمی نمایند و اگر چه در تبلیغات خود از زمان عباس افندی تاكنون سعی بر این داشته اند كه كیش خود را جهان شمول و گسترده بنمایانند ولی با این حال طرفداران اندكی دارند و افراد زیادی از بزرگان و مبلغان آنان از این فرقه برگشته و بر ضد آن كتاب نوشته اند و علاوه بر این كتاب های دیگری نیز بر رد این كیش ساختگی نوشته شده كه با مراجعه ی به آنها می توان به حقایق دیگری نیز دست یافت.

و آخر دعوانا
ان الحمدلله رب العالمین


درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟






نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :