تبلیغات
آفتاب پنهان - مسیح الله رحمانی
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
پیوندهای روزانه
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
مسیح الله رحمانی
چرا از بهائیت برگشتم

خاطره ای از مسیح الله رحمانی!
ما طبق معمول دهمان، هر روز هنگام غروب آفتاب از خانه ها خارج و در سر كوچه ها با یكدیگر به صحبت مشغول می شدیم، به همین قرار یك روز هنگامی كه خورشید اشعه كمرنگ طلایی خود را داشت از دشت و صحرا جمع می كرد و لاشه خسته خود را به زحمت می خواست در پشت كوههای واقع در غرب آبادیمان پنهان نماید، از صحرای دور مسافری دیدیم كه با شتاب به سمت ده در حركت است. ده ما نسبتا در بلندی قرار گرفته و مشرف بر مركز بخش بشرویه است؛ هرگاه مسافری از بشرویه به سوی آبادی ما در حركت باشد به خوبی می توان دید. من آمدن مسافر چابك تاز را به دیگران اعلام كردم همه افراد به دقت نگاه كردند و سخن مرا یكصدا تصدیق نمودند. ما آن شب دیر به خانه ها برگشتیم تا مسافر برسد و ببینیم چه كاره است، چون احتمال زیادی بود كه برای ما مبلغ برسد و ما را از بیانات شیرین و شیوای خود بهره مند نماید. اتفاقا حدس ما درست از كار درآمد؛ مسافر تازه وارد، مبلغ زیردستی بود به نام میرزا منیر نبیل زاده كه محفل مشهد وی را برای تبلیغ فرستاده بود.

ما همانطور كه دسته جمعی ایستاده بودیم، ناگاه كسی از پائین ده فریاد برداشت اقا مسیح الله مبلغ... این فریاد كه از صدای اذان در ماه مبارك هنگام افطار فرح انگیزتر بود، ناگاه همه را بی اختیار به طرف مسیری كه مبلغ می آمد شتابان راه انداخت. سر از پا نمی شناختیم. هر كسی سعی می كرد زودتر جمال دل آرای مبلغ را ببیند. و یا زدودتر با مبلغ احوالپرسی نماید و بعدها افتخار كند كه من اول كسی بودم كه دست به دست مبلغ دادم. ولی در عین حال همه به احترام پشت سر من آمدند. گویا حق ریاست مرا حفظ می كردند.

گرچه هوا با رفتن خورشید تاریك می شد، ولی ماه از سوی دیگر، تاریكی شب را نهیب می داد كه كناری برود، گویا آن شب استثنایی بود. با اینكه آخر ماه نوزده روز بهائیان و در حقیقت باید تاریك می بود، اما به خاطر ورود مبلغ و خوب انجام گرفتن تشریفات و مراسم استقبال، ماه می درخشید و زیر سایه درختان در مهتاب روشن منظره شاعرانه به وجود آمده بود. همین طوری كه قدم برمی داشتیم، فكر می كردم كه جناب مبلغ كه باشند. باز با خود اندیشیدم هر كه باشد از مشهد فرستاده شده، و فرد واردی است؛ لابد به سادگی جواب تمام مشكلات را می دهد و ما را راهنمایی خواهد كرد. در همین افكار بودم كه ناگاه رشته خیالات و افكارم پاره شد، سر پیچ جاده ناگهان مبلغ در برابر ما سبز شد.

فریاد الله ابهی، الله ابهی، الله ابهی [1] سكوت دامن صحرا را درهم شكست. ابتدا مبلغ با من دست داد و پس از احوالپرسی مختصری جمعیت فرصت نداند، من خود را كنار كشیدم، زن و مرد، خرد و بزرگ دور مبلغ را گرفتند، صدای بوسه زدن مبلغ به سر و صورت افراد، تنها صدایی بود كه به گوش می رسید. من مادر مرده هم در كناری نقشه تهیه جوجه پلوی مبلغ را در قلب خود می كشیدم، خدایا این دل شب از كجا برنج بیاورم؟ از كجا جوجه تهیه كنم؟ چه وقت بپزد!
آخر ده كه چلوكبابی ندارد، قصابی ندارد؛ از طرفی هم حق هم داشتم كه بترسم، چون سفرهای قبل، مبلغین در مورد غذای ناباب، بس كه به ما حرف مفت زده بودند، به اصطلاح چشم ترسیده شده بودم. یكی از خصوصیات مردم آبادی ما این بود كه تمام مبلغین را نماینده خدا می دانستند، و با اینكه جا نداشت دست آقای مبلغ را ببوسند، زن و مرد دستش را از روی اخلاص بوسه می زدند؛ مبلغ هم متقابلا نامردی نمی كرد، صورت تمام افراد را بوسه می داد، اما به چه نیت! خدا آگاه است، به قصد... باز هم چه عرض كنم!

چند لحظه ای شاهد استقبال پرشور بودم، آنگاه كه احوالپرسی ها داشت تمام می شد، جلو آمدم و به جناب مبلغ تعارف كردم كه بفرمائید، شما خسته هستید استراحت نمائید، مردم را از دور مبلغ بركنار نموده، گفتم: اجازه بفرمائید آقای مبلغ از راه دور آمده اند، فعلا استراحت نمایند، مدتی تشریف خواهند داشت، بعدا به زیارتشان خواهید آمد با هزار احترام و تجلیل، آقای نبیل زاده را وارد منزل كردم، چون خانه من پاتوق مبلغین به شمار می آمد، لذا همیشه آماده پذیرایی تازه واردین بهایی بود. ناگفته نگذارم كه چون جای مبلغین در خانه ی من گرم و غذاشان چرب بود، مدت توقفشان طولانی می شد، گاهی تا چهل روز ادامه پیدا می كرد. از جمله همین آقای نبیل زاده، توقفشان طولانی گردید و من به حكم مهمان نوازی و از طرفی به قصد قربت و نیت خیری كه در پذیرایی مبلغین داشتم، برای این كه دل آقای مبلغ گرفته نشود، گاه گاهی او را برای تماشا به دامن صحرا به سیر و سیاحت در سبزه زارهای دور و بر می بردم. قدم زنان و صحبت كنان ساعت ها گردش می كردیم كه وقت بیهوده تلف نشود، نوعا سئوالاتی راجع به دستورالعمل بهاءالله و احكام صادره ایشان در قرن برق و بخار می نمودم.

یك روز همانطور كه داشتیم قدم می زدیم، فرصت را غنیمت شمرده و مشكلات زیادی را از آقای مبلغ پرسیدم، چون جواب ها فوق العاده جالب بود، اینك نقل می كنم و قطعا برای خواننده عزیز هم جالب خواهد بود:

پرسیدم جناب نبیل زاده! لابد در جریان هستید كه ما با مسلمان ها رفت و آمد داریم، گاهی آنها بر ما اشكلاتی وارد می نمایند كه از جواب آنها عاجز و درمانده می شویم، اجازه می خواهم كه هم اكنون من در نقش یك فرد مسلمان آن سئوالها را از شما بنمایم و جوابهایی كه مرحت بفرمائید یادداشت می كنم، یقینا در آینده، برای ما از نظر بحث با مسلمان ها صد در صد مفید خواهد بود، نبیل زاده مغرورانه گفت: «هر چه می خواهد دل تنگت بگو» و اضافه فرمودند كه مگر امكان دارد كه كسی بتواند به بهائیت اشكال بگیرد؟!!...

من كه با تمام مغلطه بازیهایی كه بلد بودم گاهی در جواب اشكالات مسلمانان می ماندم، وقت را غنیمت شمرده پرسیدم: آقای نبیل زاده مسلمان ها می گویند بهاءالله در كتاب اقدسش دستور داده اند كه اگر كسی زنا نماید، باید فقط 9 مثقال طلا آن هم به بیت العدل بهائیان جریمه بدهند، در صورتی كه در قرآن مجید كیفر مرد و زن زناكار ضد ضربه شلاق و یا سنگسار كردن است. [2] و می گویند این حكم كتاب اقدس هرگز قابل عمل نیست زیرا:

اولا!: تعیین نكرده كه این زن و مرد چگونه زن و مردی باشند، به علاوه همان طور كه مرد باید 9 مثقال طلا بدهد، زن هم باید 9 مثقال طلا بدهد، از این گذشته تفصیلی در این حكم نداده كه آیا هر دو بر این كار رضایت داشته باشند، یا مجبور شده باشند، یا یكی از آن دو طرف مجبور باشد و اشكالات دیگری كه بعدا توضیح می دهم.

آقای نبیل زاده كه هرگز حساب این حكم بهاءالله را تاكنون به این دقت نكرده بود، كمی در فكر فرورفت و سپس گفت: جناب رحمانی در دین اسلام مجازات و تنبیهات بدنی بوده است، برای همان حكم شلاق و سنگسار كردن است؛ اما در بهائیت تنبیه، روحی است، برای همین حكم پرداخت جریمه نقدی نمودند. گفتم: جناب نبیل زاده! قسم به بهاءالله می خورم! خودت هم می دانی كه غرضی در كار نیست، می خواهم بفهمم، گرچه یك مسلمان اگر این اشكال را بر ما داشته باشد، می گوئیم قصد دست انداختن ما را دارد، اما پرسش های من به منطور درك حقایق است... هنوز داشتم حرف می زدم كه آقای نبیل زاده گفت: خواهش می كنم آقای مسیح الله تمام سئوالات را بفرمائید بدون هیچ گونه ناراحتی جواب خواهم داد.

گفتم: آقای نبیل زاده در این حكم كتاب بهاءالله چندین اشكال است:

اولا فرمودید: دادن پول تنبیه روحی است و در سنگسار كردن تنبیه جسمی، قبول ندارم، زیرا اگر كسی را در حضور مردم شلاق بزنند، علاوه بر اینكه جسمش را آزرده اند، روحا هم او را تنبیه كرده اند. و اگر سنگسار نمایند، شخصی از بین برود، جای جسمی یا روحی باقی نمی ماند.
 
ثانیا: اگر در این حكم كتاب اقدس، فرقی بین صورت رضایت طرفین و اجبار نگذاشته است، حال اگر این عمل خلاف عفت به زور نسبت به ناموس كسی صورت گرفته، باز هم آن زن باید همین نه مثقال طلا را بدهد؟ در صورتی كه این كار به اصطلاح قوزه بالای قوز است.

ثالثا: تمام زنها كه كارمند نیستند، و زندگیشان را شوهرشان اداره می كند، اگر چنین خلافی پیش آید، زن باید این پول را از كجا تهیه كند؟ مگر اینكه برای تهیه كردن این پول، با عرض معذرت یك كار خلاف دیگری انجام دهد، مثلا دست به سرقت بزند و... بالاخره هم موفق نخواهد شد كه این پول را حتی برای همان مرتبه اول فراهم نمایند. و یا با كمال شرمندگی باید به شوهرش بگوید چون من این عمل خلاف را انجام داده ام شما جریمه را بپردازید.

رابعا: عمل خلاف بین یك زن و مرد صورت گرفته، چرا بایستی پول ها را به بیت العدل [3] بپردازند؟ ضمنا درآمد زندگی افرادی كه بر ما ریاست روحانی دارند نامشروع می شود.

خامسا: اشكال بزرگتر اینكه اگر یك زن و مرد این عمل خلاف عفت را چند بار تكرار كردند، دیگر قدرت مالی ندارند كه جریمه پرداخت نمایند، در این صورت تكلیفشان چیست؟ آقای نبیل زاده خود به یاد دارید كه بهاءالله در اقدس می گویند: «اگر كسی یك بار زنا نماید 9 مثقال طلا بدهد، اگر دو بار باشد 18 مثقال، اگر سه بار باشد 36 مثقال، به همین ترتیب» اگر كسی در بهائیت ده بار زنا نماید، باید هفت من و هشت سیر طلا به بیت العدل بپردازد!!

در این لحظه ما به سایه درختان سبز كنار قنات دهمان رسیده بودیم، آقای نبیل زاده، رشته سخن را از دستم گرفت و گفت: جناب مسیح الله! چند دقیقه ای زیر سایه درختان استراحت كنیم. شاید می خواست از این پرسشهای پیچیده من خلاصی یابد. یا به اصطلاح شانه خالی كند؛ ولی غافل از اینكه من كسی نبودم كه از سئوالم بگذرم. به هر صورت زیر سایه درختان نشستیم؛ بلافاصله من كاغذی از جیب درآورده، قلم را به دست گرفته و شروع به حساب كردن نمودم. نبیل زاده پرسید: آقای مسیح الله می خواهی چه بنویسی؟ گفتم: می خواهم جریمه زنا را حساب كنم. و بعد از پانزده دقیقه صورت ذیل را جلوی نبیل زاده گذاشتم:

اگر كسی دست به عمل خلاف عفت بزند در مسلك بهائیت باید جرائم ذیل را به بیت العدل بپردازد:
 
مرتبه اول: 9 مثقال
مرتبه دوم: 18 مثقال
مرتبه سوم: 36 مثقال طلا
مرتبه چهارم: چهار و نیم سیر طلا
مرتبه پنجم: 9 سیر طلا
مرتبه ششم: 18 سیر طلا
مرتبه هفتم: 36 سیر طلا
مرتبه هشتم: یك من و 32 سیر طلا
مرتبه نهم: سه من و 24 سیر طلا
مرتبه دهم: هفت من و هشت سیر طلا
مرتبه بیستم: 32 سیر و 72 من و 73 خروار
مرتبه سی ام: (1510 ماشین 15 تنی) 22 و 8 و ج 222649
مرتبه چهلم: 1546240 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاهم: 1583349760 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و یكم: 3166699520 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و دوم: 6333399040 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و سوم: 12666798080 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و چهارم: 25333596160 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و پنجم: 50667192320 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و ششم: 101334384640 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و هفتم: 202668769280 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و هشتم: 4054337538560 ماشین 15 تنی
مرتبه پنجاه و نهم: 810675077120 ماشین 15 تنی
مرتبه شصتم: 1621350154240 ماشین 15 تنی

و بالاخره برای بار شصت و سوم آنقدر ماشین 15 تنی طلا خواهیم داشت كه اگر این ماشین ها را در روی تمام خشكی های كره زمین قرار دهیم (مساحت تمام خشكی های كره زمین روی هم بالغ بر 148.000.000.000 می باشد) باز هم تمام آنها جا نمی گیرند و باید بار طلای 45.962.018.508.800 ماشین 15 تنی را به كشتی های باركش خالی كرده و از راه اقیانوس ها به بیت العدل اعظم ببریم و این هم حسابش:

مرتبه شصت و یكم: 3242700308480 ماشین 15 تنی
مرتبه شصت و دوم: 6485400616960 ماشین 15 تنی
مرتبه شصت و سوم: 12970801233920 ماشین 15 تنی

البته در این محاسبه، سطح هر ماشینی 15 مترمربع در نظر گرفته شده است و این را نیز توجه داشته كه اگر تمام روی كره زمین را از كوه و خانه و شهر و همه را با خاك یكسان كرده و آنها را پر از ماشین نمایند، دیگر راهی برای بردن ماشین ها به بیت العدل اعظم نخواهد بود. و حتی خود بیت العدل اعظم باید با خاك همسان شود.

و خلاصه در مرتبه صدم اگر زنا كند، باید هم وزن تمام دنیا كه بالع بر 5.955.000.000.000.000.000.000 تن می باشد بپردازد. كه اگر كسی برای صد و یكمین بار زنا نماید، باید از كرات دیگر طلا بیاورد. البته كه در همان صدمین بار هم، در صورتی امكان دادن جریمه هست كه تمام حجم كره ی زمین تبدیل به طلا بشود. (و اینك چون ما قدرت آوردن طلا از كرات دیگر را برای بهاء نداریم در همین بار صدم مهر اختتام می كوبیم).

حساب دقیقی را كه نوشته شده بود، آقای نبیل زاده با تعجب نگاهی كرد و بدون اینكه دیگر مذبوحانه خواسته باشد جواب بدهد، گفت: اگر باور داشتی، بهاء هنگام صدور این حكم، دقیقا حساب را بررسی نكرده است، هنوز داشت جواب عذر بدتر از گناه را توضیح می داد، گفتم آقای نبیل زاده! مگر شما نمی گوئید كتاب اقدس از طرف خداست؟ آیا خدا هم فكر این مشكل را نكرده بود؟ اگر ناراحت نشوید من می گویم بودن چنین حكمی در اقدس، دلیل است كه این كتاب از طرف خدا نیست. ایشان جواب فرمودند كه آقای مسیح الله! ما را به این حرفها چكار؟ ما باید ایمان داشته باشیم. عبدالبهاء در كتاب مكاتیب ج 2 ص 247 می گوید: «فقط ایمان داشته باشید و حق چون و چرا ندارید.»

در جواب ایشان گفتم: اتفاقا سئوالات پیچیده ای بعد از این هست، مثل بهاءالله در همین كتاب اقدس، در مورد زن هایی كه بر انسان حرام است و می گویند فقط زن پدر (به اصطلاح نامادری) بر پسر انسان حرام است و دیگر حكم مادر اصلی، عمه، خاله و خواهر را مسكوت گذاشته و چیزی در مورد حلال بودن یا حرام بودن آنها نگفته اند؛ به نظر شما ازدواج با خواهر، عمه، خاله، كه در شریعت اسلام حرام است، در دیانت بهائیت هم حرام است؟
آقای نبیل زاده با كمی تأمل و تأنی و من و من كردن گفتند:
دستور این احكام توضیحی ندارد، مربوط به بیت العدل است.
گفتم: مگر اعضای بیت العدل همان نه نفر می توانند حكم صادر نمایند؟ مگر بر آنها از طرف خداوند، وحی و جبرئیل نازل می شود؟
گفت: خیر.
گفتم: پس از كجا آنها می توانند حكم چیزهایی را كه بهاءالله آنها را نگفته است، بیان كنند؟ از این گذشته، اگر به دستورات سید باب، در كتاب الجزاء نگاه كنیم، ایشان صریحا می گویند: ازدواج با خواهران جائز است.

با توجه به گفته سید باب كه ازدواج خواهر و برادر را جائز می داند، آیا نمی توان گفت كه بهاءالله هم نظرش به حلال بودن ازدواج با خواهر و خاله و عمه است؟ اینجا بود كه آقای نبیل زاده مانند دانه اسپندی كه از روی آتش بپرد، به پا خواست و با عصبانیت گفت: خوب جایز باشد، اشكالش چیست؟ و دیگر به طرف ده راه افتاد، گفتم: آقای نبیل زاده! چرا ناراحت شدید، من كه حرف بدی نگفتم، من كه از روی كتاب مطالب را خواندم، چرا عصبانی شدید؟ مگر تحقیق گناه دارد؟ مگر ما خودمان نمی گوئیم در بهائیت باید تحقیق باشد و تقلید صحیح نیست؟

خوب اگر می خواهید كه كوركورانه بهایی باشیم دیگر سئوالی نخواهم كرد. و دیگر سكوت كردم. نبیل زاده كه دید من ناراحت شدم و احتمال می داد كه شب به خانه راهش ندهم و از طرفی ممكن است به محفل شكایت كنم با كمی تبسم گفت:

آقای رحمانی، آقای مسیح الله! خواهش می كنم سئوالات خود را ادامه بدهید (برخلاف اینكه گفته بود سئوالهای شما را جواب می دهم گفت:) ولی توقع نداشته باشید كه من تمام سئوالهای شما را بتوانم پاسخ دهم. و اگر عهد می كنی كه در جایی نگویی، آبروی ما را نریزی، می گویم كه بهاءالله خودش هم برای این سئوالات پاسخی ندارد. اما خوب شما معلوم است كه اهل دقت، و فردی نكته سنج هستید، من از تحقیقات شما استفاده می كنم.

گفتم: آقای نبیل زاده! مگر من اول روز به شما نگفت كه منظورم دست انداختن نیست، من خودم بهای و بهایی زاده و دارای لوح صادره از خود شوقی هستم. بنابراین با خودمان می خواهیم جوابی برای اشكالات مسلمانان پیدا كنیم.
گفت: خوب بفرمائید.
گفتم: جناب نبیل زاده! آیا ما قبول نداریم كه كتاب اقدس از طرف خداوند بر بهاءالله نازل شده است؟
گفت: چرا.
گفتم: حال در این حكم دقت كنید آیا این حكم می تواند از طرف خدا باشد، و سپس چنین خواندم: برای قسمت اول این دستورالعمل كه ازدواج با خواهر و خاله و عمه باشد، جواب جز حلال بودن نیافتم. قسمت دوم حكم كه می گوید: «من خجالت می كشم كه حكم پسر بچه ها را بگویم» معنای چیست؟ با فرض اینكه این حكم را خداوند فرموده باشد، چند سئوال پیش می آید: خداوند در موقع صدور این حكم، گفته: من خجالت می كشم، حال باید دید كه خداوند از جایز بودن خجالت می كشد یا از جایز نبودنش.

در صورتی كه جایز نباشد، خجالتی ندارد. می گوید حرام است. هزاران حكم صادر فرموده، به همین یك حكم كه رسیده، خدا خجالتش گرفته، گفته خجالت می كشم، این سخن از ذات مقدس خدا به دور است. و اگر بگوییم از جایز بودنش خدا خجالت كشیده است، این امر محال است. زیرا خداوند در تمام كتب انبیاء قبل، این عمل خلاف انسانی را حرام نموده، چنان كه در قرآن مجید، علت خراب شدن شهر لوط و از بین رفتن قوم لوط را همین عمل خلاف انسانی می داند. در زمان بهاءالله چه مصلحتی ایجاب كرد كه این عمل جایز باشد؟ آری ممكن است بگوئیم این حكم خداوند نیست و این دستور از مغز بهاءالله صادر شده، اما چرا ایشان از بیانش خجالت كشیده اند. این مطلبی است كه علتش را در تاریخ زندگی بهاءالله باید جستجو كرد.

من دیگر ساكت شدم، زیرا از گفتن چنین حرفهائی پیش نبیل زاده داشتم آدم مغرضی جلوه می كردم. آقای نبیل زاده با خنده ای كه حكایت از یك خشم درونی می كرد، گفت: آقای رحمانی! خواهش می كنم جسارت به حضرت بهاءالله نفرمایید، این حكم را ایشان فرموده اند و ما باید همین طور بپذیریم. اگر ایرادی بود به بیت العدل بنویسیم تا جواب دهند. مگر نمی دانی كه جناب عباس عبدالبهاء در كتاب مكاتیبشان فرموده اند: «امروز تكلیف یاران الهی در بساط رحمانی این است كه آنچه دیده و شنیده و فهمیده اند از عقیده بنهند، و آنچه صریح وضوح بیان این عبد است بپذیرند و هیچ چون و چرا نداشته باشند... (هنوز داشت حرف می زد كه جلو حرفش پریدم گفتم: یعنی ما عقل نداریم، یعنی فرمان های خلاف عقل را نادیده بگیریم، همانطور كه بهاءالله ما را اسم گذاری كرده اند «اغنام الله» باشیم، و به هر طرف راندند برویم، در این صورت ما بهائیان نباید بگوئیم تحری حقیقت (جستجوی حق) كه یكی از اصول بهائیت است، و به این طریق كه شما می فرمائید تقلید كوركورانه است.

خواننده عزیز! ملاحظه فرمودید كه جناب نبیل زاده چگونه مغلطه وار جواب فرمودند و چگونه خود را از صحنه بحث كنار كشیدند. البته، باید انصاف داد كه این اشكالات پاسخی ندارد. شاید هم از خود بهاءالله یاد گرفته است كه وقتی از بهاءالله پرسیدند كه چرا سید علی محمد باب دوران داود پیغمبر را قبل از حضرت موسی می داند، در حالی كه همه می دانند داود بعد از حضرت موسی بود، در جواب فرمودند: خجالت بكشید اعتراض ننمائید. [4] .

دیگر هنگام غروب فرارسید، آقای نبیل زاده به من گفت آقای رحمانی، آهسته آهسته به سمت ده راه بیفتیم تا زودتر برسیم كه مجلس تشكیل می شود و مردم معطل می شوند. با خود گفتم عجب احمقی است! تمام اشكالات مرا بدون جواب گذاشته، می خواهد برود یك مشت زن و مرد عوام و بیسواد را به بهائیت تبلیغ كند. ولی به ظاهر از خشم محفل ترسیدم كه نكند نبیل زاده برایم پاپوشی درست نماید و ما را از چشم محفل بیندازد. در آن زمان كه من به آغوش گرم اسلام و مسلمین برنگشته بودم، خودم را بدون افراد بهائی غریب تصور می كردم و وحشت داشتم كه مبادا به غربت گرفتار شوم.
 
حق هم داشتم، ما را ترسانده بودند كه طردتان می كنیم (از بهائیت بیرونتان می كنیم) ما فكر می كردیم كه ما را یقینا از زمین خداوند خارج خواهند كرد. به هر حال عصر باصفایی بود، از كنار صخره های قسمت بالای ده، گوسفندان در حركت بودند. صدای زنگوله گوسفندان و جست و خیزشان بر فراز قلوه سنگ ها منظره بسیار جالبی داشت. ولی من تمام حواسم به این بود كه شاید آقای نبیل زاده از گفته های من ناراحت شده بود. پس از پیمودن راه به منزل رسیدیم. در كنار سماور نشستیم و پس از چای خوردن به تدریج افراد ده ما «الله ابهی» گویان، یكی بعد از دیگری وارد شدند. آقای نبیل زاده بر متكای قهوه ای رنگی تكیه داده و منتظر بود كه همه افراد برسند، آنگاه سخنرانی خود را آغاز نماید. تقریبا همه افراد رسیده بودند كه یكی از حضار مؤدبانه با صدای لرزان حاكی از ترس بود گفت آقای نبیل زاده از وضع بهائیت در دنیا صحبت كنید.

آقای نبیل زاده كه دنبال چنین سئوال و فرصتی می گشت، بلافاصله شروع كرد و خطاب به شخص سئوال كننده گفت: آقای محترم! باید شما افتخار كنید كه چنین دینی دارید كه شرق و غرب عالم را فراگرفته، ایالت متحده آمریكا عن قریب همه بهایی خواهند شد. شوروی تصمیم دارد دست از كمونیستی بردارد و قوانین و مقررات بهائیت را بپذیرد. و امروز كتابی در دنیا به خوبی كتاب اقدس یافت نمی شود!! (خواننده محترم! فراموش نشود كه اشكالات من همه از كتاب اقدس بود).

آقای نبیل زاده سخن می داد، حضار از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. در حقیقت چاخان های مبلغ باورشان شده بود. ولی من در قلبم می گفتم اگر راست می گویی، جواب اشكالات مرا بده كه این حرف های پوچ یك شاهی ارزش ندارد. همین طور كه سخن می گفت دست ها را به میز می كوبید. یكی از شنوندگان از مبلغ خواست كه به او اجازه سئوال بدهد، نبیل زاده ساكت شد و آن مرد برخاست و گفت: «آقای نبیل زاده آیا ما بهائیان كتاب های سید علی محمد نقطه اولی را قبول نداریم؟».
نبیل زاده بدون اینكه بداند مقصود سئوال كننده چیست، گفت: آری، چرا قبول نداشته باشیم، حضرت بهاءالله قبول دارند و در كتاب اقتدارات می فرمایند: «مخصوصا بیان فارسی در این ظهور امضاء شده است...» هنوز حرف می زد، یارو داخل حرفش دوید و گفت: پس اینكه مسلمان ها بر ما اشكال می كنند كه سید باب در كتاب بیان فارسی فرموده اند: باید تمام كتابها نابود كرد و از بین برد، جوابش چیست؟ آقای نبیل زاده با لحنی كه خالی از تمسخر نبود گفت: در ظهور حضرت نقطه اولی و بهاء نیازی به كتب دیگر نیست.... هنوز داشت حرف می زد كه سئوال كننده گفت:

آقای مبلغ ایشان فرموده اند: تمام كتب را باید محو كرد، امروز اگر كتاب های كتابخانه های دنیا را از بین ببریم پس تكلیف دانشگاهها چه می شود؟ آیا دیگر می توانیم دكتر، مهندس، معمار، استاد، معلم، دبیر و.... داشته باشیم؟ مگر در كتابهای نقطه اولی و بهاءالله چیزی در مورد این علوم هست كه استفاده كنیم؟ فرضا اگر روزی بهائیت موفق شود به این حكم كتاب سوزی عمل كند، آیا بشر به قرن حجر برنمی گردد؟
 
و همچنان این ضررها را توضیح می داد. در حالی كه نبیل زاده تمام حواسش متوجه او بود و از نگاه های غضبناك آقای نبیل زاده محكومیت و بلاتكلیفی می بارید، و در زوایای فكرش دنبال فلسفه تراشی و مغلطه بازی می گردید كه چگونه از عهده برآید و چگونه به اصطلاح معروف ماست مالی كند، ولی شانس آورد قبل از اینكه به جوابهای بی سر و ته خود بپردازد و جهالت خود را به همگان ثابت نماید، مردم عوام از گوشه و كنار محفل فریاد برداشتند: «خفه شو، خفه شو، خفه شو، بنشین به پیغمبران خدا اشكال می گیری، مگر تو ایمان نداری، كه اینها پیغمبرند و از طرف خدا آمده اند و...»

آقای نبیل زاده قال و قیل عوام را برای خود دلیل محكم تشخیص داد و فریاد كشید كه گفته ی انبیاء سراسر حكمت است، به آسانی نمی شود فهمید، تأمل و دقت لازم دارد، اشكال نمودن بر نصوص مقدس از بی ایمانی است. شما فرد مومنی هستید، این حرف ها چیست كه می گویید. اگر می دانستم اینگونه حرف های مفت می زنید ابدا به این ده نمی آمدم و... من كه ناظر تضییع حق شخص سئوال كننده بودم و می خواستم از طرف او دفاع كنم، اما از سویی وحشت داشتم كه به سرنوشت او گرفتار شوم، با لحن صلح دهنده بلند شدم و گفتم:

آقای نبیل زاده! ایشان قصد اعتراض بر نصوص مقدسه نداشتند، می خواستند جواب این مطلب را بدانند كه در مقابل اشكال مسلمان ها درمانده نشوند، هدف اشكال و انتقاد نبود. ناراحت نباشید. از این قبیل سئوالها برای من هم هست، مثلا حضرت نقطه اولی در باب هفتم از واحد هفتم بیان فارسی صفحه 246 مطلبی را می گویند كه برای من واقعا مشكلی شده است و معنای آن را نمی فهمم، اگر جواب می فرمایید بگویم، به شرط اینكه حاضرین هیچ كدام در جواب دخالت نكنند.

نبیل زاده فرمود: بپرسید. گفتم: ابتدا سئوال دیگری می كنم كه مربوط به همان مطلب است، جواب مرحمت كنید، آنگاه مطلب كتاب بیان را می خوانم، بفرمائید: «من یظهر الله» یعنی چه و مقصود چه كسی است؟ آقای نبیل زاده مودبانه فرمودند: معنایش این است «كسی كه او را خدا ظاهر می گرداند» و مقصود حضرت بهاءالله است. گفتم: خیلی متشكرم حال عبارت كتاب بیان را می خوانم: اگر كسی به حضور من یظهرالله (همان بهاءالله) برسد باید كه از او درخواست فضل نماید. اگر بخواهد تا من یظهرالله دست بر آن شخص بگذارد، باید آن شخص خودش را مشرف نماید. و نحوه مشرف شدن این است كه مقعدش را به خاك كفش و نعلین من یظهرالله بساید... هنوز حرفم تمام نشده بود كه صدای شلیك خنده حضار بلند شد.

مسخره آن وقتی شد كه گفتم:
آقای نبیل زاده شما خودتان اگر بهاء را درك می كردید باید چه كار می كردید؟ باید شلوارت... و باید... را به خاك نعلین بهاءالله می گذاشتی؟ خنده عجیبی همراه با خشم درهم آمیخت. اعتراض از هر سو در گرفت. ولی آقای نبیل زاده شهامت كرده، گفت: تقاضا دارم آقایان ساكت باشند و آرامش را رعایت فرمایند. غوغا كه فرونشست دوباره شروع كردم: ما شنیده بودیم كه به خاطر احترام پادشاهان و بزرگان، پیشانی ادب بر زمین می گذاشتند، اما نشنیده بودیم كه مقعدشان را بر خاك بمالند. مجلس دوباره متشنج شد و درهم ریخت، در این لحظه بود كه آقای نبیل زاده میز سخنرانی را ترك كرد و افراد هم تقریبا ناراحت شدند و آخرین حرف های آقای نبیل زاده این بود كه: آقای رحمانی مطلب دیگری در كتب بیان نبود كه شما فقط این مطلب را مطرح كردید.
 
شب، ساعت ده و نیم شده بود و آقای نبیل زاده اجازه مرخصی داد و همگان رفتند. موقعی كه تنها ماندیم گفت: آقای رحمانی! سر و گوش افراد را باز نكنید و به زندگی افراد مثل ما لطمه نزنید، بگذارید چندصباحی زندگی كنیم و...

از این گفتار فهمیدم كه این آقا هم حقیقت مطلب را درك كرده، ولی مصلحت اجازه نمی دهد كه از بهائیت دست بردارد. و چون آقای نبیل زاده را اهل حال یافتم، گفتم: آقای نبیل زاده! یكی از افراد معتقد به بهائیت، داستانی برایم نقل كرده است، اگر اجازه می دهید برایتان نقل نمایم، آقای نبیل زاده خیال كردند داستان راجع به فضیلت بهاءالله می خواهم نقل كنم، فورا گفتند:

«بسیار خوب! بفرمائید، استفاده می كنم» و من هم چنین شروع كردم: آقای ضیاءالمعرفه نقطه ژرور محولاتی روزی نقل می كرد كه: آقای محمد جعفر نقدی كه از مومنین به بهائیت است و شیفته ملاقات عباس عبدالبهاء بوده، برایم نقل كرد كه مدت ها بود آرزوهای ملاقات عبدالبهاء (عباس افندی) را در سر می پروراندم، و چه شب ها كه به خاطر ملاقات حضرتش نمی خوابیدم، و گاهی در خانه خلوت كرده و به آرزوی دیدارش اشك می ریختم و نذر و نیازها می كردم و با خود می گفتم اگر سرم به قدم حضرت عبدالبهاء می رسید سر به آسمان می سائیدم. شب و روز در این افكار و به آرزوی ملاقات عبدالبهاء وقت می گذرانیدم تا سرانجام توانستم با فروختن گاو و گوسفندهایم پولی برای رفتن به حیفا تهیه كنم. البته تنها خرج مسافرت و كرایه ماشین نبود، بلكه مهم تهیه مقدار زیادی سوغات و تعارف، و هدیه و به اصطلاح كادوهایی بود كه می بایست فراهم آورم. بدیهی است كه بعد از مدتی می خواستم به پابوسی امام اول بروم؛ دست خالی نمی شد راه افتاد. به اصطلاح از جایی به جایی می رفتم و به ارض اقدس حیفا مسافرت می كردم. آنچه كه برای سفر و پابوسی فراهم كردم به قرار ذیل بود:

1- سه من زعفران
2- طاقه پارچه عبای نائینی اعلاء
3- انگشتری عقیق كه بر روی نگین آنها این جمله حكاكی شده بود (قل الله حق و ان مادون الله و كل اله عابدون) قیمت هر انگشتر 70 تومان پول نقره بود.
4- 5 من مغز پسته رفسنجان
5- 3 توپ مخمل كاشان
6- 60 شیشه عطر قمصر كاشان.

شاید هیچ كس هدایایی (این چنین) تا آن تاریخ فراهم نیاورده بود. خدا گواه است زندگانیم را فروختم و راه افتادم. با خود فكر می كردم هنگامی كه چشمم به جمال عباس عبدالبهاء روشن شود بلافاصله مرا در خانه مخصوص جای خواهد داد و می توانم صبح و شب در خدمت عباس عبدالبهاء حضور یافته و از احكام بهائیت استفاده نمایم. در طول راه این خیالات واهی و باغ های زرد و سرخ خیالی راه پیمودم تا اینكه به حیفا رسیدم، ابتدا در مسافرخانه ای اطاقی گرفتم. با خود گفتم عجالتا اطاقی می گیرم، ولی بعد از تقدیم تعارف مرا با سلام و صلوات به منزل شخصی عبدالبهاء خواهند برد تا هر وقت خواسته باشم در حیفا بمانم راحتم... و با خود می اندیشیدم كه تمام حیفا بهایی هستند و از هر كسی آدرس امام اول را بپرسم، با افتخار مرا راهنمایی خواهد كرد. بنابراین فردای آن روز از مسافرخانه خارج شدم، كنار خیابان ایستاده و ماشین كرایه سوار شدم، راننده پرسید كجا می روی؟ گفتم:

به بیت اشرف، محضر امام اول، حضرت عبدالبهاء غصن اعظم، و بالاخره آنچه القاب كه مبلغین در محولات به من آموخته بودند تحویل راننده دادم؛ با خود می گفتم راننده افتخار هم خواهد كرد كه مرا برساند. ولی برخلاف انتظار، راننده گفت من این آقا را نمی شناسم، تعجب كردم، یعنی چه؟ چطور می شود آوازه بهائیت شرق و غرب را گرفته باشد و این آقا، خانه عباس عبدالبهاء را نداند، گفتم: آقای راننده شما اهل حیفا نیستید؟ گفت چرا. گفتم: پس چگونه آدرس عبدالبهاء را نمی دانید؟ راننده ناراحت شد و گفت: آقا پر حرفی نكن، برو پایین من كار دارم، مگر من آدرس هر بی سر و پایی را می دانم!؟

با ناراحتی از ماشین پیاده شدم، بارها را به گاری دستی گذاشتم، از خیابانی به خیابانی و از كوچه ای به كوچه ای، جویان و پرسان می رفتم تا بالاخره به یك بهائی برخورد كردم، گفت: من می دانم كجاست؛ مرا راهنمایی كرد تا به در منزل رسیدیم. سر و وضع منزل درهم ریخته بود. هرگز باورم نمی كردم خانه عبدالبهاء باشد. ولی چون از خستگی می خواستم به زمین بیفتم به ناچار در زدم، بعد از چند دقیقه یك فرد نخراشیده جلو در سبز شد، با صدایی خشن و لحنی تند گفت: به كی كار داری؟ گفتم: می خواهم دست عبدالبهاء را ببوسم و به حضورشان شرفیاب شوم، دیدم ناراحت شد.

می خواست چیزی بگوید، عجله كردم گفتم: مقداری هدیه هم خدمت ایشان آورده ام، كمی از خشم پائین آمد دستش را دراز كرد و گفت: لطفا مرحمت كنید و تعارفات را از دستم گرفت، دیگر بدون اینكه به من توجهی كرده باشد در را بست و گفت بفرمائید: قبول است. من جلو در منزل یخم زد، متحیر ماندم یعنی چه، مگر نوكر پدر این آقا بودم، اصلا چرا این آقا نپرسید من كی هستم؟ چرا تعارف به خانه نكرد؟ چرا نگفت از كجا آمده ای؟ و... و... و صد تا چرای دیگر از خودم می پرسیدم، ولی سرانجام جواب همه این حرف ها این بود كه برو احمقت نموده اند، مسخره ات كرده اند، خلاصه خرت گرفته اند. مگر نشنیده ایم كه بهاءالله ما را گوسفندان خدا لقب داده است!! بعد از نیم ساعت چه كنم، چه كنم، برگشتم. با خود گفتم مگر عباس از حال من اطلاع ندارد؟ مگر او امام نیست؟ باز به خود جواب می دادم، كه از كجا معلوم كه امام باشد؟ خشم و بغضی راه گلویم را گرفته بود. مثل آدم های دیوانه داخل خیابان با خودم حرف می زدم. مردم همه به من متوجه شده بودند و به قیافه ام می خندیدند!!!

به مسافرخانه برگشتم. آن شب را با رنج فراوان پشت سر گذاشتم. فردا تصمیم گرفتم كه اگر یك ماه هم در حیفا بمانم باید عباس افندی را ببینم و از این مرد شكایت كنم. از آن پس هر روز از صبح تا شام دور و بر خانه عباس پرسه می زدم. هر كه خارج می شد می پرسیدم حضرت عبدالبهاء تشریف دارند؟ می گفتند: خیر! گاهی به خود بد و بیراه می گفتم. گاهی خود را ملاقات می كردم و می گفتم: ای كاش! تعارفات را رد نمی كرد و با شرط ملاقات تقدیم می داشتم. خلاصه كلاف سر در گم شده بودم. حق هم داشتم، آخر انتظار چنین كاری را نداشتم. یك هفته تمام در پریشانی حواس گذراندم. همین جا بود كه گفته بهاءالله به یادم آمد كه می گوید: «تا لله قد ضلت راس الخیط فی امری صرت متحیرا» روز جمعه فرارسید، هنگام نماز ظهر دیدم برو و بیائی به راه افتاد، كس و كار عباس عبدالبهاء این ور و آن ور می دوند؛ از یكی آهسته پرسیدم چه خبره؟ گفت حضرت می خواهند نماز تشریف ببرند. خوشحال شده با خود گفتم همین جا می ایستم، هرگاه حضرت خارج شدند دستش را می بوسم و با او به راه می افتم.

در ضمن راه هدایا را گوشزد می كنم. بعد هم در جماعت بزرگی كه از اهل بهاء تشكیل می شود در صف اول شركت می كنم. دیگر ولش نخواهم كرد. ولی به زودی به خود آمدم كه در بهائیت نماز جماعت خواندن وجود ندارد، چنان كه سید علی محمد باب می گوید: «فی الحرمه صلوه الجماعه الا صلوه المیت فانكم تجتمعون و لكن فرادی تقصدون». ترجمه: نماز جماعت حرام است، مگر نماز میت، پس همانا شما گرد هم آیید و لكن قصد فرادا كنید.

در هر صورت در همین افكار تقریبا مالیخولیایی بودم كه در منزل باز شد، عده ای دور شخصی كه لباس سفید پوشیده و نعلینعربی تمیز و پاكیزه ای به پا كرده و عمامه كوچك ساده و ریشی سیاه و انبوه برای خود ساخته بود محاصره نموده اند، یقین كردم عباس عبدالبهاء خودش است، جلو آمدم «الله ابهی» گفتم، دور و بری ها یك نگاه تند و غضبناكی نمودند و بر سرم فریاد كشیدند كه چرا سلام نكردی؟
خجالت بكش، برو گم شو!! گویی صد خروار آب سرد بر سرم ریختند!! یعنی چه؟! به ما آموختند كه شما به جای سلام كه در اسلام مرسوم است «الله ابهی» بگوئید، حالا چطور شده كه به من پرخاش كردند كه چرا سلام ندادم! همه این مطالب در آن حال برای من باور نكردنی بود، ولی بعدا به سر همه مطلب پی بردم. در افكار خود دست و پا می زدم كه جمعیت از من دور شدند. من هم با عجله پشت سرشان راه افتادم. دوان دوان رفتم تا به مسجد جامعه مسلمانان رسیدیم. تعجبم بیشتر شد، یعنی چه! عباس عبدالبهاء در مسجد جامعه مسلمان ها چه می كند؟! شاید پیش نماز مسلمان هاست؟ باورم نمی آمد. در هر حال وارد مسجد شدم. عباس افندی رفت به صف اول، من هم به سرعت از صف جماعت گذشتم و خود را به هر زحمتی بود در كنار عباس عبدالبهاء جا زدم. دور و بری ها خواستند مرا دور كنند، ولی نزدیك بود فریاد بكشم آبروشان را ببرم. آنقدر ناراحت بودم كه اگر دست به سرم می زدند فریاد می زدم. آنها هم كه هوا را ابری دیدند چیزی نگفتند.

پیش نماز مسلمان ها آمد، همه اقتداء كردند، عبدالبهاء هم مانند همگان اقتدا كرد، در بین دو نماز، من آهسته به عباس عبدالبهاء گفتم: قربان هدیه های بنده رسیده؟ عباس غضبناك برگشت و نگاه تندی كرد و انگشت بر دماغ بینی گذاشت و فرمان سكوت داد و آهسته گفت: در اینجا چیزی نگوئید، بیائید منزل. هنوز می خواستم بگویم آقا آمدم راهم ندادند كه بلند شد و دوباره به نماز ایستاد. صبر كردم نمازش را تمام كرد، گفتم: آقا چیزی مرقوم بفرمائید، راهم نمی دهند. اعتنائی نكرد. باور كن چیزی نمانده بود كه دشنام بدهم، بد و بیراه بگویم. یكی از دور و بری ها دستم را گرفت، گفت: آقا را ناراحت نكنید؛ حتما تشریف بیاورید من آنجا هستم، به شما اجازه خواهم داد. خلاصه ما را خاموش كردند. دیگر چیزی نگفتم. اما از تمام این صحنه ها رنج می بردم. بعد از نماز عباس بلند شد راه افتاد، من هم راه افتادم؛ در بین راه كمی عقب ایستادم و از چند نفر پرسیدم این آقا كیست كه تشریف می برد؟ گفتند ما نمی شناسیم.

اما آنقدر می دانیم مرد مسلمان خوبی است، هر روز نماز جماعت شركت می كند. من تا در محولات بودم، فكر می كردم تمام حیفا بهائی هستند، اینجا بود كه فهمیدم مردم حیفا، عباس عبدالبهاء را نمی شناسند، و عباس افندی هم سعی كرده است كه مردم او را یك فرد مسلمان بشناسند. علت شركت در نماز جماعت هم همین بوده است. و اصلا بهائیان در اختفاء به سر می برند. و تمام با حقه بازی و دوز و كلك خودشان را نگه داشته اند. مبلغان به ما می گفتند شخصیت عبدالبهاء شرق و غرب را گرفته، برعكس تمام تبلیغ ها تبلیغهای پوچی بود كه من دیدم.

به هر حال رفتم تا درب منزل عباس، برگشت نگاهی به من كرد و گفت حال برگردید، شب تشریف بیاورید. باز هم مأیوس برگشتم. شب، هنگام غروب آفتاب با هزار یأس و ناامیدی رفتم در زدم، در را باز كردند، وارد شدم، تشكیلاتی دیدم كه نمی توان وصف كرد!! وضع فلاكت بار خودم را دیده بودم، حالا خود را در این كاخ مجلل می دیدم. هوش از سرم رفت!! آیا این خانه عباس است؟ با آن وضع زاهدانه ای كه امروز دیدم! این همه تجملات را از كجا آورده است؟

آخر عباس با این وضع كی از حال فقرائی مثل من خبر دارد؟ ای كاش! ابدا! راهم نمی دادند. در همین افكار مرا به اطاق پذیرایی وارد كردند، هنگام شام خوردن رسید، عباس با وضع بسیار مرتبی آمد و نشست، حال من و بهائیان منطقه محولات را پرسید؛ خوش آمدی گفت و با كمی عذرخواهی به بهانه اینكه گرفتارم، مهمان دارم، پا شد و رفت. یخم زد. عباس افندی با آن همه ظاهر مقدس مآبانه ای كه داشت، بیش از این از من پذیرایی نكرد و رفت. با خود گفتم شاید مهمان های خیلی عزیز از جای دیگر آمده اند. آخر شخصیت عباس ایجاب می كند كه از آمریكا، انگلستان به ملاقاتشان بیایند!! مرد كوچكی نیست! شخصیتی جهانی است! باز هم یك شخصیت موهومی پیش خودم برای عباس ساخته بودم و به حكم دوستی با عباس داشتم كارهایش را پیش خودم به طور معقولانه ای توجیه می كردم. تا یادم نرفته بگویم كه از اطاق پهلویی صدای شلیك خنده بلند بود.

شام را صرف كردم. كم كم ساعت ده و یازده شد، به من تعارف خوابیدن كردند. آماده خوابیدن شدم، ولی هنوز هم از اطاق پهلو صدای حرف زدن و خندیدن می آمد، رفتم كه بخوابم به قصد مستراح رفتن از اطاق خارج شدم، از پنجره یواش نگاه كردم ببینم آخر چه خبر است كه این همه می خندند و قهقهه می زنند، مگر مهمان ها از كجا هستند، ولی افسوس به زودی چیزی دیدم كه دیگر از بهائیت چشم پوشیدم و آن شب را تمام به خودم بد و بیراه گفتم. زحمت ها و رنج های سفر و تهیه آن همه هدایا را برای خودم كار بیهوده و عبث تشخیص دادم. حال خواهید گفت: چه چیزی دیدی؟ عباس را با بدن لخت و... و چند دختر و... و.. بعد (نقل كننده برایم) گفت جناب ضیاءالمعرفه (ناظر این صحنه ها) از آن تاریخ هر كسی راجع به بهائیت صحبت كرده، جز فحش چیز دیگری تحویل نگرفته است.

خواننده عزیز! وقتی كه این داستان را از قول ضیاءالمعرفه، از قول... برای نبیل زاده نقل كردم، نبیل زاده گفت: جناب رحمانی! خواهشی كه من از شما دارم این است كه این داستانم را برای دیگری نقل نكنید؛ آبروی بهائیت در خطر است. یعنی در حقیقت آبروی من و تو كه بهایی هستیم در خطر است. همین طور كه داشتیم صحبت می كردیم، یك بار متوجه شدم كه داستان ضیاءالمعرفه، شب را بر ما صبح كرده است؛ دیگر مهر سكوت بر لب زده خوابیدیم. وقتی كه همه مسلمان ها برای نماز صبح از خواب برمی خیزند، نبیل زاده و من به خواب رفتیم.

ساعت یازده از خواب بلند شدیم، چایی صرف كردیم. آقای نبیل زاده كه با اشكالات روز قبل روبه رو شده بود، مثل دیگران هوا را ابری دیده بود، پیشنهاد كرد: آقای رحمانی! شما به دوستان بهایی اطلاع دهید كه با آنها خداحافظی كنم، می خواهم بروم. در جواب گفتم: آقای نبیل زاده! ما هنوز سئوال های زیادی داریم، اظهار محبت بفرمائید تشریف داشته باشید سئوالات ما را پاسخ بدهید استفاده كنیم. آقای نبیل زاده گفت: تا من شما را ندیده بودم، مغرور بودم؛ اما حال دیگر من باید از شما سئوالات خود را بپرسم. گفتم: اختیار دارید آقای نبیل زاده! شما مبلغ سیار هستید، هر چه نباشد جهان دیده اید، باید اظهار محبت بفرمائید كه برای من از كتاب جناب نقطه اولی (جناب باب) مطلب نامفهومی باقی مانده است، مثلا حضرت نقطه اولی در كتاب بیان فارسی صفحه 298 می فرماید: «اگر كسی همسرش اولاد نیاورد، می تواند با اجازه شوهرش با دیگری همبستر شود، شاید بچه ای بیاورد»، آیا غیرت و مردانگی، اجازه چنین امری را می دهد؟!! و در مورد دیگر، حضرت نقطه اولی در كتاب بیان عربی باب دهم از واحد هشتم می گویند:

«اگر در خواب شیطانی شدید اشكالی ندارد، و همچنین اگر جلق بزنید» در صورتی كه امروز اطباء به زیان چنین عملی متفق هستند. و نیز حضرت باب در كتاب بیان فارسی صفحه 30 معتقد است كه قیامت هر پیغمبری ظهور پیغمبر بعد از آن پیغمبر می باشد، یعنی ظهور حضرت عیسی قیامت حضرت موسی، و ظهور حضرت محمد قیامت حضرت عیسی و همچنین و...، بنابراین قیامت و روز بازپسین وجود ندارد، پس معاد كه یكی از اصول دین اسلام است چیست؟ و در صورتی كه روز رستاخیز وجود نداشته باشد، تكلیف مردمان جنایتكار چیست؟ پس دیگر عدالت خدا چه معنی دارد؟ اشكال دیگر، و یا اگر خواهی بگویم سئوال دیگر من، موضوع نوزده ماه است؛ تمام دنیا می دانند و قبول دارند كه دور سال قمری 12 ماه است، اما ایشان نوزده ماه قرار داده اند. و... هنوز داشتم حرف می زدم كه آقای نبیل زاده جلوی حرفم را گرفت، گفت: آقای مسیح الله! اگر شما بپذیرید این حرف ها را پیغمبری گفته است، دیگر نباید اشكال بكنید. گفتم:

اصلا به چه دلیل این آقایان پیغمبر بوده اند؟ آیا بهاء معجزه ای، بینه ای، دلیل و برهانی بر نبوتش دارد؟ آقای نبیل زاده همانطور كه داشت با افراد ده ما خداحافظی می كرد و دیگر خودش را از شر اشكالات من خلاصی می بخشید، گفت: آقای رحمانی! ایشان «بهاء» چقدر رنج كشیدند، چقدر زحمت دیدند، و در راه ابلاغ رسالت خود چه اندازه خون جگر خوردند، آیا دلیلی محكم تر از این دلیل كه گفتم هست؟
چون دیگر آقای نبیل زاده داشت می رفت، نخواستم این جواب بی ریخت و قواره اش را مورد اشكال قرار دهم، ولی در دل گفتم واقعا چه معجزه ای نقل كرد! نظیر معجزه ای كه در كتاب راه راست جلد اول از قول حاجی خلیل نقل كردم كه حركت مو را بر سر و صورت بهاء معجزه ای قرار داد. برای آخرین لحظه آقای نبیل زاده خاطره ی چهار روز قبل را كه سر و روی خرد و بزرگ بچه های ده ما را در بوسه غرق كرده بود تكرار كرد و راه افتاد. و ما توانستیم از زحمت میهمان داری جناب آقای مبلغ خلاص شویم. دیگر آقای نبیل زاده رفت اما چشمان عوام ده ما تا چند كیلومتر آقای نبیل زاده را بدرقه می كردند و سرانجام مأیوسانه به خانه های خود برگشتند. [5] .


پاورقی:
[1] بهائیان به جای سلام كه مردم دنیا در هنگام ملاقات به كار می برند می گویند الله ابهی.

[2] در صورتی كه زن، شوهر و مرد زن نداشته باشند، صد ضربه شلاق و در صورتی كه زن شوهر، و مرد زن داشته باشند هر دو سنگسار می شوند.
[3] بیت العدل محلی است كه نه نفر بر تمام افراد بهائی ریاست دارند.
[4] اشراقات ص 18.
[5] چرا از بهائیت برگشتم صفحه 82.


درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟






نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :