تبلیغات
آفتاب پنهان - عقل و عشق در قیام عاشورا-قسمت دوم
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
پیوندهای روزانه
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
عقل و عشق در قیام عاشورا-قسمت دوم
خداوند متعال بر اساس حدیث کنت کنزا" مخفیا و اوحبت ان اعرف(پاسخی می دهد به اقتضا اسماء و صفات. فیض اقدس یا تجلی ذات با این حدیث قدسی مطرح شده است،کنت یعنی من بودم مخفی. گاهی افعال که در مورد خداوند به کار می روند آن معنی زمانی را نمی توانند داشته باشند یا اینکه فعل به حسب ذات مغبون به زمان است یکی از کارهای مهم بشر تقسیم کلمه به اسم،فعل و حرف است.علمای علم دستور و نحو و صرف توضیح این را داده اند توضیح فعل این است که یا گذشته ماضی یا آینده مضارع و یا حال است.کنت=من بودم ) ذهن تصور می کند که در یک زمان دورادوری خدا پنهان بوده و بعد ظاهر گشته ولی اینگونه نیست چون الان و آینده هم مخفی است و خواهد بود در مقام ذات احدی،یعنی مقام غیب الغیوب پنهان است.

مقام ذات احدی همیشه پنهان بوده و هست و برای همیشه خواهد بود برای همین بعضی از عرفا از هجران ابدی سخن گفته اند.هجران ابدی یعنی مقام ذات احدی،بنابراین کنت کنزا" دارد یک مقام را بیان می کند که در مقام ذات احدی پنهان است این پنهانی باید ظهوری هم داشته باشد و بدون ذات هم که ظاهر نمی شود اما چون در هر حال اطلاق دارد یک تجلی می کند و این تجلی در مقام فیض اقدس است که خداوند به صفات ظاهر می شود و خدا دارای اسماء و صفات حسنی است.خداوند رحمان است،بصیر است و کلیم است و.. اسماء خداوند ظهور است مقام ذات در اسماء ظهور یافته و این همان تجلی در مقام فیض اقدس است و یک افاضه است. اسماء خداوند ظهور است اما مقام ذات در اسماء ظهور یافته ظهور ذات در مقام اسماء و صفات یک افاضه است و این را فیض اقدس می گویند حال هر اسمی یک اقتضایی دارد که فعال هستند نه خنثی و باز تجلی آن اسم اثر خود را دارد تجلی به رحمانیت،تجلی به رحیمیت،تجلی به علم،تجلی به کلام و تجلی به آفرینش که فیض مقدس از آن حاصل می شود.اول تجلی در مقام فیض اقدس که به اسماء و صفات تجلی کرده و بعد هر اسمی تجلی می کند که فیض مقدس است و آفرینش آغاز می شود.

خود حب هم در مقام ذات یک تجلی است.خود این یک ظهور است یعنی تجلی می کند و ظهور می کند در حب (دوست داشتن)و آفرینش آغاز می شود و در این آفرینش حق تعالی شناخته می شود.حق تعالی خود را در ظهور خود می بیند خود حق به خودش در تجلی حق می نگرد آنجا که حق به خودش می نگرد هم یک تجلی است خودش،خودش را می بیند اما در آیینه ظهور،آیینه آفرینش و خلق و آیینه صفات.اگر انسان کمال پیدا کند او هم در آیینه آفرینش خدا را می بیند اگر ما همه شئونات هستی را مظاهر تجلیات خدا و یا نگرش خدا به خودش بدانیم چه فرقی بین آدم و غیر آدم است.

حافظ می گوید:
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


عاشق بدون درد نمی شود و همیشه یک دردمندی عاشقانه دارد دردمندی که از عشق و سوز فراق باشد فرشته اگر عشق دارد دردمند نیست اما انسان عاشقی دردمند است و خواجه این را با کلمه آتش نشان داده است.عشقی که سراغ آدم می آید دردمندی دارد.بعضی از مفسرین می گویند اشاره حافظ به آیه انا ارضنا الامان و السموات و الارض فابین ان یحملها.به آسمان و زمین و کل آفرینش عرضه شد(امانت الهی) و ابا کردند.ابا کردند یعنی اصلا" توانایی نداشتند و صورت نوعی آنها اقتضای قبول نداشت و ابای ذاتی بود.حال این امانت الهی چه بود که عرضه شد و هیچ موجود آسمانی و زمینی نتوانست آن را بپذیرد و در این میان انسان مشتاقانه و داوطلبانه این امانت را می پذیرد.بعضی می گویند عشق است.حرفی نیست می تواند عشق باشد اما اگر عشق است عشق با معرفت و آگاهانه است.این امانت معرفت الله است معرفت هم بدون عشق نمی شود اما عشقی که دارای معرفت و شناخت است چنین عشقی امانت الهی است تا اینجا لحن آیه کریمه این است که این عظمت و قدرت و ظرفیت بی کرانه انسان است.همه موجودات کرانه داشتند و نپذیرفتند و انسان چون بی کرانه بود امانت را قبول کرد.خوب این موجود که چنین پذیرفته باید تحسین شود پس بلافاصله در ادامه آیه آمده است انه کان ظلوما" و جهولا.خوب این که تعریف نیست ظلوم صفت مبالغه ظالم و جهول صفت مبالغه جاهل است.جاهل و ظالم خوب نیست و بدتر از اینها ظلوم و جهول یعنی اصرار در ظلم و اصرار در نادانی است پس این چیست؟در صدر آیه تعریف از انسان که امانت را پذیرفته و در ذیل آیه می گوید انه کان ظلوما" و جهولا. در تفسیر این آیه مفسرین زیاد گفته اند و بنده با خیلی از آنها موافق نیستم ولی من فکر می کنم و تفسیری که دارم این است که ظلوم به معنی ظالم است و از ظلم برمی آید و ظلم هم به معنی تجاوز به حق است جهول یعنی نمی تواند همه را دریافت کند و این هر دو صفت انسان و کمال انسان است انسان ظلوم و جهول است یعنی همواره از حد خودش بالاتر می رود.حد خودش یعنی چه؟یعنی این حدی که من الان در آن هستم .حد من ازشناخت،معرفت،موقعیت و یا هر چیز دیگری.

هرکدام از ما یک حد و حدودی داریم.حد مکانی،حد زمانی،حد اجتماعی و....ما اگر در این حدی که هستیم به آن قانع باشیم و در آن بمانیم مانده ایم و نمی توانیم بالاتر برویم انسان نباید بماند و باید بالاتر برود.تجاوز از حد خصلت انسان است البته نه تجاوز از حد و حدود حریم اجتماعی و تجاوز به حقوق دیگران،تجاوز از حد به سوی تعالی پیدا کردن نه تجاوز از حد به معنی تجاوز به حقوق عموم.یعنی حدهای معرفتی خود را شکستن پس ظلوم است یعنی از حدی از معرفت که الان در آن است می رود بالا،من در مرتبه ای از معرفت هستم آن را می شکنم و می روم بالا،دوباره در آن حد نباید بمانم باز هم می روم بالا و دوباره در آن حد هم نباید بمانم و می روم بالاتر.الانسان لاسئل الی حد.برای انسان حد یعرف وجود ندارد.جایی که بگوید تمام شد و من رسیدم وجود ندارد تمامیت یعنی مردن و نابودی.انسان زنده همواره باید در تعالی جستن باشد و این تعالی جستن حد یعرف ندارد خوب در عین حال جهول هم هست یعنی در هر مرتبه ای که هست نسبت به حد بالاتر جهول است.اگر انسان جهول نبود و همه چیز می دانست تکامل نداشت و نمی خواست،این حرکت دائمی و تکامل جویی توأم است با یک نوع کوشش و دردمندی اگر این دردمندی نباشد و خوش خیال و راحت باشد نمی تواند حرکت کند فرق ملک با انسان همین است ملک تجاوز نمی کند و هر حدی که اول هست تا ابد در همان حد است،میکائیل و جبرائیل از ازل تا ابد میکائیل و جبرائیل بوده و هستند و در همان حد که آفریده شده اند هستند و باقی می مانند اما انسان همیشه در تعالی است یعنی ظلوم است و نسبت به مراتب بالا جاهل است یعنی جهول است و این با دردمندی همراه است و این را خواجه شیراز با عین آتش شد و بر آدم زد بیان کرده است. خصلت بارز آتش چیست؟آتش همواره در تعالی است یعنی به طرف بالا شعله دارد نه به طرف پائین،در این حدی که هست می سوزد و به دیگران گرمی و نور می دهد پس دو صفت شد،سوختن و تعالی جستن،خصلت آتشی که ظلوم و جهول است در فرشته نیست.مولوی می گوید:

چونکه من از دست شدم
در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم
هرچه بیابم شکنم


یعنی از آن حد که بگذرم هر چه جلوی پایم است بشکنم.مرتب تعین های منیت را می شکند برای تعالی و در واقع بشکن بشکن است.همه را می شکند و بالا می رود و این معنی ظلوما" و جهولا" است.هیچ موجودی به حد معرفت انسان کامل نمی رسد هم امانتدار انسان است و هم ظلوم و جهول انسان است پس امانت معنی خاصی پیدا می کند و ظلوم اگر حد اجتماعی و حقوقی دیگران را بشکند گناه و جرم است ولی اگر حد معرفتی خود را بشکند و فراتر رود این امانتداری است.مهمترین دغدغه انسان حفظ امانت است و عظمت انسان و اشرف مخلوقات بودن به امانتداری اوست اگر این امانتداری و امانت نبود انسان با سایر موجودات فرقی نداشت خدا به انسان آگاهی میدهد که تو اینگونه هستی و این راه سختی است و خواجه می گوید:

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور


از اینجا می توان نتیجه گرفت که ماهیت حقیقی انسان عشق است و انسان همیشه در حال طلب است و اگر عاشق نبود طلب نداشت.

ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
تنور و نانوا دیوانه کردم
تنورش بیت مستانه سراید


یعنی آنچه عشق در وجودش ریشه گرفته حتی خاکش هم مستی آور است.
مرا حق از می عشق آفریده است
همان عشقم اگر مرگم بساید


یعنی اگر مرگ مرا بگیرد و بساید چیزی جز عشق نمی ماند و شاید ریشه طلب شهادت در همین است.کسی که به این مقام می رسد آیا تجلی در اسم شاهد و شهید می کند؟اینها هر دو اسم الهی است سبحانک یا شاهد تعالیت یا شهید.خداوند یک مسیری را تعریف کرده که عشق در عالم آفرینش بی متولی نباشد و کسی که لیاقت این گوهر عشق را نداشته باشد از او می گیرد و اینجاست که عشق عافیت طلبانه با عشق دردمندانه بسیار متفاوت است.

پس در نتیجه عشق از تجلی حسن ازلی متجلی می شود و مأموریت بزرگ عشق این است که آواز معشوق را در عالم هستی طنین انداز کند که این میدان فراخوانی معشوق به سوی حق است.

برگرفته از سخنرانی های استاد ابراهیم دینانی

درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟






نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :