صفحه نخست          تماس با مدیر            نسخه موبایل                RSS                  
حمایت
شمارنده
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 5 مهر 1391 :: نویسنده : بهانه بودن

آیا منادی ها ندا در نداده اند که هرکس حاجتی دارد بیاید؟ آیا ملازمان خبر ندادند که در این حرم از احسان مضایقه نیست؟ آیا ایلچی ها نرساندند که در این قبله گاه ملائک آسمانها هر که مخالفت نماید در عوض کرم ببنید؟...

آری اینجا سلطانی به پیشوازت می آید که دروازه رحمتش جای جای و نفر نمی شناسد همه دعوتن در خوان گسترده ی کرمش ...

دل خسته از روز مردگی ها و روزمرّگی ها، مشتاقانه قدم به راه می نهی تا به کوثر نور دست یابی و لب به چشمه معرفت آشنا کنی . می آیی و می آیی تا حماسه حضور در برابر نور را تجربه کنی و دست های نیازت را بر آستانه ی بی نیاز حضرت حق دراز کنی !

لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.می خواهی به زیارت کعبه جان ها ، امام رضا (ع) بشتابی ! آری قلب پر تپش تو ، قلب سفید پوش و عاشقت ، عزم زیارت او را کرده تا چشمانت بر گنبد زرین مولا می افتد ، اشک مجالت نمی دهد و غبار کدورت را از چهره ات می شوید و تو در تلالو فروزان خورشید خراسان غرق می شوی . پس گام در بهشت می نهی و اندکی بعد دل به دریای جمعیت انبوهی می سپاری که همچون تو ، در دریای متلاطم روزگار ، به کشتی نجات پناه آورده اند . کبوتر دل را به پرواز در می آوری و در حریم امن آفتاب هشتم هم بال با کبوتران سپید حرم اوج می گیری و عروج می کنی و به مقامی ارجمند دست می یابی .

پس آرام نجوا کن ..

به تو متوسل شده ام . به مهربانی و رحمتت ، دعای سوزان قلبم را استجابت فرما . امیدم به درگه عفو توست . فریاد استغاثه ام را بپذیر .

دیوانه ای غفلت زده به سوی تو شکایت می کند . دست هایش را ضلالت و گناه بر هم پیچیده است ..آمده است به مهمانی سلطانی که چلچراغ روشن زندگی را بر دروازه های زندگی ش بیاویزد . در خود فرو رفته ام و در برابر عظمت و مهربانی ات زاری می کنم .

ای قبله هشتم ! این چشمانم را که از دنیا و آنچه در آن می بینید لذت می برد به سوی درگاه مبارکت متوجه گردان تا اشک های حسرتم سراسر خاک وجودم را همچون موم نرم نماید و دوباره شکل بگیرم..

اینک آمده ام به حلم وکرمت از من در گذر و سوگند به حلمت که با این دل شکسته ام به مدارا رفتار کن . ای بزرگترین بزرگواران...




م.حسرتی





نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها :
جمعه 24 شهریور 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
در روزگاری که «کرامت انسانی» به تاراج «قومیّت» می‏رفت در آن زمان که «عبودیت» را عفریت «جهالت»، به بر هوت «شرک» رانده بود و شکوفه‏ های «عاطفه»، ناشکفته در گور «نخوت» دفن می ‏شدند و شعر و شراب و شهوت، متاع بازار «عکاظ» بود، آمدی؛ با دست‏هایی از بوی بهشت با نگاهی به وسعت عشق و تبسّمی به زیبایی محبت و هدیه ‏ای آوردی، به گران‏قدری «توحید».

و چه پُر بها بود لحظه‏ های با تو بودن!بردباری تو، مرهم زخم ‏های دیرینه ما بود، کلامت، شفای دردِ نادانی ما، دست هایت سایه ‏بان بی یاوری، و هستی ‏ات، بهانه آفرینش ما. و امروز، یارانت تلخ‏ ترین جرعه ‏ها را از ظرف زمان می‏ نوشند و سنگین ترین اندوه عالم را بر شانه‏ های دل می ‏کشند.

نبودنت، بینش ‏های نهان شده نفاق را بر جگر سوخته خاندانت می‏ نشاند.فقدان تو، فرصت فوران فتنه‏ های کمین گرفته در پس پوسته ‏های تظاهر است.دردآور است که ثمر سال‏ها جَهد و جهاد تو، به ارزانی، گرفتار چنگال طمع می‏شود و وجدان‏ های خفته در آغوش عافیت خواهی را، فریاد بیدارگر وارثانِ بر حق تو به انصاف و عدالت می‏ خواند، امّا پاسخی جز نگاه‏ های سنگین و بی اعتنا و پژواک سکوت مرگ بار بی عملی نمی ‏گیرد.

باکی نیست؛ روز داوری در پیش است و پروردگارت بر مرصاد ستمگران.گفتی، صحیفه و قلمی بیاورند تا راه و رسم هدایت را به فرمانت در آن بنگارند؛ امّا به بهای گمراهی امّت، از امر تو سرباز زدند و از وصیت بازت داشتند؛ اما برای آنان‏که ضمیرشان سرشار از عطر نبوّت است، حقیقت، آشکارترین است. چه نیازشان به صحیفه ‏ای و قلمی؟!

اینان بر لوح دل نگاشته ‏اند که «علی علیه‏السلام با حق است و حق با علی علیه‏السلام است.» این باوردارانِ آگاه، به بصیرت، «شهود» کرده‏اند که «امیر»شان کیست و نشانه جانشینش چیست.حقیقتی را که در نگاه تو آشکار بود، در آینه چشمان مرتضی به تماشا گرفته ‏اند. چنین است که خنّاس شک و تردید را به ایمانشان دسترس نیست؛ به شمار اندکند، امّا به حق باوری بسیار.

درود بر تو ای پیام آور راستی، که آن‏چه شرط بلاغ بود، به جای آوردی و هرچه آزار روزگار، بر خود هموار کردی!درود بر تو که خُلق عظیمت، مکارم اخلاق را به تمامت رساند!

زیان کارند آنان‏که بر میراث تو، بر کتاب وحی و عترت پاکت، ستم روا داشتند و فرجام نیک، از آن پرهیزکاران است.




نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها :
سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
این زیارت نامه در روز جمعه و هنگام صبح خوانده می شود .

خصوصیات آن عبارتند از :

1 – این زیارت نامه از ناحیه خود امام زمان (عج) است .

2 – این زیارت نامه توقیعی است که از ناحیه امام زمان (عج) صادر گشته . حضرت می فرمایند : هرگاه خواستید به ما توجه پیدا کنید ، همان گونه که خداوند فرمود بگویید : « سلام علی آل یاسین » (1)

3 – واژه « سلام » 24 مرتبه در این زیارتنامه ذکر شده است .

4 – دوازده بار واژه « حق » و نیز دوازده مرتبه واژه « حجت » مشاهده می شود .

5 – این زیارتنامه ، حاوی ترکیبات زیبا و خلاقانه و تعبیرات دلنشین همراه با القاب متین است که سزاوار مقام ولی اللهی است و نشانگر مقامات و حالات معنوی و روحانی این امام معصوم (ع) است .

6 – در این زیارتنامه خود امام معصوم دلسوزانه به پیروانش می آموزد که چگونه و با چه ترتیبی و با چه ادبی ، با چه القابی و با چه تعبیری او را صدا بزنند و بدین ترتیب زائرانش در حالات معنوی ایشان مهمان می شوند و با مقامات یک ولی خدا آشنا می گردند .

7 – این زیارتنامه مانند دیگر زیارتنامه های شیعیان غنی و پر محتوا و با مضامین بلند و عالی است
ضمنا بسیار معتبر است و می توان گفت خلاصه ای از عقیده هر شیعه در زمان غیبت است و آنچه یک فرد شیعه باید در زمان غیبت بداند در آن آمده است .

8 – در این زیارتنامه ، ابتدا سلام های متعددی با مضامین والا خطاب به امام عصر(عج) توسط خودش آمده و سپس حضرت را برای عقاید قلبی خود از اقرار به همه امامان معصوم(ع) و دیگر عقاید شیعه شاهد می گیرد .

9 - نوع زیارت های رسیده از حضرات معصومین(ع) نسبت به معصوم دیگر صادر شده و حجتی کیفیت زیارت حجت دیگری را بازگو نموده است . اما اینکه حجتی بویژه بگوید :« با من با این جملات سخن بگویید .» این امر از لطایف نوری و ویژگی های زیارت شریفه آل یاسین است .

10 – در این زیارت نامه زائر سالک باید بعد از ادای ادب و سلام به وحدانیت خداوند و حقانیت پیامبر اعظم(ص) شهادت بدهد و نیز بر حقانیت دوازده تن معصوم(ع) تاکید بورزد .

11 – زائر سالک باید به حقانیت مرگ اقرار و اعتراف نماید و مسائل بعدی آن مانند فرشته پرسش و پاسخ دورن قبر ، قیامت ، پل صراط ، و دیگر وعده های الهی را بپذیرد و معترف باشد و همچنین اعلام تولی و تبری نماید .

12 – معیار واقعی برای بدبخت و یا خوشبخت بودن مشخص شده است .

13 – در دعای بعد از زیارت آل یاسین هم پس از صلوات بر پیامبر اعظم(ص) دعاهایی در مورد دعا کننده وجود دارد و نیز صلوات بر حضرت حجت(عج) با القاب مخصوص و بعد دعاهایی در مورد حفظ و فرج و ظهور حضرت و درباره شیعیان آمده است .

14 – در خاتمه این زیارتنامه می گوییم : نفس ما به خداوند و پیامبر اعظم(ص) و امام علی(ع) و دیگر امامان معصوم(ع) مومن است و به امامان بزرگوار بخصوص به حضور امام عصر ، بقیه الله(عج) عرض می کنیم :« نفسمان و جانمان برای یاری کردن شما حاضر و آماده است و دوستی ما با شماست ؛ و برای شماست آن هم خالصانه و بی پیرایه و سرانجام در آخرین حرف و آخرین کلام صلوات می فرستیم .

ما در غم هجر تو، با دیده خونباریم
در عشق و وفاداری، ما شهره بازاریم
تو یوسفی و ما هم، مشتاق خریداریم
در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم



دریافت صوتی زیارت آل یاسین





پی نوشت

م . حسرتی
(1) نجم الثاقب ، ص411





نوع مطلب : امام مهدی(عج)، 
برچسب ها :
پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
الهی هل تسود وجوهاً خرَت ساجده لعظمتک او تخرس السنه نطقت بالثنا علی مجدک و جلالتک او تطبع علی قلوب انطوت علی محبتک...

مهربان! آیا چهره ای را که از ترس هیبت و عظمتت به خاک ندامت و پشیمانی افتاده است و با تمام وجود تمنای گذشت می کند ، به سیاهی و تیره روزی خواهی نشاند؟

لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنیدآیا این چهره را که در برابر آستان کرامت و مهربانیت به سجود افتاده است ، به آتش خواهی افکند؟آیا این کشتی طوفان زده را که به ساحل کرم و بزرگواریت پناه آورده در گرداب تاریکی خواهی افکند؟ و از خود دور خواهی کرد؟

این زمزمه زبان بنده دلشکسته توست که ثنایت می کند.این صدای آشنای انسانی است که به میخانه مهربانی شما در این شب بزرگ که برتر از هزار ماه است و به ذکر جمیل شما روشن گشته پناه آورده است.

مهربان! بنگر زبان ناطق بنده ات را که به کبریای عظیم پروردگار خویش پناه آورده است و به ثنای حضرتتان اشتغال دارد.

مهربان! آیا زبان آنان که در مجد و بزرگواریت ذکر گفتند را در عرصه محشر خاموش میکنی تا ثنایت را نگویند؟ تقدیرشان چطور؟ آیا زبان به زمزمه نشسته ذکر خود را در غربت از خود در انحنای سکوت به آستانه نیستی خواهی برد؟

این دل شکسته و طوفانی که بر ساحل نجات شما در شبی به بزرگی همه ماه های خوب شما بر کشتی عشق و محبت حضرتتان نظاره گر است ، به استغاثه روزگار بپذیر.این قلب بنده روسیاهی است که به عشق تو نشسته است تا به سجده افتد و زبانش به ذکر تو مشغول باشد.

دلم طوفان سبز آن نگاه است
هوای حسرت و باران و آه است

اینک این دل آمده است و پرده های وجودش را از عشق و محبت شما برگرفته است.این دل رویایی به بارگاه با عظمت شما دخیل عشق بسته است تا از تاریکی ها و شیاطین برهد.

اینک آمده است به صد فغان و آه . به امید قبول و استجابتی...

مهربان پروردگارم آیا بپذیرم که دل شکسته عشاق را در آتش می سوزانی؟


الغیاث ای مایه جان الغیاث




م.حسرتی




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
پنجشنبه 12 مرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
باشد. هر چه تو بگویی. اما آخر چشم را خدا برای چه آفریده؟ این پلک‏ها و این مژگان به چه هدفی خلق شده؟ پس تماشا، چه گرهی از ما می‏ گشاید؟

عزیز دلم! از من نخواه که ساده حرف بزنم! از من نخواه، که با زبان مردم زمین تکلم کنم. آخر تو که می‏دانی، تو آن جا بودی و دیدی، آن لحظه که کثیر بن سلمه، نفس نفس زنان از راه رسید. مقابلم ایستاد.لب‏هایش خشکیده بود. چیزی نمانده بود که نگاهش، چشم‏ها را بدرد. ناگاه لبانش را گشود:

یا رسول الله صلی الله علیه و آله! می‏دانی چه دیده‏ ام؟!

گمان کردم جبرئیل بر او نازل شده فکر کردم جام وحی را نوشیده، که چنین عطشناک اشک می ‏ریخت گفتم: آرام باش کثیر! بگو چه اتفاقی افتاده. گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله! حسن... حسن تو را، کنار صخره ‏ی سخت دیدم. دست خود را در سنگی فرو برد و از میان آن، مشتی عسل سفید بیرون آورد.!

نمی ‏دانستم چه کنم. تبسم را بر لب‏هایم بنشانم و به استحکام دستان برادرت لبخند بزنم، یا از سستی ایمان امت خویش اشک بریزم. تو کوچک بودی آن قدر که از تو توقع جواب نبود. اما به چشمان بی‏کرانت خیره ماندم و با صدایی که از حنجره ‏ی تو برمی‏ خاست، گفتم: کثیر! وای بر تو که تعجب می‏کنی؟ آیا انکار می‏کنی قدرت فرزندم را بر این حالات؟!

او سید بزرگی است که میان دو گروه از مسلمانان را اصلاح می‏کند.
او سروری است، که اهل آسمان‏ها در عرش و اهل زمین بر خاک، اطاعتش می‏کنند.... [1] .

اما... اما حسین علیه‏السلام من! دیشب وقتی دوباره به چشمانت نگاه کردم، در آن وسعت خونین، فریادی جاری بود. نه. تو لب نگشودی. تو نگفتی. تو فریاد نزدی، ولی من شنیدم گوش آسمان لرزید. پرده‏ های سکوت گسست.تو لب نگشودی، ولی ما شنیدیم. ما دیدیم که حسین علیه‏ السلام خسته ‏تر از همیشه می‏گرید و نجوا می‏کند:

یا رسول الله صلی الله علیه و آله پس چه شد که اهل زمین حسن علیه ‏السلام تو را انکار کردند؟ چه شد که خاکیان، پیکر خسته‏ ی حسن علیه‏ السلام را در تیررس نیزه ‏های کینه قرار دادند؟ چرا؟

چه بگویم حسینم
لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.؟! چه بگویم؟ گفتن چه سودی دارد؟ مگر شما را نمی‏ شناختند؟ مگر آن شب را سپری نکردند، که تو و برادرت حسن علیه‏السلام در خانه‏ ام بازی می‏ کردید؟ یادت هست؟ آن قدر سرگرم بودیم که شب از نیمه گذشت. حس کردم زهرا علیه السلام چشم انتظارتان است. گفتم: عزیزانم! برخیزید و نزد مادرتان برگردید. و شما بی‏ درنگ به سوی خانه شتافتید. آسمان تاریک‏تر از هر شب بود و شب عمیق ‏تر از همیشه. نگران شدم که مبادا راه را گم کنید. برخاستم تا شما را بدرقه کنم. هنوز به کوچه نرسیده بودم که دیدم فرشتگان، قندیلی از نور، برفراز جاده گرفته‏ اند و به ما روشنایی می‏ بخشند، تا نزد مادر آسمانی‏تان بازگردید. لبخند بود؟ نمی‏دانم، شاید هم، تمام اشتیاق من، از خاک. هر چه بود، همه صدایم را در آغوش بلاغت کشید: سپاس تو را ای خداوندی که اهل بیت علیه‏السلام را گرامی داشتی.... [2].

باور کن نمی‏ فهمم شما چه نیازی به معرفی دارید؟ چه احتیاجی به شناساندن؟! مگر نشنیده ‏اند. بهشت از خدا گله کرد، که: پروردگارا! در من ساکن می‏کنی ناتوان و تهیدستان را؟ و خدا چنین پاسخ داد: راضی نیستی؟ برایت کافی نیست که ارکان تو را زینت داده‏ ام به حسنین علیهم السلام تا همیشه، بهشت مثل تازه عروسی به خود بالید. [3] .

نمی‏دانم، با این زمین پر از نسیان چه بگویم؟ کنار خاطره‏ ها توقف کنم و تنها امروز قصه ‏ی آن شب را تعریف کنم؟ آن شب که من در بستر بیماری بودم و تو با مادر و برادرت به عیادتم آمدی. یادش به خیر! چه شب عجیبی بود خانه ‏ام بوی آسمان گرفته بود. یادت آمد آرام جانم؟! تو خود را به بازوی چپ من آویختی و حسن علیه‏ السلام به بازوی راستم. چه قدر عزیز بودید و دوست داشتنی. بیماری‏ ام را از یاد بردم و در شما غرق شدم. تا آن که مادرتان فرمود: بچه‏ ها! جدتان بیمار است. بهتر است دیگر به خانه برگردیم تا قدری بیاساید.

تو نمکین‏ تر از حسن علیه ‏السلام و حسن علیه‏ السلام شیرین‏ تر از تو. خود را در آغوش من رها کردید و با التماس به مادر گفتید، ما به خانه نمی‏ آییم. ما پیش پدر می‏ مانیم. آه! حالا می‏ فهمم، چه قدر دلم برای آن روزها تنگ شده برای جنب و جوش‏ها، شور و شوق‏ها. بازی‏های ساده و صمیمی شما. مادرتان رفت. شما کنار من آن قدر سکوت کردید تا خوابتان برد، آرام و شیرین. چیزی نگذشت، که بیدار شدید و مرا در حال خواب دیدید. بلند شدید و از عایشه، سراغ مادرتان را گرفتید. از خانه بیرون زدید. چرا که تنها فرزندان فاطمه نبودید، که عاشقان او نیز بودید.

آسمان غرید و رعد و برق به چشم آمد نگران و پریشان دست یکدیگر را گرفتید. به سوی حدیقه‏ ی بنی‏ النجار دویدید. آسمان ناآرام بود که به حدیقه رسیدید. نشستید. آسمان هم‏چنان رعد و برق می‏ کاشت. دست در گردن یکدیگر، مثل دو کبوتر بچه در آغوش هم، زیر آسمان طوفانی به خواب رفتید. نمی‏دانم چه شد. در آتش تب می ‏سوختم، که با صدای رعد از خواب پریدم. بازوانم کنار بالش بود، و شما دو مهمان شیرین حضور نداشتید. سراغتان را گرفتم دلم آرام نمی‏ گرفت. باران شدیدتر شد. به دنبال شما تا منزل فاطمه‏ ام علیه السلام رفتم. زهرا پریشان شد. دلم لرزید. خدای من نیمه شب است و طوفان در راه و باران جاری و دو کودک، خواب ‏آلود. مادرتان نگران‏ تر از پیش بی‏قراری می‏ کرد. دست‏هایم در آسمان جاری شد:

خداوندا! حسنین من از خانه بیرون رفته‏ اند، تو از جانب من، وکیل آنان باش. نفهمیدم چه شد. ناگهان نوری برخاست. من و زهرایم علیه االسلام، در سایه‏ ی نور آمدیم تا به حدیقه رسیدیم. ابرها متراکم گشت و باران شدت یافت. شما را دیدیم زیر آسمان خوابیده بودید اما قطره‏ای باران بر شما نمی ‏ریخت. نگاه کردم. ماری، با موهای درشت نیستانی و با دو بال وسیع، بر فراز سرتان ایستاده بود. بالی بر سر تو گسترانیده بود و بال دیگر را بر سر حسن علیه‏ السلام. تا رسیدیم، به احترام ما برخاست. به سویم آمد. نگاه کرد و گفت: خدایا! تو را شاهد می‏گیرم و فرشتگانت را، که من شیر بچه‏ های رسولت را حفظ کردم و به او سپردم.

گفتم: تو کیستی؟

نگاهی کرد و با متانت شگفتی گفت: من از سوی جن نصیبین آمده‏ ام. جماعتی از بنی‏ ملیح، آیاتی را فراموش کرده ‏اند. مرا به سوی تو فرستاده‏ اند. این جا، که آمدم ندایی به من رسید، «ای مار! حسنین علیه‏السلام شیر بچه‏ های پیامبرند. آنان را از حوادث شب و روز حفظ کن!» و من چنین کردم.شما را تماشا کردم. چه قدر آرام خوابیده بودید و پشت سرتان، چه بازی‏ های عجیب و غریبی آفریده می‏ شد! قرآن را به او تلقین کردم. اجازه ‏ی رخصت گرفت و رفت. من حسن علیه ‏السلام را بر شانه ‏ی راست و تو را بر شانه‏ ی چپ سوار کردم. پدرتان علی علیه‏ السلام همراه با برخی صحابه از راه رسید.

گفتند، یا رسول الله صلی الله علیه و آله! یکی را به ما بدهید. شما حال مساعدی ندارید! گفتم: خدا کلامتان را شنید و مقامتان را حفظ خواهد نمود. هر دو بیدار شدید - گفتم: حسنم! می‏خواهی بر دوش پدر بروی؟ حسن علیه‏ السلام، - عصاره‏ ی وحی - چنان با ملاحت، با همان خواب‏ آلودگی سخن گفت، که تمام هستی‏ ام پر از شور شد، به خدا، فقط نشستن روی دوش تو را دوست دارم لبخند بر چشمان علی علیه ‏السلام به سجده نشسته بود، که همین سؤال را از تو کردم. در حسن علیه‏ السلام! چنین پاسخ دادی: من هم آن چه حسن علیه‏ السلام گفت.[4] 

تو را چه شد؟ چه شد حسین علیه ‏السلام من! از نام برادر می‏گریی یا از واژه‏ ی امتداد؟
حسن علیه‏ السلام راست می‏گویی. حق با توست. حسن علیه‏ السلام، چه واقعیت غریبی! و چه حقیقت نهانی است. حسن علیه‏ السلام. حسین علیه‏ السلام. شمیم آسمانی در این دو واژه، این دو اسم الهی، نهفته است. نمی ‏پرسی این نام از کجا متولد شده؟ قرآن را ورق بزن! نه... منظورم قرآن ناطق است. خود را مرور کن. حسن علیه ‏السلام را می ‏خوانی، با موسیقی غریب سکوت. حسن علیه ‏السلام به دنیا - که نه - دنیا حسن‏ دار شد، روزها گذشت و او را به نامی صدا نکردند. مادرت از علی علیه‏ السلام نامی طلبید و او فرمود: در این باره، از رسول خدا علیه‏ السلام، پیشی نمی‏گیرم.من از سفر آمده بودم. برادر کوچک و شیرینت را نزد من آوردند. اما خورشید میان قنداقه ‏ی زرد؟! بر دل فرشتگان نمی‏ نشست، که حسن علیه‏ السلام، این پاکی محض، این نور مطلق را میان قنداق زرد تماشا کنند. گفتم: کودک مرا در پارچه‏ ی سفید بپیچید!

آن گاه پدرت از من نامی تقاضا کرد. گفتم: در این مورد، از پروردگارش سبقت نمی‏ جویم.جبرئیل که اشتیاق و انتظار ملائک را تاب نمی‏ آورد، به سویم شتافت: علی علیه ‏السلام برای تو، به منزله‏ ی هارون است برای موسی. پس نام فرزندش، هم نام پسر هارون باشد.

گفتم: ای جبرئیل! نام فرزند هارون چه بود؟

فرمود: شبیر و شبر.

گفتم: ولی، زبان ما عربی است.

لبخند زد: ای رسول الله صلی الله علیه و آله! نامش را حسن بگذار!.

این گونه بود که برای اولین بار، نام حسن بر لبان جبرئیل نازل شد. [5] .

صلی الله و علیک یا حسن بن علی (ع)




پی نوشت:

*م.حسرتی -م.زارع
1 - ناسخ التواریخ، امام حسن مجتبی (ع)

2 - تاریخ چهادره معصوم ، ص 388
3 -همان ،ص 389
4 - ناسخ التواریخ، امام حسن مجتبی (ع) ص 149
5 - منتهی الامال ص 411




نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
شبی از بین شب بوها

تو را از بی نهایت

من، صدا کردم

تو را تا انتهای خواهش نرگس

برای خواب پیچک ها صدا کردم

شبی دراین کشاکش ها دعا کردم

برای درد زورق های سیلی خوردة دریا

برای قلب محزونی که با تاریکی و سرما

میان پنجة طوفان گرفتار بلاها شد،

من دعا کردم برای سوی چشمانت

برای دستِ محرومت ، برای آن لب تشنه

برای بی کسی هایت

همین امشب دعا کردم

سکوتِ لحظه های مبهم

این کوچه را بشکن

برای خواهش چشمان تب دارم

بیا امشب دعایم کن

بیا با من همین امشب دعایی کن




م. حسرتی




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
بی کسی و تنهایی را که تا مغز استخوان حس کردی بگو!

نه آنکه فکر کنی فقط باید شیعه باشی تا سوخته این معنا گردی و باید شیعه باشی تا این بی کسی را بفهمی ..نه!

مگر نمی بینی عالم پُر گشته از ظلمت و سیاهی ؛ و جنود ابلیس است که مرکب می راند و تجهیزات مهیا می کند و مستضعفین عالمند که مورد ظلم واقع می شوند و دادرسی نمی یابند و آنگاه است که به یاد گفتار هزاران پیامبر راستگو و امین می افتند که وعده فرج داده اند مظلومان عالم را ...

دلت در این معنا سوخت بگو تا با تو از تعبیر آب و آفتاب و روشنی بگویم ...بگذار که واژگان کربلا شده برای یکبار تعبیر گردند ...

گمان می کردم آفتاب می تابد بر خوبان ..
گمان می کردم آب فقط در بالای بلندای ستیغ صبح یافت می شود ..
گمان می کردم روشنایی فقط در دستهای خواهش قنوت هدیه داده می شود ...
گمان می کردم منجی عالم ، مهدی ، فقط و فقط در سرداب مقدس یاد بهترین های عالم را می کند و محبتش مختصّ سید بحرالعلوم و سید بن طاووس هاست و شب و روزش در صحرا و دور دست های ناشناخته می گذرد . گمان می کردم رسیدن به نجات تنها و تنها رسیدن به دوران ظهور است و ما که نمی رسیم ، هرگز نجات نخواهیم یافت !

و در این بین ، تعبیر واژگان کربلا برایم نامفهوم می شد و تفسیری برای قیام امام خمینی(ره) و اصحاب آخرالزمانی اباعبدالله (ع) در ذهن نمی یافتم...در این معادله ، خداوند حکیم برای دنیا و ساکنانش تدبیری اندیشیده بود و پایان خوبی مقدر کرده بود اما ما که به آن روزگاران نمی رسیدیم چه بهره ای از این تدبیر و پایان داشتیم؟

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.فلسفه های عالم مستاصلم می کرد و آخرالزمان برایم معادله هزار مجهولی می گشت که هرکدام را جوابی می یافتم ، پرسشی دیگر خود را می نمود و متحیرترم می کرد...روزی به تعبیر واژگان کربلا رسیدم و دیدم اگر فرمود «کل یوم عاشورا و کلّ ارض کربلا » و عاشورا جاودانه ماند و تمام لحظات عالم را متعلق به خویش کرد و تمام زمین شد و زمین را قطعه ای از خویش نمود ، از آن جهت است که کربلا ، حضور امام علیه السلام بود و عاشورا ، بصیرت انسانی که خواست خویش را برای همیشه تاریخ از ظلمات چندگانه زمین برهاند و به ملکوت خداوندی بپیوندد.

آری ...کربلا تعبیر در حضور خلیفه الهی داشت و عاشورا ، تعبیر در بصیرت و شناخت انسانی که باید محقق می کرد معنای انسان را ..

و دیدم آب ، که در تمام روضه های عمرم آن را هم ردیف عناصر کربلا شنیده بودم ، همه معنای کربلاست..

و دیدم آب ، که امام(ع)تشنه آن بود ، لبیک انسان گم گشته و راه گم کرده بود به امام تا نجات یابد و به غایت هدف آفرینش برسد.

و دیدم آب ، عطش انسان گمراهی بود که هبوط او را از موطن اصلی اش دور کرده بود.

و دیدم آب ، در دست امام علیه السلام بود در ظهر عاشورا و اگر از سوز جگر فریاد می زد « هل من ناصر ینصرنی» و می گفت «تشنه ام» تشنه سیراب کردن انسان بود و مگر نه اینکه جد اعلایش هم او بود که خدایتعالی در وصفش فرمود : «لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رئوف رحیم» و امام علیه السلام نیز چونان جد اعلایش ، آن سان مشتاق هدایت انسانها بود که در واپسین لحظات قتلگاه دعا می کرد آنان را که رو در رویش شمشیرها از نیام کشیده بودند و جسارتها کرده بودند و دلش را بارها داغدار بهترین های عالم نموده بودند..

و امام خود آب بود و آب ،خود امام بود که باید درک می شد و شد کربلا.. و مهدی موعود ارواحنا له الفدا همان آب است ...آبی که بئر معطله گشته است در اثر عدم درک حضورش و عجبا از ما و عقلهای غافل ما که در طلب ظهور اوییم اما از حضورش غافلیم ، تو گویی که یکسره از یاد برده ایم امام علیه السلام حضور حی و حاضری است که « بیمنه رزق الوری » و تو گویی فراموش کرده ایم مهدی (عج) دست قدرتمند الله است که مدیریت می کند عالمین را ..و آنگاه بود که تعبیر واژگان آب و خورشید و خون و خاکستر آتشم زد ...

و تو گمان نکن تعبیر خورشید فقط همان معنای ظاهری بود که می دانستی ..خورشید را تو راس بر فراز نیزه بدان که حضورش آرام می کرد طوفان بپاخاسته ذرات عالم را .. خورشید را تو راس در میان تشت زر بدان که ... و یا تعبیر خود مهدی موعود ارواحنا له الفدا که « کیفیت انتفاع از من در دوران غیبتم همچون بهره بردن از خورشید است زمانی که ابرها آنرا پوشیده باشند ».

و همین قدر بدان که خورشید که تعبیرش حضور مهدی (عج) است هرگز نور و حرارت و روشنایی اش را از هیچ ذره ای دریغ نمی کند و می تابد بر خوب و بد یکسان ... و آنگاه بود که دیدم عمری در اشتباه بودم و گمان می کردم آفتاب می تابد بر خوبان ..

دیدم که حضور اوست نفس های قدسی پیر جمارانی ..

دیدم که حضور اوست در کلام های روشنی بخش ولایت فقیه در بزنگاه و غوغای فتنه ها آنگاه که فریاد بکشد و نهیب بزند و ما راه گم کردگان را دعوت به بصیرت کند تا به یاد بیاوریم موسی از طور بر خواهد گشت ..

دیدم که حضور اوست در همین کوچه ها و خیابان ها و شهرها و روستاها آنگاه که مضطرّی بخواندش و برای او اصلا مهم نباشد که آن مضطرّ شیعه است یا نه ..

دیدم که حضور اوست وقتی در نداری و مصیبت و تنگنا می خوانی اش و به لحظه نمی رسد جواب دادنش و گشوده شدن گرهت ...

دیدم که حضور اوست جاری در اشکهای تمام مستضعفان عالم که از سیاهی و واژگونی عالم به ستوه آمده اند..

دیدم که حضور اوست تماشایی در تلاقی اشکها و لبخندهای مادران و پدران شهدا ..

دیدم حضور اوست ... همین جا ... همین لحظه ..

دیدم حضور اوست همین آب که من و تو تشنه آنیم ..

دیدم که تمام عالم حضور اوست ...

و این ظلم بزرگی است اگر بپنداریم تا نیاید ، نیست..

و این جفاست در حق او اگر گمان کنیم در بین ما نیست و در جایی که نمی دانم کجاست در دور دستها و از حال ما بی خبر است ، حال آنکه خود او فرمود « حضور اوست جاری در تمام لحظات ..»

و چگونه ایم در حضور او ... که چه بسیار بگذرد نیمه شعبانها و هیچ بهره ای نباشد ما را از این آب ناب ..نیمه شعبان ، تعبیر آبی است که تشنه آنیم . من و تو و شاید آقا عجل الله فرجه ..




م.حسرتی




نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها :
وجود مقدس حضرت بقیة‏الله ‏الاعظم در معارف به عنوان «خونخواه كشته كربلا» (1) شناخته شده و شیعیان همراهى با آن امام منصور براى گرفتن انتقام خون حسین(ع)و یارانش را یكى از آرزوهاى بزرگ خود مى ‏دانند، (2) تا جایى كه در هر عاشورا به یكدیگر اینگونه سر سلامتى مى‏ دهند:

«اعظم ‏الله اجورنا بمصابنا بالحسین(ع) و جعلنا و ایاكم من‏الطالبین بثاره مع ولیه‏ الامام ‏المهدى من آل محمد:» (3) خداوند پاداش ما را در عزاى مصیبت ‏حسین(ع) بزرگ گرداند و او شما را از جمله كسانى كه به همراه ولى ‏اش امام مهدى از آل محمد: به خونخواهى او برمى‏ خیزند قرار دهد.

در یك كلام نام حسین(ع) و مهدى(ع) براى شیعیان یادآور یك حكایت ناتمام است، حكایتى كه آغازگر آن حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و پایان بخش آن حضرت بقیة‏الله‏ الاعظم (ع) است.در هر حال از آنجا كه در اذهان شیعیان این دو وجود مقدس از قرابت و ارتباطى جدایى‏ ناپذیر برخوردارند. از همین رو مناسب دیدیم كه در ایام عزاى سرور آزادگان به بخشى از معارف ارزشمندى كه از آن حضرت در ارتباط با فرزند ارجمندش حضرت مهدى(ع)رسیده است اشاره كنیم:

1. نسب حضرت مهدى(عج)
حضرت اباعبدالله ‏الحسین(ع)در روایتهاى متعددى به این موضوع كه حضرت مهدى(عج) از فرزندان و نوادگان ایشان است اشاره كرده ‏اند كه از جمله آنها روایتى است كه در زیر آمده است:

«دخلت على جدى رسول ‏الله (ص)فاجلسنى على ‏فخذه و قال‏لى: ان‏الله ‏اختار من صلبك یا حسین تسعة ائمة، تاسعهم قائمهم، و كلهم فى‏الفضل والمنزلة عندالله سواء» (4) بر جدم رسول خدا، كه درود و سلام خدا بر او باد، وارد شدم، پس ایشان مرا بر زانوى خود نشانده و فرمود: اى حسین! خداوند از نسل تو نه امام را برگزیده است كه نهمین نفر از ایشان قیام‏كننده آنهاست و همه آنان در پیشگاه خداوند از نظر فضیلت و جایگاه برابر هستند.

این موضوع كه قائم آل محمد(ص) از نسل حسین(ع) و نهمین نواده اوست در روایات بسیارى ، كه از طریق شیعه و اهل سنت روایت‏ شده، آمده است و هر گونه شك و تردید نسبت‏ به نام و نشان و مشخصات موعود آخرالزمان وآخرین ذخیره الهى را برطرف مى ‏سازد.

«دخلت‏ على ‏النبى (ص) فاذا الحسین على فخذه و هو یقبل عینیه وفاه و یقول: انت‏سیدابن سیدانت، امام‏ ابن ‏امام، نت‏حجة‏ابن حجة، ابوحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم.» (5)

بر پیامبر خدا وارد شدم و دیدم كه آن حضرت در حالى كه حسین را بر زانوى خود نشانده بر چشمها و دهان او بوسه مى‏ زند و مى ‏فرماید: تو آقایى فرزند آقایى ، تو امامى فرزند امامى، تو حجتى فرزند حجتى ، تو پدر حجتهاى نه‏ گانه ‏اى، از نسل تو نهمین حجت و قیام‏ كننده آنان بر خواهد خاست.

2. عدالت‏ گسترى مهدى(عج)
عدالت و تشكیل جامعه ‏اى بر اساس عدل از آرمانهاى همیشگى بشر بوده و در طول هزاران سالى كه از زندگى انسان بر كره خاك مى ‏گذرد و صدها و هزاران نفر در پى تحقق این آرمان، بشریت‏ خسته از ظلم و ستم را به دنبال خود كشیده‏ اند، اما جز در مقاطع كوتاهى از زندگى بشر و آن هم در سرزمین هاى محدود هرگز این آرمان بدرستى تحقق نیافته و هنوز هم عدالت آرزویى دست نیافتنى براى انسان عصر حاضر است.با توجه به همین موضوع در روایت هایى كه از پیامبر اكرم(ص) و امامان معصوم شیعه: وارد شده، گسترش عدالت و از بین بردن ظلم را یكى از بزرگترین رسالتهاى امام مهدى(ع) بر شمرده و تحقق عدالت واقعى را تنها در سایه حكومت او امكان‏ پذیر دانسته ‏اند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : امام مهدی(عج)، 
برچسب ها :
جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
هیچ کس نمی‏ داند آغاز اقیانوس از کجاست و پایانش تا کجا؟

آغاز تو را اما همه دیدند که در دست‏های زنی، از پس دیوارهای کعبه بیرون آمدی و لبخند زدی؛ دیوارهایی که پیش پای خورشید شکاف برداشت، تا روزگار معصوم عدالت آغاز شود؛ تا آفتاب، قدم بر خاک بگذارد.

شکاف‏ های تاریخ، چه عجیب ‏اند! تاریخ، شکاف‏های مقدس خود را از یاد نخواهد برد؛ چه آنجا که عصای معجزه، دریا را شکافت، چه آنجا که یُمن قدوم نوزاد بلندبالایی، دیوارهای بیت العتیق را و چه آنجا که سال‏های بعد، همان مولود معصوم، درهیئت سجده‏ ای مهربان، با لب‏های پرهیز رمضان، با فرق شکافته، خطبه رستگاری خواند و محراب خونین را به لرزه افکند.

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.امیر نخلستان‏های نیمه ‏شب، امیر گریه‏ های سر در چاه، متولد شد تا بذر عدالت را با دست‏های خویش، در خاک ستم ‏پیشه بیفشاند.کوفه بی‏ مروّتی، کوفه گرسنگی یتیمان و بی ‏تکیه‏ گاهی بیوه ‏زنان، کوفه تزویر و ظلم، از ابتدای تاریخ، چشم به راه او بود و خواب او را می‏دید. مدینه، این کوچه پس ‏کوچه سال‏های جوانی، روزهای نفس کشیدن در جوار رسول‏ (ص) و مهر ورزیدن به ریحانه پیغمبر، سرنوشت ناگزیر او بود.

کودک بزرگ ؛ مرد مردستان ؛ امیر دلاور! سلام بر تو.

چه مبارکند لحظه ‏هایی که حول میلاد تو، خجسته می‏ شوند!

خوش به حال روزگاری که تو را در خویش دارد!

دست‏هایت، آتیه ذوالفقارند و نفس‏های امروزت، خطبه‏ های بلیغ فردای امامت.

محمدِ امین، شادی خود را نمی ‏تواند پنهان نگاه دارد. نگاه کن که به شکرانه ولادت تو، چگونه به سمت و سوی ملکوت، لبخند می‏زند و خدا را سپاس می‏گوید.

درختان غزل، پیراهنی از تصنیف پوشیده‏ اند.

چهره پروانه‏ های احساس، گل انداخته است. بوی عشق همه جا را متبرک کرده است. عقربه ‏ها، به مهمانی خنده رفته‏ اند .اینک، «رجب»، ماه بشارت است و سرشار از فضایل الماس‏گون.

امروز، پنجره‏ هایی رو به بی‏کران احدیت باز می ‏شود و دریاها، صف‏ به ‏صف،جام ‏وصل‏ می‏ نوشند.

دست‏های نیازمندان، آستانی می‏ یابند لبریز از استجابت .

همه آن‏چنان سپید شده ‏اند که از رنگ طلوع هم پیشی گرفته ‏اند.

امروز، چشمه ‏های ازلی، در مصراع نگاه شاهدان تقّرب جاری است.

روز اهدای عشق همیشگی به زمین است. با یک گل، بهار می ‏آید و سرسبزی فراگیر می‏ شود.

منظومه‏ های روح‏نواز شاعران، چه به موقع رسیده‏ اند ؛ با تن‏پوشی از تصنیف! دل را بردار تا هرچه سریع‏تر، خود را به هلهله کائنات و جشنی که برپا شده است برسانیم.




نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها :
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
شب داشت به نیمه می‌رسید. نسیم خنکی از لابه لای شاخ و برگ درختان داخل قصر می‌وزید. دور تا دور سالن سرباز‌ها آماده باش ایستاده بودند و از اطراف مراقب متوکل عباسی بودند.

گاه با خنده‌های متوکل می‌خندیدند و گاه به یاد زن و فرزندانشان می‌افتادند و بی‌حوصله سر به زیر می‌انداختند. گوشه سالن نزدیک تخت سلطنتی، سرباز، منتظر لحظه‌ای بود که وزیر سرش کمی خلوت شود. کار در قصر را دوست نداشت. اگر وضع مالی‌اش کمی بهتر بود، یک لحظه هم آنجا نمی‌ماند. به خود قول داده بود تا اگر حال کودک بیمارش کمی بهتر شود، در آن شهر دیگر نماند.

برای دیدن اندازه اصلی لطفا بر روی عکس کلیک کنید.جسمش در قصر بود و دلش پیش خانواده‌اش. وزیر در حال و هوای دیگری بود. متوکل جشن بزرگی ترتیب داده بود و مهمان‌های زیادی دعوت کرده بود که هیچ کدام هم قصد رفتن نداشتند. تازه مهمان‌ها جمع شده بودند و پایکوبی و رقصشان تازه شروع شده بود. متوکل تکیه داده بود به تخت سلطنتی و بطری شراب در دستانش خودنمایی می‌کرد.قصر شلوغ بود سر و صدای مجلس به گوش می‌رسید. هر کس برای خوشحالی متوکل کاری می‌کرد . متوکل دستش را زیر سرش گذاشته بود و با وزیرش پچ پچ می‌کرد. ذهنش جای دیگری بود. متوکل جرعه‌ای شراب خورد و در حال آروق زدن، نگاهش را به چهره وزیر خیره کرد: هر چه این جمع شادی بیشتر می‌کند، من غصه‌ام بیشتر می‌شود.

وزیر سر به حالت تعظیم پایین برد: جانم به قربانت، غصه شما درمان دارد، فقط باید بیندیشیم ببینیم چه کار می‌توان کرد تا علی بن محمد را بین مردم کوچک کنیم و مردم بفهمند او برای ما ارزشی ندارد و ما هراسی از او نداریم.متوکل دستی به ریش‌ بلندش کشید و اندکی به فکر فرو رفت: آری، درست می‌گویی. اگر ما بتوانیم او را نزد خود آوریم و او را تحقیر کنیم، همه می‌فهمند که او هیچ قدرتی ندارد و با این فکر پایه حکومتم محکم‌تر می‌شود. آفرین وزیر، آفرین بر هوش و ذکاوت تو!

برق شادی در چشمان متوکل می‌درخشید و با خوشحالی از جایش نیم‌خیز ‌شد. در یک لحظه نگاهش به مهمان‌ها ‌افتاد؛ مهمان‌هایی که از شهرهای دور و نزدیک به آنجا آمده بودند. متوکل سر به سوی سربازی که کنارشان ایستاده بود، بر‌گرداند: هر چه زودتر می‌روی به خانه
علی بن محمد و او را به اینجا می‌آوری. اگر از آمدن امتناع کرد با زور او را پیش من آورید.

دل سرباز لحظه‌ای از زدن باز می‌ماند. رو به وزیر می‌کند. آهسته لب‌هایش می‌جنبد: والا حضرت! جانم به قربانت، من مدتی است منتظرم تا صحبت شما با خلیفه بزرگ به اتمام برسد تا عرض کوچکی خدمتتان داشته باشم.وزیر بدون توجه به سرباز نگهبان، در حالی که نگاه از متوکل بر می‌دارد، زیر لب می‌گوید: اول شما اطاعت امر کنید و
علی بن محمد را به اینجا بیاورید، سپس به خواسته‌ات گوش می‌سپارم.

صدای سرباز به لرزه می‌افتد: آخر کودکم بیمار است و حال ندارد. مادرش پیغام فرستاده که هر چه زودتر به منزل بروم تا او را به طبیب برسانم. وزیر صدایش را بلند می‌کند: هر چه زودتر به دستور عمل کن...


ادامه مطلب


نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها :

( کل صفحات : 17 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
هوای دل



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...
کتابنامه

کتاب «مهدیان دروغین» تألیف حجت‌الاسلام رسول جعفریان منتشر و روانه بازار شد. دانشیار دانشگاه تهران در این کتاب به تقسیم حوزه‌های مختلف جغرافیایی دنیای اسلام پرداخته و مهدیان دروغین در مناطق و دوره‌های مختلف تاریخ را معرفی کرده است.

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟







دیگر امکانات



این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید: