تبلیغات
آفتاب پنهان - بوی غربت
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
پیوندهای روزانه
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
پنجشنبه 12 مرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
باشد. هر چه تو بگویی. اما آخر چشم را خدا برای چه آفریده؟ این پلک‏ها و این مژگان به چه هدفی خلق شده؟ پس تماشا، چه گرهی از ما می‏ گشاید؟

عزیز دلم! از من نخواه که ساده حرف بزنم! از من نخواه، که با زبان مردم زمین تکلم کنم. آخر تو که می‏دانی، تو آن جا بودی و دیدی، آن لحظه که کثیر بن سلمه، نفس نفس زنان از راه رسید. مقابلم ایستاد.لب‏هایش خشکیده بود. چیزی نمانده بود که نگاهش، چشم‏ها را بدرد. ناگاه لبانش را گشود:

یا رسول الله صلی الله علیه و آله! می‏دانی چه دیده‏ ام؟!

گمان کردم جبرئیل بر او نازل شده فکر کردم جام وحی را نوشیده، که چنین عطشناک اشک می ‏ریخت گفتم: آرام باش کثیر! بگو چه اتفاقی افتاده. گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله! حسن... حسن تو را، کنار صخره ‏ی سخت دیدم. دست خود را در سنگی فرو برد و از میان آن، مشتی عسل سفید بیرون آورد.!

نمی ‏دانستم چه کنم. تبسم را بر لب‏هایم بنشانم و به استحکام دستان برادرت لبخند بزنم، یا از سستی ایمان امت خویش اشک بریزم. تو کوچک بودی آن قدر که از تو توقع جواب نبود. اما به چشمان بی‏کرانت خیره ماندم و با صدایی که از حنجره ‏ی تو برمی‏ خاست، گفتم: کثیر! وای بر تو که تعجب می‏کنی؟ آیا انکار می‏کنی قدرت فرزندم را بر این حالات؟!

او سید بزرگی است که میان دو گروه از مسلمانان را اصلاح می‏کند.
او سروری است، که اهل آسمان‏ها در عرش و اهل زمین بر خاک، اطاعتش می‏کنند.... [1] .

اما... اما حسین علیه‏السلام من! دیشب وقتی دوباره به چشمانت نگاه کردم، در آن وسعت خونین، فریادی جاری بود. نه. تو لب نگشودی. تو نگفتی. تو فریاد نزدی، ولی من شنیدم گوش آسمان لرزید. پرده‏ های سکوت گسست.تو لب نگشودی، ولی ما شنیدیم. ما دیدیم که حسین علیه‏ السلام خسته ‏تر از همیشه می‏گرید و نجوا می‏کند:

یا رسول الله صلی الله علیه و آله پس چه شد که اهل زمین حسن علیه ‏السلام تو را انکار کردند؟ چه شد که خاکیان، پیکر خسته‏ ی حسن علیه‏ السلام را در تیررس نیزه ‏های کینه قرار دادند؟ چرا؟

چه بگویم حسینم
لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.؟! چه بگویم؟ گفتن چه سودی دارد؟ مگر شما را نمی‏ شناختند؟ مگر آن شب را سپری نکردند، که تو و برادرت حسن علیه‏السلام در خانه‏ ام بازی می‏ کردید؟ یادت هست؟ آن قدر سرگرم بودیم که شب از نیمه گذشت. حس کردم زهرا علیه السلام چشم انتظارتان است. گفتم: عزیزانم! برخیزید و نزد مادرتان برگردید. و شما بی‏ درنگ به سوی خانه شتافتید. آسمان تاریک‏تر از هر شب بود و شب عمیق ‏تر از همیشه. نگران شدم که مبادا راه را گم کنید. برخاستم تا شما را بدرقه کنم. هنوز به کوچه نرسیده بودم که دیدم فرشتگان، قندیلی از نور، برفراز جاده گرفته‏ اند و به ما روشنایی می‏ بخشند، تا نزد مادر آسمانی‏تان بازگردید. لبخند بود؟ نمی‏دانم، شاید هم، تمام اشتیاق من، از خاک. هر چه بود، همه صدایم را در آغوش بلاغت کشید: سپاس تو را ای خداوندی که اهل بیت علیه‏السلام را گرامی داشتی.... [2].

باور کن نمی‏ فهمم شما چه نیازی به معرفی دارید؟ چه احتیاجی به شناساندن؟! مگر نشنیده ‏اند. بهشت از خدا گله کرد، که: پروردگارا! در من ساکن می‏کنی ناتوان و تهیدستان را؟ و خدا چنین پاسخ داد: راضی نیستی؟ برایت کافی نیست که ارکان تو را زینت داده‏ ام به حسنین علیهم السلام تا همیشه، بهشت مثل تازه عروسی به خود بالید. [3] .

نمی‏دانم، با این زمین پر از نسیان چه بگویم؟ کنار خاطره‏ ها توقف کنم و تنها امروز قصه ‏ی آن شب را تعریف کنم؟ آن شب که من در بستر بیماری بودم و تو با مادر و برادرت به عیادتم آمدی. یادش به خیر! چه شب عجیبی بود خانه ‏ام بوی آسمان گرفته بود. یادت آمد آرام جانم؟! تو خود را به بازوی چپ من آویختی و حسن علیه‏ السلام به بازوی راستم. چه قدر عزیز بودید و دوست داشتنی. بیماری‏ ام را از یاد بردم و در شما غرق شدم. تا آن که مادرتان فرمود: بچه‏ ها! جدتان بیمار است. بهتر است دیگر به خانه برگردیم تا قدری بیاساید.

تو نمکین‏ تر از حسن علیه ‏السلام و حسن علیه‏ السلام شیرین‏ تر از تو. خود را در آغوش من رها کردید و با التماس به مادر گفتید، ما به خانه نمی‏ آییم. ما پیش پدر می‏ مانیم. آه! حالا می‏ فهمم، چه قدر دلم برای آن روزها تنگ شده برای جنب و جوش‏ها، شور و شوق‏ها. بازی‏های ساده و صمیمی شما. مادرتان رفت. شما کنار من آن قدر سکوت کردید تا خوابتان برد، آرام و شیرین. چیزی نگذشت، که بیدار شدید و مرا در حال خواب دیدید. بلند شدید و از عایشه، سراغ مادرتان را گرفتید. از خانه بیرون زدید. چرا که تنها فرزندان فاطمه نبودید، که عاشقان او نیز بودید.

آسمان غرید و رعد و برق به چشم آمد نگران و پریشان دست یکدیگر را گرفتید. به سوی حدیقه‏ ی بنی‏ النجار دویدید. آسمان ناآرام بود که به حدیقه رسیدید. نشستید. آسمان هم‏چنان رعد و برق می‏ کاشت. دست در گردن یکدیگر، مثل دو کبوتر بچه در آغوش هم، زیر آسمان طوفانی به خواب رفتید. نمی‏دانم چه شد. در آتش تب می ‏سوختم، که با صدای رعد از خواب پریدم. بازوانم کنار بالش بود، و شما دو مهمان شیرین حضور نداشتید. سراغتان را گرفتم دلم آرام نمی‏ گرفت. باران شدیدتر شد. به دنبال شما تا منزل فاطمه‏ ام علیه السلام رفتم. زهرا پریشان شد. دلم لرزید. خدای من نیمه شب است و طوفان در راه و باران جاری و دو کودک، خواب ‏آلود. مادرتان نگران‏ تر از پیش بی‏قراری می‏ کرد. دست‏هایم در آسمان جاری شد:

خداوندا! حسنین من از خانه بیرون رفته‏ اند، تو از جانب من، وکیل آنان باش. نفهمیدم چه شد. ناگهان نوری برخاست. من و زهرایم علیه االسلام، در سایه‏ ی نور آمدیم تا به حدیقه رسیدیم. ابرها متراکم گشت و باران شدت یافت. شما را دیدیم زیر آسمان خوابیده بودید اما قطره‏ای باران بر شما نمی ‏ریخت. نگاه کردم. ماری، با موهای درشت نیستانی و با دو بال وسیع، بر فراز سرتان ایستاده بود. بالی بر سر تو گسترانیده بود و بال دیگر را بر سر حسن علیه‏ السلام. تا رسیدیم، به احترام ما برخاست. به سویم آمد. نگاه کرد و گفت: خدایا! تو را شاهد می‏گیرم و فرشتگانت را، که من شیر بچه‏ های رسولت را حفظ کردم و به او سپردم.

گفتم: تو کیستی؟

نگاهی کرد و با متانت شگفتی گفت: من از سوی جن نصیبین آمده‏ ام. جماعتی از بنی‏ ملیح، آیاتی را فراموش کرده ‏اند. مرا به سوی تو فرستاده‏ اند. این جا، که آمدم ندایی به من رسید، «ای مار! حسنین علیه‏السلام شیر بچه‏ های پیامبرند. آنان را از حوادث شب و روز حفظ کن!» و من چنین کردم.شما را تماشا کردم. چه قدر آرام خوابیده بودید و پشت سرتان، چه بازی‏ های عجیب و غریبی آفریده می‏ شد! قرآن را به او تلقین کردم. اجازه ‏ی رخصت گرفت و رفت. من حسن علیه ‏السلام را بر شانه ‏ی راست و تو را بر شانه‏ ی چپ سوار کردم. پدرتان علی علیه‏ السلام همراه با برخی صحابه از راه رسید.

گفتند، یا رسول الله صلی الله علیه و آله! یکی را به ما بدهید. شما حال مساعدی ندارید! گفتم: خدا کلامتان را شنید و مقامتان را حفظ خواهد نمود. هر دو بیدار شدید - گفتم: حسنم! می‏خواهی بر دوش پدر بروی؟ حسن علیه‏ السلام، - عصاره‏ ی وحی - چنان با ملاحت، با همان خواب‏ آلودگی سخن گفت، که تمام هستی‏ ام پر از شور شد، به خدا، فقط نشستن روی دوش تو را دوست دارم لبخند بر چشمان علی علیه ‏السلام به سجده نشسته بود، که همین سؤال را از تو کردم. در حسن علیه‏ السلام! چنین پاسخ دادی: من هم آن چه حسن علیه‏ السلام گفت.[4] 

تو را چه شد؟ چه شد حسین علیه ‏السلام من! از نام برادر می‏گریی یا از واژه‏ ی امتداد؟
حسن علیه‏ السلام راست می‏گویی. حق با توست. حسن علیه‏ السلام، چه واقعیت غریبی! و چه حقیقت نهانی است. حسن علیه‏ السلام. حسین علیه‏ السلام. شمیم آسمانی در این دو واژه، این دو اسم الهی، نهفته است. نمی ‏پرسی این نام از کجا متولد شده؟ قرآن را ورق بزن! نه... منظورم قرآن ناطق است. خود را مرور کن. حسن علیه ‏السلام را می ‏خوانی، با موسیقی غریب سکوت. حسن علیه ‏السلام به دنیا - که نه - دنیا حسن‏ دار شد، روزها گذشت و او را به نامی صدا نکردند. مادرت از علی علیه‏ السلام نامی طلبید و او فرمود: در این باره، از رسول خدا علیه‏ السلام، پیشی نمی‏گیرم.من از سفر آمده بودم. برادر کوچک و شیرینت را نزد من آوردند. اما خورشید میان قنداقه ‏ی زرد؟! بر دل فرشتگان نمی‏ نشست، که حسن علیه‏ السلام، این پاکی محض، این نور مطلق را میان قنداق زرد تماشا کنند. گفتم: کودک مرا در پارچه‏ ی سفید بپیچید!

آن گاه پدرت از من نامی تقاضا کرد. گفتم: در این مورد، از پروردگارش سبقت نمی‏ جویم.جبرئیل که اشتیاق و انتظار ملائک را تاب نمی‏ آورد، به سویم شتافت: علی علیه ‏السلام برای تو، به منزله‏ ی هارون است برای موسی. پس نام فرزندش، هم نام پسر هارون باشد.

گفتم: ای جبرئیل! نام فرزند هارون چه بود؟

فرمود: شبیر و شبر.

گفتم: ولی، زبان ما عربی است.

لبخند زد: ای رسول الله صلی الله علیه و آله! نامش را حسن بگذار!.

این گونه بود که برای اولین بار، نام حسن بر لبان جبرئیل نازل شد. [5] .

صلی الله و علیک یا حسن بن علی (ع)




پی نوشت:

*م.حسرتی -م.زارع
1 - ناسخ التواریخ، امام حسن مجتبی (ع)

2 - تاریخ چهادره معصوم ، ص 388
3 -همان ،ص 389
4 - ناسخ التواریخ، امام حسن مجتبی (ع) ص 149
5 - منتهی الامال ص 411




نوع مطلب : مناسبتها، 


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟






نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

حمایت
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :